|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|

کلوز آپ 1
ساعت: 12:30
مبدا - مقصد: میدان ونک - سید خندان (بسته به میل آقای (خانومه) راننده ===> قبل از پل - زیر پل - بعد از پل)!!!!
مکان: تاکسی آرم دار به همراه تاکسی متر! قراضه ه ه ه ه ه!!!
حالات موجود: شیشه من و اوستا پایین! من... صندلی شاگرد... گرما در خندق بلا و یه حسی بهم میگه الان همه جا شکوفه باران می شه! آقای راننده هی با بسته سیگاری که کنار ترمزدستی گذاشته ور می ره! (احساس می کنم تو ذهنش داره قسط هاشو پرداخت می کنه!) ... کم کم سرش حالت آونگ می گیره.... یه نگاه بیرون یه نگاه من!
موزیک متن: شرکت ترانه تقدیم می کند... "گل های غربت" با صدای معین... دستگاه ماهور... آهنگساز: محمد حیدری... ترانه سرا:... .... امشب از اون شباست که...
موزیک "بک گراند": بوق اتوبوس... باد تو اتوبان... قیژ لاستیک... گربه زیر ماشین... سرفه های مکرر آقای راننده (آخه جنبه نداری واسه چی می کشی!!) ...
نظر من: قیمت کرایه رابطه بسیار مستقیم با صفای وجود مسافر داره!!! هر چی اخمو تر و خسته تر مفت تر! مگه نه!!!!!؟
کرایه: هی از من اصرار از آقای راننده انکار!!!
0چوخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (یه مسیر حداقل 300 تا 500 چوخ متغییر!! با کلی پیچ اضافه واسه زودتر رسوندن بنده!! دقت کنید... عرض کردم تاکسی آرم دار!!! استغفرالله!!!)
کلوز آپ 2
ساعت: 16:20
مبدا - مقصد: اول تخت طاووس! - سر فرح!! (سهروردی)
مکان: تاکسی شخصی، پیکان سبز پسته ای چرک (به سبب آلودگی هوا!)، مدل 57...
حالات موجود: شیشه ها پایین تا ته ه ه ه هر چهار تا! من... صندلی شاگرد... مقادیری دستمون از شیشه بیرون می باشد... آقای راننده سیگار به دست در حال پاییدن من! گرما در حد تب خر... سینه پهلوی سگ...
موزیک متن: عروس باید ببوسه شادومادوووو... این عاشق رسیده به وصالووووو.....!!! (به نقل از لیلا فروهر!!!!!!!)
موزیک "بک گراند": جیغ حمید عسگری... دوبس دوبس!... ای عاشقان ای عاشقان... بووووووووووووووووووووق!... مرتیکه خر!!... دیش دن دیش دنه........... و همچنان عروس باید ببوسه شادومادوو!!!!!!!!!
نظر من: ..... من نمی دونم عقل مردم رو کی هورت کشیده؟؟؟ گرما؟؟ خر؟؟ تب؟؟؟ پیکان 57؟؟ احمدی نژاد؟؟ انژی هسته ای؟؟ روزنامه شرق؟؟؟ آفرین!!! من!
کرایه: 250 چوخ!
می گن همه چی از دور قشنگه... عین تو...
وقتی تو شب از یه جای بلند بهت نگاه می کنم مست روشناییت می شم...
ته دلم یه جوری می شه... انقدر خیره می شم که اشک تو چشمام جمع می شه...
دوست دارم تمام نقاط روشن رو بشمارم...می خوام باهات حرف بزنم...
کلی باهات درد و دل دارم... چیزایی که وقتی تو نگاهت غرق می شم یادم می ره...
چرا منو گم کردی... چرا انقدر ازم دوری... من تو دلتم و هزار فرسخ دورتر از منی...
می دونم که مرهم دردام یه جایی تو همین کوچه پس کوچه ها گم شده...
ولی چرا بهم نشونش نمی دی...
چرا با زخم زبونا و دهن کج کردنات دست به سرم می کنی...
حرفام کم کم فریاد می شه... فریادم لای بغض گلوم گم می شه... بغضم می شکنه...
می بارم... همه آلودگی های دلتو پاک می کنم...
روشنایی ها به گریه هام می خندن... قهقهه می زنن... و من باز هم گریه می کنم...
واسه تنهایی خودم... واسه دل خسته ام... دیگه نا ندارم هوار بکشم...
صدام ته گلوم خشک می شه... فقط گریه می کنم... با چشم بسته...
دیگه نمی خوام همه اون قشنگی های خوش رنگ و لعاب رو ببینم...
بی خیال تمام روشنایی ها و بی خیال تمام نفرینی که تو دلت خوابیده...
بی خیال نور همه کافی شاپ ها و جاهای دو نفره...
بی خیال زیر بارون و چیک چیک ناودون...
بی خیال درخت بید و نارون...
بوی ذغال و اسفند درکه و دربند...
شاه دونه های امام زاده صالح...
اصلا بی خیال همه چی...
از دور که تو چشمات نگاه می کنم انگار نامه اعمال میاد جلوی چشمام...
ولی وقتی تو شلوغی روزمره ات غرق می شم...
روزای سگی زندگیم پشت سر هم می گذره و عین خیالم نیست...
بهتر که نیست...
واسه چی همش باید تو دلت این دلهره باشه که یکی داره از بالا نگاهت می کنه...
قشنگ تر نیست که فکر کنی یکی تو دلته و باهات فکر می کنه...
خیلی خسته ام... قد هزار سال حرف و غر و ونگ تو مغزم پیچیده...
از دورنگیت حالم به هم می خوره... از این که پابند ذره ذره گرد و خاک کوچه هاتم...
از اینکه هنوز زیر آسمون سیاهتم... خسته شدم... می خوام بزنم تو دهنت...
نه اینجوری آدم نمی شی... باید خراب بشی...
رو سر همون قشنگی ها... تاهمه از خواب بپرن...
قشنگی... زیبایی... اینا افسانه اس... افسانه های تو...
همیشه تاریکی... همیشه پر از دروغی... همیشه پر از نفرتی... کاش زودتر تموم شی...
روز به روز قشنگ تر می شی... روز به روز بی خداتر...
انگار یه تیکه برهوتی وسط برزخ... حتی دیگه خدا هم باهات کاری نداره...
کاش خدا دوستت داشت...
دیگه بگشا... رنج انسان بین و سیل اشک و آه

خاموش باش... در این کهنه زمین بایر و برزخ کلامی برای شنیدن به دانه شنی نمی ارزد...
نگاهت را در همان دستمال خاک خورده به چشم دار...
که این سالخورده دل جای دنجی برای دفنش ندارد...
به بیراهه و کوره راه و شاهراه نیندیش... در این خلسه محو هر کدام حکم ناراه دارد...
به جای خود باش و بیندیش که تو تنها در این برهوت می چرخی...
خدا را به سینه حفظ کن که در این موج بی خدایی خمیده و بریده از هیچ به فریاد نرسی...
و تو را غرق در فرداها می سوزانند... به دار صدا می کشند...
تو را ذره ذره می تراشند تا تندیس بی هویت خود را عیان کنند...
در بیغوله ای تلخ به دنبال تکه ای آرامش سرگردانی...
به راه ساحره های روان می گردی...
دل به هیچ و پوچ مواج خویشتنشان می بخشی...
خفه در شکسته های شب پیش...
و تیغ کشیده بر تمام رگ های بی سامان...
بچرخ بر نهایت اطراف و بی فایده و مسخ تشنگی بی راهی نباش!
کشش دستانت را حس کن... که به مغزت می رسند...بیهوده نباش...

امروز خیلی غیر عادیم.... یه عالمه بغض دارم...
یه عالمه گریه... هوس یه مرگ شیرین کردم...
هیچی دوست ندارم... خیلی کمک می خوام...
امروز انگار یه صدای نکره همین جوری همه خاطره هامو تو گوشم داد می زد...
امروز انگار یه برزخ بود...
یه محشر بود...
یه برهوت بی صاحاب...
هر چی می دیدم... و هر چی زیر دستم میومد..
حس می شد...
انگار به مرگ می کشوند...
همه چیزایی که علامت شومی و ننگی دارن...
گربه سیاه...
شیشه شکسته...
نمی دونم... خسته شدم انقدر که چرت و پرت گفتم و تو شنیدی...
انقدر که همه تکراری های دلمو با رنگ نو بهت قالب کردم و تو هم شاید فهمیدی یا نفهمیدی...
فکر می کنی من چشم خوردم؟...
فکر می کنی این همون قسمت و سرنوشتیه که تو بهش اعتقاد داری...
فکر می کنی خدا من رو کج و کوله ساخته...
یا انقدر تو سرم زدن که دکورم به هم ریخته...
حرفام رو بو کن... بوی نا می ده... بوی جهنم می ده...
بوی ماهی مرده عید... بوی لجن تو جوق آّب!! ...
خسته ام... خیلی زیاد... قده همین ۲۰ سالی که دیگه ندارم...
قده همین نفس هایی که حیف کشیدنش باشه...
ته گلوم پر از غر شده... پر از ونگ و گلایه...
پر از غروب... پر از زار ... پر از بی دلی...
آره بی دلی... می خوام این تیکه گوشت به درد نخور رو آتیش بزنم...
هزار تیکه اش کنم... تا هم اونایی که پیش دل من گیرن راحت شن...
هم اون یا اونایی که من پیششون گیرم...
تا این خونی مالی بی مصرف هست "کارما"ی جهان اینه...
که نفرین بشم و نفرین کنم... نه!... نفرین نمی کنم...
بیچاره ها حق دارن... من یه آشغالم...
به قول خودش خوبم!... ولی یه خورده خیلی زیاد عوضی...
به درد نخور... بی مصرف...
کاش همین یه ذره قیافه رو هم نداشتم...
این یه ذره زبون هم نبود بهتر...
عوضش شاید خودم واسه دل خودم عاشق یه اسب سفید سوار می شدم و رویاهامو می ساختم...
عوضش کسی نبود که به خاطر خودخواهی من عذاب بکشه...
عوضش به مسیر روبه روم مطمئن می موندم که نفرین شده نیست...
خدایا... آخه چرا دنیا انقدر ثقیله...
کاش خیلی بیشتر از هر زیادی که تو ذهن توئه از هم جدا بودیم...
از همه رسیدن ها متنفرم..........................................................
من اگه نبودم چی می شد؟؟... زمین دیگه نمی چرخید؟...
گربه ها بی مامان نمی شدن؟... مورچه ها زیر پای کی له می شدن؟؟....
بارون سنگ می شد؟؟ زمین سوراخ می شد؟؟...
نمی دونم... خیلی منگم... در حد ۱۰۰۶ عدد ترامادول...
دلم... ولش کن... دلم هیچی نمی خواد!!