تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

 

امشب هم هیچ فرقی با شبای دیگه نداره!

حتی حرفام هم همون مزخرفات همیشگی!

هوای سرد و گرم بهار ...

بادهای الکی ...

الان کنار پنجره بودم! یه ذره یخ زدم!

همه ی کوچه تاریک بود ... پر از ارواح ...

ولی خب من که چیزی ندیدم ... کسی هم نبود که منو ببره!

می دونی ...

از اون خنگ و چپر چلاقایی شدم که چاره اش کتکه!!

انگار همه چی یادم رفته!

پری می گه مامان بزرگش داره آلزایمر می گیره!

واسه همین بچه هاش باهاش آلبوم کار می کنن!!

این آلبوم کار کردن هم یه فعل جدیده که دکترا زیاد ازش

 استفاده می کنن!

منم جدیدا شبا می شینم کل عکسام رو نگاه می کنم!

عکسام منظور آلبوم خانوادگی نیست!

فقط عکسای خودم ... جون تو واسه بعضیاش نیم ساعت وقتم

میره!

چون هیچ شباهتی بین اون و خودم پیدا نمی کنم!

کلافه می شم! انقدر که چندتاشون رو پاره پاره کردم!

چند تا از اون خوشگلاش که اگه می دیدی عاشقش می شدی! (:دی)

ولی خب اونا که من نبودم! شایدم من اونا نبودم!

کلا نبودیم دیگه!!

چهار زانو می شینم ... دستام رو میذارم کنار هم ...

کل خطوطش رو زیر و رو می کنم!

حتی سایه صورتم رو تو برق ناخونام پیدا می کنم!

آخرشم پاهام خواب می ره و بی خیال سیر و سلوک می شم!

از در و دیوار مغزم می رم بالا ولی مجبورم بیام پایین!

راه به هیچ جا نداره!

حتی به اندازه یه بچه ۳ ساله هم نمی تونم خودمو سرگرم کنم!

دوست دارم مثل آدمیزاد شب بخوابم روز بیدار باشم!

دور خودم نچرخم!

واسه هر کاری که باید انجام بدم و نمی خوام ... بهونه نتراشم!

عین مترسک فقط نشینم یه جا و همه ی فرصتام پرپر بشن!

این در و دیوارا دارن قورتم می دن!

این آهنگه می گه خفه شو! آروم باش! جیغ نزن! گریه نکن!

ولی من فقط اینا رو می خوام!

می دونم گوش توام از جیغای من پره ... 

دلت از گریه هام خون! اما ببخش!

کار دیگه ای از دستم برنمی یاد!  

احساس می کنم ما تو جنگ تصاحب انرژی ها خودمونو باختیم!

وقف چیزی شدیم که از راه های بهتری می تونست جواب بگیره!

همه چی می شد جور دیگه ای باشه!

بعضی وقت ها که به حرفای مامانم دقت می کنم ...

یه حسی بهم می گه هنوز داره واسه زندگی کردن آماده می شه!

تقریبا ۹۸٪ آدمای اطرافم اینجوری فکر می کنن!

مگه ما نیومدیم که زندگی کنیم؟!

....

ول کن بابا!


پ.ن.۱: دلم واسه پسرم یه مورچه شده!

پ.ن.۲: یه مارمولک از اونور توری (طوری) زل زده تو چشمای

من!!!

پ.ن.۳: دیگه هیچی از کمرم نمونده!

پ.ن.۳: از این سال جدید اصلا خوشم نمیاد!

پ.ن.۴: تو باشی خودتو سر به نیست نمی کنی؟!

پ.ن.۵: الان ساعت نزدیک ۴ صبحه! ۱ ساعت دیگه می ریم

مسافرت! دلم واسه نت تنگ می شه!

پ.ن.۶: خیلی علاقه مندم که از این اوهامات و زندگی فضایی

بیام بیرون!! هرگونه پیشنهاد با کمال میل پذیرفته

می شود!!

پ.ن.۷: منم آرمیتا می خوام!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |