|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
--: نمی دونم چرا حالم یه جوریه! دلشوره دارم!![]()
من: آخه چرا؟؟؟
--: نمی دونم... این روزا همش تو خودمم... دوست دارم همش تنها باشم... تا حالا شده از خودت بدت بیاد؟؟؟
من: آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!
--: حالم داره از همه چی بهم می خوره... از خودم... از دنیا... حتی از خدا که منو آفرید!!
من: به به!! خب؟؟
--: خب به جمالت! دارم افکارمو عوض می کنم... کهنه بودن... حالا دارم بعضی چیزا رو می فهمم... به نام دین چه ضربه ها که نخوردیم... بدبختی اینه که هیچکی هم حال و روز آدم رو نمی فهمه تا بتونی باهاش حرف بزنی!
من: ![]()
--:
دارم پوست اندازی می کنم و کلی هم تاوان خواهم داد... واسه همین دلشوره دارم!
من: ![]()
--: خودمونیم!!! منم بدبختمااا!! دارم سر تو رو هم درد میارم این موقع شب...
من: ![]()
--: به جای این شکلک ها گاهی بنویسی هم بد نیستاااا!!![]()
من: ![]()
--: یه چیزی تو ذهنم هست... جواب قانع کننده ندارم واسش... کی میگه گناه بده؟؟؟
من: چی؟؟؟ کی میگه؟؟؟
--: منم همینو می گم! اصلا گناه چیه و چرا بده؟؟
من: یه چیزی! تا حالا لذتی دیدی که توش عذاب نباشه؟ همه ی تفریحات دنیا چه سالم چه ناسالم یه جوری باید از دماغت در بیاد!
--: چاکرتیم! زدی وسط خال! اصلا مرز سالم و ناسالم چیه؟ کی تعیین می کنه! من تازه دارم یه سری چیزا رو می فهمم! احساس می کنم فریب خوردم! واسه همین می خوام عوض بشم! واسه خودم باشم... شدم دلقک این و اون! واسه خاطر این و اون داریم زندگی می کنیم... پس خودمون چی؟ شده کاری رو که دوست داری از ته دل بتونی تو خیابون انجام بدی!! بدون اینکه کسی چپ چپ نگات کنه! ببین چقدر بدبختیم! داریم به اسم دین به کجا میریم!!!
من: چرا به این چیزا گیر می دی؟؟؟؟ مگه مهمه؟ تو به دین چی کار داری؟ دین و مذهب تفرقه ی محضه!! به خدا برس... کافیه! دین هر چیزی می شه که تو ذهنت ساخته می شه! تو و خدای خودت حد و حدودتون رو تعیین می کنید... نه دین واسه تو... که یه مشت آدم احمق خوشون رو وکیل وصی اون می دونن!
--: می دونی... تو راست می گی... ولی من تو جامعه ای زندگی می کنم که به نام دین محدود شدم! نمی تونم بی تفاوت باشم... حتی از خانواده ام بدم میاد... اصلا مگه من خودم این دین رو قبول کردم؟؟ دینی که بی تحقیق باشه و خودت بهش نرسی بی ارزشه!!
من: درسته... اصلا جامعه هیچی! تو داری تو این دنیا زندگی می کنی... یه کره گرد... پس وقتی گرده یعنی یه گوشه دنج و آروم نداره تا توش بچپی و خودتو مخفی کنی!! توام باید توش قدم بزنی! معاشرت داشته باشی! راه بری! تو باید تعامل داشته باشی! ولی ذهنیاتت همیشه مال خودته!
--: من آدمم! دوست دارم از زندگیم لذت ببرم! مگه لذت بردن تو وجودم نیست! نمی تونم انکارش کنم! مگه خدا این حس رو تو وجودم نذاشته؟ پس چرا زمینش رو جوری ساخته که من از لذت بردن محروم بشم!! احساس می کنم تا حالا احمق بودم ولی دیگه نمی خوام!
من: خدا دوست داره آدماش زجر بکشن تا ساخته شن... و اونی ساخته تر می شه و خالص تر که تو همون رنج و سختی آرامش بسازه... لذت به وجود بیاره!
--:چرا دوست نداره تا لذت ببرن و ساخته شن؟ ساخته شن که چی؟؟
من: چون نفس آدمی با لذت نابود می شه! لذت واسه آدم مثل شراب می مونه... مثل سیگار... می بینی... حتی بشر هم نمی تونه تفریحی بسازه که ضرر یا خطر نداشته باشه ... چون این خاصیت تو ذات لذته!
--: اصلا چرا لذت بردن باعث نابودی نفسه؟ میدونی منظورم چیه؟؟ من خودم یه انسان! درک و شعور دارم! لذت بردن تا جایی درسته که باعث نابودی نفس نشه... این دیگه دست خودمه که چه میزان لذت بخوام ببرم! ولی نباید محدودم کنه! از اینکه محدودم عذاب می کشم!
من: مشکل اینه که دست خودت نیست!!!!!!
--: همه شدن واسه ما خدا شناس و دین شناس!! زورکی که نمی شه بهشت برد!
من: یه چیزی واست بفرستم... البته شاید بی ربط باشه!!
--: خیلی وقت ها چیزای بی ربط گره گشا هستن!!
یاسی: آزادی چیه؟؟
من: هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟
یاسی: آزادی چیه؟
من: یه چیز الکی!!
یاسی: تو آزادی؟
من: من آزاد نیستم!! من ولم!!!! هر کی وله معنیش این نیست که آزاده!! آزادی واقعی وجود نداره! مثل اتوپیا!
یاسی: اتوپیا؟؟
من: آرمان شهر! شهر ایده آل!
یاسی: آها...!! یعنی آدم آزاد وجود نداره!!؟؟
من: نه!
یاسی: دوست نداری آزاد باشی؟
من: کیه که نداشته باشه! ولی همون آزادیش هم با کلی محدودیت همراهه! یعنی آزادی واقعی وقتی بوجود میاد که مجبور نشی به خاطرش آزادی دیگری رو نابود کنی... پس یعنی نمی شه! مثلا من دوست دارم آزاد باشم!! نصفه شب صدای موزیک رو بچسبونم به سقف! ولی خوب نمی شه!! چون آزادی و آرامش بقیه از بین می ره!
یاسی:
خوب این یعنی مطلقا نمی تونی آزاد باشی!! اما خوب آزادی نسبی چی؟ تو محدوده خودت!
من: من مغزم حقیقی... تحقیقی نمی شناسه!! یه چیز یا هست یا نیست!! خاکستری وجود نداره!! من آزاد نیستم! پس فقط کلمه رها... یا بی قید یا بی خیال... می تونه چیزی که هستم رو توصیف کنه... هر کاری می کنم بی هدفم.... بدون آزار واسه دیگران!!
یاسی: یعنی دیگران از خودت مهم تر شدن؟؟
من: نه!!! ولی اگه من باعث آزار دیگران بشم... شامل قانون کارما می شم!! یعنی حتما یکی دیگه تو این دنیا پیدا می شه که منو آزار بده! پس منم به خاطر حس خود شیفتگیم
که اتفاقا داشتنش خیلی خوبه دیگران رو دوست دارم!! دروغ بگی دروغ می شنوی... خیانت کنی خیانت می بینی!!
یاسی: از ترس اینکه کسی نصفه شب صدای موزیکش رو بچسبونه به سقف وقتی خوابی... این کار رو نمی کنی؟؟ پس می ترسی آزاد باشی!! نه؟؟
من: بعضی وقت ها کارما خیلی بد جواب می ده! مثلا ممکنه اگه من موزیکم رو نصفه شب زیاد کنم.... آمریکا همون شب تهران رو بمب بارون کنه!!!!! وقتی قوانین طبیعت رو خوب بشناسی این چیزا نه تنها خنده دار نیست بلکه باعث وحشت هم می شه!! مثلا پشت سر من غیبت می کنی ... فردا دور از جون تصادف می کنی!! حالا اگه اینا رو قبول کنی... جوری آزادیت به خودت ثابت می شه که کارمای مثبت داشته باشه!!
من: بخندون تا بخندوننت!
من: ببخش تا ببخشنت!
من: مهربون باش تا مهربونی ببینی!
من: عادل باش تا قضاوت نشی!!
من: ....
یاسی: ....
--: دیدت جالبه ولی یکم با من فرق داره....
من: حالا دیدی به دین ربط نداشت؟؟
--: اتفاقا داشت! میدونی من چی می گم؟؟ من می گم چرا باید واسه اینکه من آزاد باشم دیگران محدود بشن!!
