تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

 

سلام!


امشب یه ذره پرم ...

میون تموم خوشحالی هام یه ذره عصبانیم ... قدِ یه پرکاه ...

نمی دونم واسه چیه ... ولی یه چیزی کمه ... 

یه چیز اساسی که نبودش نگرانم می کنه ...

هر چی فکر می کنم نمی یاد تو مغزم ...

تا اونجا که یادمه همه کارای مهم رو انجام دادم ...

- واسه سی پی یو فن اورجینال خریدم که حالا حالا ها خیالم راحت باشه ...


- منابع کنکور ارشد رو گرفتم که از حالا عین آینه دق جلوم باشه!
- پیش دکترم رفتم ... وقت بعدیم هم همین چهارشنبه است ...

کلی هم رو حرفاش فکر کردم ...

و به خاطر چیزایی که با کمکش تو ذهنم کشف کردم اعتماد به نفس داره خفم می کنه! ...

از اینکه بالاخره کسی رو پیدا کردم که حرفاش آرومم می کنه و مهمتر از اون گوش شنوا داره خوشحالم ...

از اینکه واسه هر حرفی جوابی داره حتی اگه نتونه متقاعدم کنه ...

اون فقط نظرش رو می گه ... لزومی به اجبار نیست ...

خسته شدم انقدر که به ازای هر یه کلمه حرف هزار جور نصیحت و توصیه و چرت و پرت شنیدم ... 

هرکی دستمو می گرفت و خیلی راحت به راهی که خودش می رفت هدایتم می کرد ... 

خودت می دونی که پای این چیزا که وسط بیاد من فقط همین صفحه سیاه رو واسه خالی شدن می شناسم ...

تازه اونم سربسته و مبهم ... دارم کم کم یاد می گیرم حرف بزنم ...

دارم کم کم می فهمم که حرفام مفهوم داره ... چون (شاید) تو نمی فهمی دلیل بر اراجیف گفتن من نیست ....

 تازه دارم مطمئن می شم که با خیلی ها فرق دارم ... اونم خیلی زیاد ...

مطمئن باش اعتماد به نفس کاذب نیست ...

اصولی دارم خودمو می شناسم ... حرفامو ... کارامو ... عکس العمل های گاه و بی گاهمو...

و باور نمی کنی چقدر خوشحالم از اینکه ... (یه روزی می فهمی از چی! :دی  خیلی زود!)


- از لحاظ عاطفی به یه ثبات نسبی رسیدم و اینکه چقدراین حس جدید باعث تعجبم شده!

مثل بوی نویی ِ متفاوتِ اولین چیزی که با دسترنج خودت می خری ...

و چقدر این حس بالیدن به خودت محشره ... 

از اینکه مطمئنم همین الان 2 نفر تو این دنیا هستن که یه عالمه دوستم دارن ...

و مهم تر از اون بهم اعتماد دارن و می خوان که همیشه خوب باشم خوشحالم ... 

این یعنی اینکه مفیدم ... این یعنی اینکه هنوز نپوسیدم ...

هنوز چیزایی تو وجودم هست که از فسیل شدن و تجربه های تکراری جلوگیری کنه!

(سوء استفاده از پرانتز: به آقای دکتر محترم گفتم که ذهن من تو این چهاردیواری پیاده می شه ... ایشون هم گفت لزومی نداره حرفات رو جایی بزنی که می دونی اثر نداره و مطمئنی که خیلی ها چون نمی فهمن بهش می خندن!

ولی این 2 مورد رو می گم ... یکیش واسه تو ... یکیشم واسه تو ...

چون می دونم شاید روم نشه تو چشماتون نگاه کنم و اینا رو بگم!  

        از اینکه تو رو دارم  ... توی زندگیمی ... انقدر پاکی ... سرزنده و هدفمندی ...

        احساس مفید بودن داری و به منم تلقین می کنی ...

        از اینکه به موقع اومدی ... وقتی همه رفته بودن ...

        از اینکه با تموم چیزایی که شنیدی و می دونی, بازم بهم اعتماد داری و روش تاکید می کنی ...

        از اینکه غرور الکی نداری ... دروغ نمی گی ... 

        با وجود اونهمه پس لرزه که شاید بعضیاش قدرت زیادی داشته باشه بازم مال منی ...

        از اینکه به موقع ... قبل از اینکه همه چیو خراب کنم و بشم اونی که نمی خوای خودت جنبیدی ...

        از اینکه انقدر قشنگ می خندی و همه دنیا رو زیر پاهات می دونی ...

        فکرت وسیعه و همه جا رو می بینی ...

        همیشه دستم رو می گیری و بهم اعتماد می دی ... آرومم می کنی ...

        بابت همه اینا و خیلی خیلی چیزای دیگه ......

        به اندازه 8 تا دنیای خیلی خیلی بزرگ ازت ممنونم!

        قول می دم تا جایی که انرژی دارم از دلت مراقبت کنم ... همون جایی که گفتی جا گذاشتیش ... 

 

        وتو ... که صدای نفس هات و خنده هات منو یاد زمانی می اندازه که ...

         تنها دغدغه ذهنم آرزوهام بود و برگ های زرد باغچه ... گناه قهر کردن و طعم گس منت کشی ...

        زمانی که انرژیم این سیاره رو به لرزه در می آورد ... زمانی که هیچ گناهی نداشتم ...

        هیچ تهمتی رو دلم خاک نمی خورد که بخوام واسه رفعش خودمو به زمین و زمان بزنم ...

        گریه هام واسه بزرگیه دنیام بود نه کوچیکی دل آدما ...

        خنده هام از ته دل بود .... نه با هزار جور متعلقات از سر بیکاری ...

        نمی دونم چه جوری امکان داره آدما بی هیچ چشم داشتی همدیگه رو دوست داشته باشن ....

        ولی وقتی حرفات رو می شنوم چه از خودت چه از دیگران ...

        به تمام حساب کتاب های این دنیا شک می کنم ....

        که یکی به خاطر خودم می خواد که من خوب باشم ...

        یکی به خاطر خودم می خواد که خیلی چیزا رو بفهمم ...

        هیچ وقت نمی ذارم از جلوی چشمام دور شی و تا هر وقت که خودت بخوای تو دلم می مونی ....

        ولی مطمئن باش اگه من تنهات بذارم جام ته جهنمه ...

        من باید کمکت کنم تا تو به همه چیزای قشنگی که قراره تو ذهنت ساخته بشه برسی!

        من و ...! :دی        

و اینم با هر دوتای شما: "اگه چیزی رو اهلی کنی برای همیشه مسئولش می شی" ...

من شما رو اهلی کردم .... پس تو انجام مسئولیتم، هم به من، هم به خودتون کمک کنین! :دی )


- تصمیم گرفتم که دور و برم رو خیلی خلوت کنم!

دوست دارم بدونم کیا دورم رو گرفتن و نمی ذارن نفس بکشم!!!

یه زمانی فکر می کردم اگه تو چشم باشم یعنی دارم با حرفای بقیه مبارزه می کنم ...

ولی الان فهمیدم که چرا من وقت و انرژیم رو هدر بدم ...

که به یه مشت آدم احمق ثابت کنم که شماها عقده دارین ...

که بهشون بفهمونم زندگی هرکی به خودش ربط داره!!

اصلا به تو که من هر روز چه غلطی می کنم و با کی می گردم و کجا می رم!!

تو برو یه فکری به حال خودت بکن که داری از اون ور می افتی!!! 

کسی که گوساله به دنیا می یاد آخرش گاو می شه!!!

حالا من که می دونم صدای گاو از سر گاو بودنشه ... پس چرا؟؟ :دی 

تو این چند سالی که تو سایت های مختلف گشتم و و چندین بار تا حالا لیست دوستام پر و خالی شده ...

کسی نبوده که تحت هچ شرایطی دلم نیاد پاکش کنم ...

طرف ادعاش داره آسمونو سوراخ می کنه...

اونوقت سال به سال نه یه حالی می پرسه ... نه یه sms ... نه یه خبر ...

خوب من واسه چی باید این شخص رو گوشه دلم نگه دارم!

می ندازمش بیرون که جا واسه اونایی که لیاقتش رو دارن بیشتر شه!

همین جا خیلی راحت می گم که خیلی احمقم ... همه جونورای دوپا واسم آدمن ...

زود با یه ذره صمیمیت ابلهانه فکر می کنم طرف دوستمه ...

ولی حیف اسم آدم که رو خیلی هاشون بذارن ...

چه فایده داره که لیست دوستات پرباشه ولی ...

نه تنها تو دلشون یه ذره جا نداری بلکه دوست داری بمیری که انقدر حرف پشت سرت نباشه!

به قول یکی همش از حسودیه! :دی مهم نیست! یعنی می دونی .... اصلا مهم نیست ....


- می خوام از دوستم معذرت خواهی کنم !

(خب همین جا انجام شد دیگه ... بعدا به روم نیار خجالت می کشم! :دی)

همون که یادگار مدرسه و حماسه کنکوره! :دی

اگه زیاد .... اونقدر که تو فکر می کنی وظیفمه ازت سراغ نمی گیرم و باهات حرف نمی زنم منو ببخش ...

(همین قدر که انجام می شه بسه! پررو می شی :**) 

آخه نمی دونم بعد از این چند سال فهمیدی یا نه ...

دوست دارم انقدر دلم واست تنگ شه که وقتی میبینمت یا باهات حرف می زنم کلی دلم خنک شه ...

پس یعنی هر وقت موقع حرف زدنامون انقدر می خندم و می خندونمت که جفتمون روده بر می شیم ...

بدون که وقتش شده بوده! حالا با این پیش فرض من تورو می فروشم یا تو منو؟؟:دی


- دیگه؟؟

 

خب اینا مهمترین فعالیت های این چند وقت اخیر بود ... ولی بازم نمی دونم چمه!

احساس می کنم از همه جای دنیا آویزونم ...

به یه مو بندم و تاب می خورم و به هر جایی که می خوام دستم رو بند کنم ازم دور می شه ...

به تمام در و دیوار ذهنم می زنم که شاید بفهمم واسه چی دارم می زنم!!

خیلی گنگ و منگ ... تمام حواس 5گانه ام دارن تحلیل می رن!

فشارم هم که هی فرت و فرت میفته ... نمی تونم 2 ثانیه جلو آینه تو چشمای خودم زل بزنم!!!

 دوست دارم ببینم واقعا به گفته خیلی ها گریه ام می گیره یا نه ...

بدتر از همه اینا ... واسه اینکه جلوی خودم رو بگیرم میزم رو کشیدم جلوی پنجره ...

در نتیجه پنجره تنهایی ها شده محل نگهداری گل و گلدون ...

احساس می کنم بدهکارم ... به خودم ... گناهکارم ... تقصیرا همش گردن منه!

منم که بلد نیستم چی کار کنم ... ثبات ندارم و عین دری وریا شدم ...

به خودم نمی رسم ...

جذابیت اطراف اونقدر که واسه خیلی ها جاذبه است واسه من نیست ...

از کوچیکش گرفته تا اون بالا بالاهاش!

اتاقم شده معدن جن و پری! دیگه اون امنیت و آرامش سابق رو نداره ...

وقتی خسته از هر جایی که بودم برمی گشتم فقط یه نگاه به ابعادش عین یه ساعت ماساژ چینی بود!!

الان روزا که هیچ وقت خونه نیستم ...

8 و 9 هم وقتی خسته می یام تو این اتاق مخوف از ترس حمله اصوات ...

جنگ دستهای سیاه و بختک های بی وقفه و .... اشباح و سایه ها ... کابوس ها و خیالات ...

جرئت خوابیدن ندارم!!

 

عین اون وقت ها که بغضم همیشگی بود ... حالا ترس و خستگیم همیشگی شده ...

نمی دونم ... هر چی می گم از این گلایه ها تمومی نداره ...

به قول جیگر (:دی) من فقط سیاهی ها رو می بینم .... دیدم منفیه ... تا حدی باهاش موافقم ...

ولی قبول نمی کنه که من دید منفیه مطلق ندارم ...

می بینم که عوض کنم ... دوست ندارم تو دنیایی باشم که سیاهی جای نور رو می گیره ....

نمی خوام اون بالا بالاها سرگرم قشنگی ها باشم و بدی از اون پایین عین موریانه پایه های قصر آرزوهام رو بجوه!!

خدایا ... یه کاری کن که زودتر یه راه پیدا کنم ... واسه نزدیک شدن به تو ...

واسه نزدیک شدن به چیزی که تو ازم انتظار داری ... واسه ساختن دنیایی که تو می خوای توش باشم ...

واسه ثبات قدم هایی که برمی دارم .... واسه پاک شدن آرامگاه شب هام ...

واسه به یاد آوردن ذهنم و زایش دوباره کلمه هایی که حداقل به خودم آرامش می داد ...

(یادته گفتم مغزم یبوست گرفته! هنوز خوب نشده :دی)

 

خدایا کمکم کن مسئولیتی که خودم قبولش کردم متناسب ظرفیتم باشه!

این از همه چیز مهمتره!


پ.ن۱: اونی که گفتم تا نیاد و نظر نده این وبلاگ آپ نمی شه .... نیومد ... یا اگرم اومد جوری نبود که من بفهمم! در هر دو حالت واسه من یکیه! نبودی دیگه! پس حالا نگو یه تولد تبریک گفتن زحمت داره یا نه؟؟؟؟ می بینی که کلی زحمت داره!

پ.ن۲: جیگر! اون یکی جیگر کلی قربونت رفت امشب! گفت بهت بگم! خودش شارژ نداشت!:دی

پ.ن۳:گاهی وقت ها خدا یه جوری بهت حال می ده که به خاطر تمام کفرگویی هات دوست داری زمین دهن باز کنه و تو حتی پات به اون دنیا نرسه که با خدا فِیس تو فِیس بشی:دی

پ.ن۴: من امروز به جیگر قول دادم! اون که خیلی مصمم بود! میشه رو من و اون یکی جیگر هم تاثیر بذاره! ۳ تایی منفجر کنیم! :دی

پ.ن۵: یا تو زیباتر شدی ... یا چشمام بارونیه ... تو مثل بارون ... غم ها رو خیلی آسون ... می بری از یادم ...

پ.ن۶: نداریم فعلا!

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |