|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
![]()
رمضانی دیگر ...
بدترین شکنجه ای که تا حالا توسط نوع بشر اختراع شده قطره آبه!
لازم نیست من دربارش توضیح بدم!
روزها و شب ها دارم به همین شکل شکنجه می شم!
تا صدام درمیاد خفم می کنن!
هیچ جایی واسه آرامش ندارم!
به هیچ جا نمی تونم پناه ببرم!
چقدر حرف تکراری بزنم که دیگه خسته شدم یا از همه چی متنفرم با انواع چاشنی اضافه!
می دونی! از همه اینا گذشتم!
به جایی رسیدم که هیچی کفاف حرفا و کینه های مغزم رو نمی ده!
نه کسی حرفام رو می فهمه نه حداقل تلاش می کنه که بفهمه!
من فقط یه وسیله ام!
واسه اینکه ظرفای مامان جون رو بشورم!
خواهر محترم هر از گاهی از راه دور به صورت آنالوگ قربون صدقه ام بره!
پدر جان غرغرهاشو رو سرم خالی کنه!
برادر عزیز هم به جای خود!
از دوست و آشنا هم که خیر ندیدم!
هر کسی میاد طرفم فقط ازم انتظار داره!
دوستم داره فقط واسه آرامش خودش!
واسه اوقات بیکاری! واسه پز دادن!
آخه مگه من کیم؟؟
اصلا آدما رو ول کن!
دیگه هیچ کس واسم خارج از این اتاق وجود نداره!
منم و این دو تا توله موش که هر وقت دلم می گیره یه ساعت نگاهشون می کنم!
حتی وقتی دعوا می کنن واسه آشتی کردن منت همدیگرو می کشن!
به خدا دیگه طاقت ندارم!
کاش می تونستم عکس همین صفحه رو برات بذارم تا ببینی یه جای خشک روش نمونده!
تو دلم پر از جیغه! می خوام همه چی رو تیکه تیکه کنم!
از خودشیفتگی دارم می ترکم!
به دیوار اتاقم عکس هیچی نیست جز خودم!
می خوام همه رو پاره کنم! خودمو بشکنم!
مغزمو داغون کنم که انقدر فکر توش نچرخه!
کاش تو عصر حجر به دنیا میومدم!
طبق غریزه فکر میکردم! کار می کردم! می مردم!
دور از اینهمه فلسفه و منطق نا هنجار و خودخواهانه!
دور از اینهمه پیشرفت و پسرفت!اینهمه فکر و مخیله!
می خوام فرار کنم از همه چی! بذارم برم!
این آدما رو نمی خوام!
این سوهان های روح و اعصاب رو نمی خوام!
این دوست داشتن های الکی رو نمی خوام!
می خوام جدا باشم! تنها باشم! وسط یه کویر!
فقط من و زمین زیر پاهام و آسمون بالای سرم!
چه خونه آروم و راحتی!
نه وسایل اضافه! نه متعلقات اضافه!
نه صداهای اضافه! نه من ِ اضافه! یه زندگی سالم!
می دونم چی فکر می کنی! چقدر لوس و بی منطقم!
ولی تا حالا کارد به استخونت رسیده؟
تا این حد فکر کن که واسه ریز و درشت کارام باید به یه بچه شونزده ساله جواب پس بدم!
پس من به چه درد می خوره!
افتادم گوشه این اتاق! آهنگ وبلاگم رو گذاشتم!
اگه میشد تو تاریکی نوشت حتما چراغ رو خاموش می کردم!
همه چی به خاطر طوفان یک ساعت پیش در همه!
به زور یه خودکار پیدا کردم!
وقتایی که سر از کار این دنیا در نمی یارم دوست دارم از بین ببرمش!
دستم به هر ذره ای که برسه نابودش می کنم!
یه جزء کوچیک از این دنیا کم بشه خیلی بهتر از اینه که باشه! حتی اون جزء می تونه خود من باشه!
از اینکه مدام میام اینجا و غر می زنم شرمندم!
ولی خب اینجا تنها جاییه که می تونم هرچی داد و هوار دارم خالی کنم!
همیشه به یه شکل و یه رنگ!
طبق معمول هم بلد نیستم موخره ردیف کنم!
خداحافظ!
پ.ن ۱ ) کف اتاقم از مو سیاه شده! فکر کنم به زودی کچل می شم!
پ.ن ۲ ) تو اینهمه ریخت و پاش دقیقا ۱۸ تا کاغذ بستنی عروسکی به چشم می خوره!!
پ.ن ۳ ) به هر جا دست می زنم ۱ من خاک بلند می شه! من که شلخته نبودم! عوارض بی حسی موضعیه!
پ.ن ۴ ) به علت فیلتر بودن تاینی پیک! از نبود عکس شرمنده!
پ.ن ۵ ) همین دیگه! در ضمن اون شخص ۱۶ ساله هم برادرم بود! برداشت نا مربوط نشه احیانا!