من: خوب این خاصه ی طبیعته!!
--: خوب شاید اشتباهه!! من هستم... دیگران هم....
من: خوب ببین!! تو نشستی من دلم می خواد داد بزنم تو گوشت... چی می شه؟؟
--: بزن! چیز خاصی نمی شه!!!
من: !!!
--: اصلا چرا باید خاصه ی طبیعت این باشه؟؟ شاید اشتباه بوده و می تونسته جور دیگه ای هم باشه! چرا طبیعت طوری نیست که آزادی من مانع آزادی دیگران نباشه!!!
من: اگه خورشید نباشه... اگه خاک نباشه... هوا و آب... گیاه بوجود نمی یاد! خورشید رو یه آدم فرض کن... خاک و آب و هوا رو هم همین طور... یه جامعه چهار نفری... گیاه هم آرمانشون... که می خوان بوجود بیارنش! حالا اگه خورشید دلش بخواد نتابه... آب نیست... هوا نیست.... خاکی بوجود نمی یاد!! به همین شکل اگه اونایی دیگه بخوان نباشن بقیشون هم نخواهند بود... نبود یکی باعث ایجاد اشکال یا از بین رفتن بقیه می شه!! این اشکال و اختلال ایجاد کردن همونه که تو می گی من دلم می خواد آزاد باشم... به کسی چه!!!!!
--: چرا گياه بدون خورشيد و آب و ... گياه نميشه ؟
من: اصلا گیاهی وجود نداره اگه اون چهار تا نباشن!!! گیاه نتیجه اتحاد اون چهار نفره!!
--:منظورم اينه اصلا آفرينش بر اساس اين سيستم ممكنه اشتباه باشه ....... تاكيد ميكنم ممكنه! شايدم من اشتباه ميكنم كه احتمالشم زياده! چرا گیاه باید نتيجه اتحاد اونا باشه ....... چرا خودش واسه خودش گياه نيست ؟
من: به این دلیل که تا زنبور نباشه عسل نیست!! به این دلیل که اگه از اول همه چیز می خواست وجود داشته باشه خدا واسه جا دادنشون جا کم میاورد!!
--:مگه خدا نيست!! ميتونست دنيا رو وسيع تر خلق كنه جا كم نياره! مگه همه چي دست خودش نيست! ميدوني ميتونست همين قوانين طوري باشه كه همه بتونن آزاد باشن بدون اينكه ديگران آزار ببينن!
من: خب به تو هم عقل داده!! می خواسته ببینه می تونی با قدرت اختیار و انتخاب و اقتدار خودت جا پیدا کنی ... بسازی!!
--:اينم حرفيه ...... ولي به نظر من سرنوشت من از قبل رقم خورده!
من: می دونی!! خدا در برابر شیطان کم نیاورد... می خواست که باشه... این دو گانگی به وجود اومده باعث همه چی شد... وگرنه این چیزی که تو می خوای یعنی همون زندگی بهشتی... هابیل و قابیل هم به هم رحم نکردن!!!
--: من فقط یه بازیچه ام! اینم ممکنه! حالا سرنوشت نگو هر چيز ديگه اي که اسمشو ميخواي بزار! ولي از قبل همه چي معلوم بوده! اين وسط منم كه قرباني شدم!
من: خب این درسته! ولی برداشت ما از معلوم بودن اشتباهه! معلوم بودن سرنوشت یعنی تو با اراده خودت هر مسیری که می خوای بری یا بسازی! (نه انتخاب بین راه های موجود!!!!!) حالا این مسیری که تو انتخاب می کنی یا می سازی... تاهر جا بری... هر اتفاقی برات بیفته... موفق بشی... شکست بخوری... هر چی بشه... خدا از اول می دونسته... حتی گاهی وقت ها بهت اخطار داده که اشتباه داری میری... تشویقت کرده که آفرین چه انتخاب خوبی... بهت زمان واسه جبران داده که راهت رو خودت دوباره بررسی کنی!!! خدا فقط یه ناظره!!! این تویی که همه چیز رو انتخاب می کنی... حتی این توئی که بعد از اون تشویق ها و اخطار ها و نشونه ها می تونی دوباره همون راه رو ادامه بدی یا نه... برگردی و مسیر بهتری انتخاب کنی!!! حالا این تعریف از سرنوشت با تعریف تو یکیه؟؟؟
--:خيلي جالبه ! بحث تو بر ميگرده به هدايت تكويني و تشريعي! اگه از اون ديد ببينيم كاملاً درسته حرفات!
