تبليغاتX
...ایلیای خدا... - امشب...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
امشب تمام ستاره ها براي من جشن مي گيرند و تمام ذرات معلق هوا به خاطر عرفان لايت من از حرکت باز مي ايستند. امشب تمام سرگذشتم مرور مي شود توسط صداي جير جيرک هاي کوچک. امشب پنجره ها يخ مي زنند به خاطر مغز يخ زده من که از شکوفه هاي گل يخ هم سردتر است. امشب تمام دودها در اين خلا مطلق خفه مي کنند و زندگي مي بخشند و تمام برگ هاي خشک اين محفل تاريک من در زير پاي افکار کودکانه ام پرپر مي شوند. امشب به صداي هر ستاره اي که مي افتد گوش ميکنم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. امشب رنج مي برم. رنجي زيبا. پروانه اي که آخرين تقلا را به جان مي خرد تا از پيله درآيد و جهان را با خدايي که در چشمانش نهفته آشنا کند. امشب نقشه ي اتاقم نوراني است چون با صداي پيدا شدن من آميخته. امشب حدودا زنده هستم و حدودا خواهم مرد. امشب ابر ها را با چوب دستي نگاهم کنار مي زنم تا خدا را در انتهاي آسمان ببينم و صدايم ميکند.

مي خواهم اعتراف کنم و بخشيده شوم. مي خواهم پيدا کنم و گم نشوم. مي خواهم ببينم و فراموش نکنم. مي خواهم بجنگم و پيروز باشم. مي خواهم بنويسم و ياد شوم. من مي خواهم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. مي خواهم ديوانه باشم و عاقل شوم. مي خواهم ويران کنم تا ساخته شوم. مي خواهم بشکنم تا بند زنم. مي خواهم گوش کنم تا سنجيده شوم. مي خواهم شاهد باشم تا بگذرم. مي خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. مي خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. مي خواهم گريه کنم تا بخندم. مي خواهم صدا کنم تا بفهمي که گنجشک ها تو را صدا نمي زنند. مي خواهم گرم شوم تا خورشيد باشم. مي خواهم ببندم تا آزاد باشم. مي خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. مي خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. مي خواهم فيلسوف باشم تا سوال کنم. مي خواهم زوال را ببينم تا هستي باشم. مي خواهم خيال کنم تا کودک باشم. مي خواهم خيره باشم تا درک کنم.

در اين دنياي وارونه که هر لحظه ممکن است زمين سقوط کند يا خورشيد يخ بزند جايگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببين. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکي.

 من مي خواهم برگردم به کودکي تا خدا را پيدا کنم. در چشمان همان زنبوري که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي بادي که لاي پره هاي دوچرخه ام مي پيچيد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي شکستن شيشه ي همسايه. مي خواهم خدا را پيدا کنم در يک بستني قيفي. خدا را در چشم مادرم وقتي تا سپيده بر بالينم مي نشست و دستمال خيس بر پيشاني تب دارم مي گذاشت. خدا را پيدا کنم در گردش چرخ هاي کالسکه ي کوچکم. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي گربه اي که آواره اش کردم.

من به کجا رسيده ام بدون آنکه مسيري را طي کنم. من به کجا رسيده ام بدون آنکه گلي را پرپر کنم. وقتي مي خواستم بخوابم خميازه مي کشيدم. چشمانم قرمز ميشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... روياي من... آرامش من... مي خواهم برگردم به کودکي ام تا بهار را ببويم. تابستان را بخورم. پاييز را ببارم. زمستان را سفيد باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تيرگي مطلق. روز پويايي است و شب نيز پويايي. اين تعبير آرامش است از زبان شکلاتي که در دست من است. بزرگي که مي خواهد کودک باشد. مي خواهم يک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. مي خواهم يک شن ريز باشم. خاک شوم. يا آدم شوم.  يا آدم هاي مدعي را بپوشانم. مي خواهم يک قطره آب باشم. يا سيراب کنم. يا بخشکانم. مي خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهير کنم. مي خواهم سرم را ببندم با دستمالي که بوي بهشت مي دهد. شايد سردرد دلتنگي ام درمان شود. مي خواهم... فقط مي خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |