|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
یه چند وقتی می شه که یبوست مغزی گرفتم ... همه چی رو می دونم ولی کلمه هام مردن ...
عین وامونده ها شدم ... دست و دلم از شنیدن هر هیچی می لرزه ...
می ترسه که بگذره و نگه ...
شب عجیبیه ... دریغ از یه ذره نسیم خنک اول پاییز ...
چه جو سنگینی داره اینجا ... خفقان درد بی درمون ...
بی صاحاب شه این اتاق که همیشه بوی بختک می ده ...
به هر صدایی همه تنم می لرزه ...
همش فکر می کنم خوابم و الانه که دوباره دخلم بیاد و ...
یه همزیستی نامسالمت آمیز تا بوق سگ صبح ...
ولی چقدر خوبه که مطمئنم خواب نیستم ...
صدای ضربان ساعت رو می شنوم ...
صدای این آهنگ قشنگه که رو وبلاگ این دختره اس چه آرامش ملسی داره ...
واسه بلاگش نظر دادم و کلی پاچه اشو خاروندم که کد آهنگش رو واسم بفرسته ...
خطم دوباره قطع شده ...
طبق معمول بابا جون یادش رفته! دیگه عادت کردم به هر دو ماه یکی دو هفته مختل بودن!!
خدا بابای ایرانسل رو واسش نگه داره...
دو روز پیش اتاقم رو مرتب کردم ...
برای اولین بار در عمرم دو روز از این امر خیر میگذره و هنوز به همون شکل مونده ...
یعنی من خودمم؟؟
از اینکه برم کنار پنجره می ترسم ...
همش فکر می کنم به محض اینکه پرده رو کنار بزنم یه حجم سنگین بهم حمله می کنه ...
من خیلی پریشم؟؟
یه حس غریبی تو هواست ... انگار جون داره ... انگار روح یه آدم تو این اتاق می چرخه ..
سرم به هر سمتی که بر می گرده از جلوی چشمام محو می شه ...
ولی امواجش تو هوا مغزم رو پر از رعشه می کنه ...
صدا داره ... خیلی وقت ها با جیغش از خواب بیدار می شم ...
اصلا بدون هیچ تعارفی تو خوابم میاد و میره ...
محیط رو پر می کنه از صدای ناخونی که رو فلز کشیده می شه ...
یا جلوی چشمام رو پر می کنه از رنگ های زشت و زننده ای که توی هم غرق می شن و ...
یه کنتراست مزخرف و تموم نشدنی رو ایجاد می کنن ...
بعضی وقت ها خوابم رو پر از خون می کنه ... پر از مرگ ...
پر از میخ هایی که یه بابایی با سنگ تو سرم می کوبه ...
پر از ناخون گیر هایی که ذره ذره گوشت بدنت رو می کنه ...
پر از کبریت هایی که آروم آروم به بهانه اپیلاسیون نه فقط موهاتو ...
بلکه تا آخرین ذره گوشت رو استخون هاتو می سوزونه ...
چیه؟ حالت به هم خورد؟؟ تو فقط داری تعریفشونو می شنوی ...
پس من چی بگم که رویاهای قشنگ شبانه ام تو این چیزا خلاصه می شه ...
تازه اینا خوب خوباش بود ... آروم گفتم که مشتری شی ...
تو به من بگو! اینایی که می گن رویاهای شبانه از افکار روزانه سرچشمه می گیره ...
بیان ببینن کجای افکار روزانه ی من این هجویات و چرندیان رو شامل می شه ...
خب هر کسی تو زندگیش از یه سری چیزا هیچ وقت بهره ای نمی بره ...
واسه ما یکی از اونهمه ... راحت کپه مرگ گذاشتنه ...
حالا اگه یکی از همین شبا بختک منو با خودش برد و دیگه نیاورد تو دلت واسم تنگ می شه؟؟
آخه می گن جن ها دخترای خوشگل رو می دزدن!!!!
ولش کن بابا ... حال دل با تو گفتنم هوس است ... جن چیه نصفه شبی ...
راستشو بخوای همش دارم روده درازی می کنم ...
شاید بین اینهمه خزعبل اونایی رو که می خوام پیدا کنم وازاین یبوست کوفتی نجات پیدا کنم ...
ولی نمی شه لا مصب!! می دونم یه جایی همین حوالی گمشون کردم ...
راستی ... دو سه روز پیش رفتم سی دی داستان شازده کوچولو رو خریدم ...
خیلی سال پیش کارتونش رو دیده بودم که هیچی ازش یادم نمونده ...
باورت می شه از وسط های داستان تا آخرش یه بند داشتم گریه می کردم ...
بعدش دچار یه ترس هیستیریکی شدم که نگو ...
همش داشتم فکر می کردم من چه چیزایی رو اهلی کردم که الان فراموش شدن ...
اگه تو چیزی رو اهلی کنی تا ابد مسئولشی ...
یعنی این شامل چیز ها یا اون هایی که باهاشون قهریم یا نابود کردیم هم می شه؟؟؟
اگه بشه یعنی همه ما باید جواب پس بدیم؟؟ به کی؟؟ وجدانمون؟؟ حالا ما که وجدان نداریم چی؟؟
لولو نبرده هااا!! خاک گرفته! آینه هامون خاک گرفته!
مال بعضی ها سیاه شده! بعضی هام که خیلی راحت شکستنش و به جاش تیغه کشیدن!
خوب الان غصه دارم ... نمی دونم باهاش چی کار کنم!
همش تو فکرشازده کوچولو غلت می زنم ... تو فکر علاقه بی نظیرش به دوست پیدا کردن ...
چقدر ساده و معقول ...
و این دوست پیدا کردن واقعا مهم تر از دغدغه های جدی تر یه آقای چاق سرخ روست ...
که تو سیاره کوچیکش همش مشغول حساب کتاب کردنه ...
خسته ام ... حتی حوصله تموم کردن این صفحه رو هم ندارم ...
گفتم که ... اون چیزایی که لازمه نیست ... تازه بدتر از اون گرسنمه ...
الان که این خط ها داره تموم می شه یک ساعت مونده به اذان صبح!
شما ترجیح می دی بری سحری بخوری یا همچنان به اراجیف من گوش بدی!!
دعا فراموش نشه!
پ.ن ۱ : این پست به پیشنهاد دوستم نوشته شد! گفتم که مغزم فعلا تعطیله! این در حد تف بود!
پ.ن ۲ : تویی که اون روز یهو گذاشتی رفتی نذاشتی ... حتی نذاشتی جواب خداحافظی سردتو بدم! می دونم که می دونی الان هر کسی همون جایی هست که باید باشه ... نگران نباش ...
پ.ن ۳ : تویی که انقدر بهم شک داری ... شایدم نداری و من اینجوری فکر می کنم ... من بهت دروغ نمی گم ... شاید مدلمه که اینجوری نشون می دم!
پ.ن ۴ : تویی که الان نمی دونم و شاید باهام قهری ... قول شرف می دم که تا وقتی نظرت رو واسه این پست نبینم این لاگ آپ نمی شه! بیا بگو حاضر!
پ.ن ۵ : خیلی از جلد هایی که الان تو غالبشون رفتم و به عنوان نقش جدید بهم اجبار شده رو هنوز درک نکردم! دعا کن زودتر باهاشون کنار بیام!