من: ۱۰۰٪ خدا تو رو از سر راه نیاورده!! سختی بهت می ده تا ساخته شی... تا از پس همون ابلیس بر بیای... می خواد ببینه میتونی شکستش بدی یا نه... ازش شکست می خوری... ما نقدر قدرت داریم که بتونیم هر فریبی رو تشخیص بدیم ولی گاهی وقت ها خودمون رو می زنیم به اون راه! خدا ما رو دوست داره! خدا بالاتر از اون چیزیه که پیامبراش می گن!! خدا از مادر مهربون تره! خدا نمی خواد ما خسته شیم!! وقتی خدا میگه.... تو بخواه تا من اجابت کنم.... تو چه جوری می تونی بگی همه چیز تعیین شده اس... من قربانی شدم!!!! این کفره محضه!!!!! اگه تو نخوای خدا دلش می شکنه!!! اگه تو قدم برنداری خدا هم پس می کشه!!!
--: مگه خدا سراسر رحمت نيست؟ پس چرا منو طوري خلق كرده كه رحمتش شامل حال من نميشه!!
من: چرا فکر می کنی نمی شه!!! امروز یه گدایی رو تو خیابون دیدم که صورت نداشت!!!!!!!!!!! باورت نمی شه!!! فکر کن فقط یه دایره که یه سوراخ به عنوان چشم داشت و یکی کوچیکتر از اون به عنوان دهان!!! همین!!!!!!! همین که دست سالم داری پای سالم داری...می تونی ببینی... حتی زشتی ها رو ... این یعنی رحمت خدا!!
--: درسته! همین الان هم شامل حالم هست! ولی در کنارش کلی عذابه دیگه هم دارم می کشم!! اصلا فرض کن من نادان!! چرا منو نمی بره به راه خودش؟؟
من: تو ازش خواستی؟؟؟
--: آره سر نماز! با گریه...
من: چی خواستی؟؟
--: آزاد زندگی کنم و آزاد بمیرم! منم می خوام خیلی چیزا داشته باشم که ازش محرومم!! منظورم اصلا مادیات نیست!!!
من: دلشو به دست آوردی؟؟؟ می دونی خدا از گریه ای که واسه خودت باشه بدش میاد؟؟؟ می دونی خدا دوست داره تو روش وایسی؟؟؟ داد بزنی!! جوری بخوای که انگار همین الان اون خواستتو داریش!!!
--: ميدوني من خدايي رو ميپرستم كه نزاره من عذاب بكشم!
من: خب پس الان کسی رو نمی پرستی!!
--: خدایی که طاقت دیدن عذاب کشیدن من رو داره واسم بی معنیه!!! مغایر با رحمتشه!!
من: خدا از خودش به تو داده تا زنده شدی... پس بهت حق می ده که مثل خودش کمال طلب باشی... بهترین رو بخوای... همون طور که اون مطابق درک بی نهایتش بهترین رو واست می خواد.... وتوام با درک محدود خودت بهترینی رو می خوای که خودت می خوای!!
--: می دونی... به یه نتیجه کلی رسیدم... گناه یعنی اینکه خودت جلوی خدا احساس شرمندگی نکنی! همین!
من: گناه یعنی خدا رو ببری زیر سوال!!
--: اینم خوبه! ميدوني به نظر من آدمي كه نتونه واسه خاطر دل خودش زندگي كنه در واقع مرده!
من: دل خودش و دل کسانی که با هم گیاه رو میسازن!!
--:يه چيزو رك بهت ميگم..تو حرفات و نوشته هات چيزي هست كه ناخود آگاه ميخوام باهات درد دل كنم...احساس ميكنم تو خودت يه مرحله از بقيه جلوتري...قدر خودتو بدون... بهترينهارو برات آرزو ميكنم!
من:![]()
![]()
![]()

فکر مي کني بشه جهان رو از خدا جدا کرد!!
