|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
مي خواهم اعتراف کنم و بخشيده شوم. مي خواهم پيدا کنم و گم نشوم. مي خواهم ببينم و فراموش نکنم. مي خواهم بجنگم و پيروز باشم. مي خواهم بنويسم و ياد شوم. من مي خواهم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. مي خواهم ديوانه باشم و عاقل شوم. مي خواهم ويران کنم تا ساخته شوم. مي خواهم بشکنم تا بند زنم. مي خواهم گوش کنم تا سنجيده شوم. مي خواهم شاهد باشم تا بگذرم. مي خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. مي خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. مي خواهم گريه کنم تا بخندم. مي خواهم صدا کنم تا بفهمي که گنجشک ها تو را صدا نمي زنند. مي خواهم گرم شوم تا خورشيد باشم. مي خواهم ببندم تا آزاد باشم. مي خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. مي خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. مي خواهم فيلسوف باشم تا سوال کنم. مي خواهم زوال را ببينم تا هستي باشم. مي خواهم خيال کنم تا کودک باشم. مي خواهم خيره باشم تا درک کنم.
در اين دنياي وارونه که هر لحظه ممکن است زمين سقوط کند يا خورشيد يخ بزند جايگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببين. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکي.
من مي خواهم برگردم به کودکي تا خدا را پيدا کنم. در چشمان همان زنبوري که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي بادي که لاي پره هاي دوچرخه ام مي پيچيد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي شکستن شيشه ي همسايه. مي خواهم خدا را پيدا کنم در يک بستني قيفي. خدا را در چشم مادرم وقتي تا سپيده بر بالينم مي نشست و دستمال خيس بر پيشاني تب دارم مي گذاشت. خدا را پيدا کنم در گردش چرخ هاي کالسکه ي کوچکم. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي گربه اي که آواره اش کردم.
من به کجا رسيده ام بدون آنکه مسيري را طي کنم. من به کجا رسيده ام بدون آنکه گلي را پرپر کنم. وقتي مي خواستم بخوابم خميازه مي کشيدم. چشمانم قرمز ميشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... روياي من... آرامش من... مي خواهم برگردم به کودکي ام تا بهار را ببويم. تابستان را بخورم. پاييز را ببارم. زمستان را سفيد باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تيرگي مطلق. روز پويايي است و شب نيز پويايي. اين تعبير آرامش است از زبان شکلاتي که در دست من است. بزرگي که مي خواهد کودک باشد. مي خواهم يک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. مي خواهم يک شن ريز باشم. خاک شوم. يا آدم شوم. يا آدم هاي مدعي را بپوشانم. مي خواهم يک قطره آب باشم. يا سيراب کنم. يا بخشکانم. مي خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهير کنم. مي خواهم سرم را ببندم با دستمالي که بوي بهشت مي دهد. شايد سردرد دلتنگي ام درمان شود. مي خواهم... فقط مي خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!