يعني همه چيز در اثر يه انفجار بزرگ بوجود اومده و انرژي اين انفجار تا الان نيروي محرکه جهان بوده و هست تا وقتي که همه اين انرژي به ماده تبديل بشه و از جنب و جوش بيفته! و اون وقت همه چيز تموم شه! مي شه حتي تمام چيزايي که ما بهش مي گيم شانس يا معجزه يا حتي بدشانسي به صورت حرکت انرژي تو مسيرهاي نامتعارفش تعريف کرد! مثل مسيرهايي که با مهره هاي دومينو ميسازيم و بعد با انداختن يه مهره چندين انقلاب حرکتي در تمام مسيرها ايجاد مي شه و وقتي دود همه چي مي خوابه که آخرين مهره هم افقي شه! وقتي تو به تقدير و قسمت اعتقاد داري و همه چيزت رو از اون مي دوني واست راحت تره که اين جهان رو بي نياز از خدا بدوني! چون در اون صورت تمام بدبياري هات رو گردن اون کسي مي اندازي که تقديرت دستشه و خودت رو خيلي راحت و بی هيچ زحمتي تبرئه مي کني و حتي بيشتر وقت ها متهمش مي کني به ظالم بودن! اما اگه خدايي وجود داشته باشه و اين جهان به بند نافش وصل باشه پس اون وقت کلمه تقدير و سرنوشت تعرف نشده مي شه و شايد يه ترجمه غلط از کلمه هايي مثل اختيار و اقتدار!
گاهي وقت ها که بعضي از آيات تو ذهنم مي چرخن و بعد با حرف هايي که مي شنوم يا مي خونم مقايسه اشون مي کنم تو يه تناقض عجيبي غرق مي شم که هيچ پاياني نداره! اگه خدا مي گه ادعوني استجبلکم چرا من بايد خودم رو به دست سرنوشتي بسپارم که وجود نداره! پس يا گوينده اون حرف وجود نداره (خدا) يا ادعاي من درسته! فکر کنم تا الان فهميدي خط فکري من چيه؟
1- وجود خدا: نبود سرنوشت و برتري قدرت اختيار و انتخاب
2- نبود خدا: وجود سرنوشت تعيين شده براي هر موجود
به خاطر اتفاق هايي که تو اين چند وقت افتاد و چيزايي که ديدم تقريبا به مورد اول ايمان آوردم ولي يه مشکلي هست! موجودي که من به عنوان خدا قبول کردم اصلا اون خداي مهربون تو قصه ها
نمی دونم!! تا حالا هیچ وقت به این فکر نکردم که دارم با یه سرنوشت از پیش تعیین شده سر و کله می زنم! احساس می کنم تمام اتفاق های خوب و بد زندگیم رو خودم می خوام! فقط مشکلم نوع خواستن... نوع خواهشی که از طبیعت دارم! خوب من فقط خواستم که این طبیعت یه جوری اربابش رو بهم نشون بده ولی این که چه جوری و به چه شکل رو نخواستم!! راستش تو اون درگیری افتضاح به فیگورش فکر نکرده بودم!! این یعنی قبول دارم که خودم خواستم خدا در نظرم این جوری جلوه کنه! ولی نمی دونم چرا الان هر کاری می کنم قیافش عوض نمی شه!!
یه مدتی حدود 2- 3 سال پیش عاشق خدا بودم! مثل یه آدم زنده با هاش حرف می زدم و هر لحظه تو ذره ذره اجرام اطرافم می دیدمش... تو هر نگاه پرسه می زد و با لبخندش منو خجالت زده می کرد ... تو هر صدا اوج می گرفت و جوری مستم می کرد که با هیچ دوش آب سردی نمی پریدم.... انگار هر لحظه تو اتاقم قدم می زد و مدام واسم لالایی می خوند... شب ها از ترس رفتنش از خواب می پریدم... به خاطر اینکه هیچ وقت ترکم نکنه چادر نمازم رو زیر سرم می ذاشتم.... انگار اون چادر شیشه عمر خدا بود تو دست من!! ولی نمی دونم کی این شیشه رو شکست... خدا فراموش شد... شد... شد... تا جایی که دیگه وجود نداشت... و واقعا نداشت... حتی به این قانع نبودم که فقط واسه خودم تو نبود باشه... احساس می کردم دنیا دیگه خدا نداره... و اون وقت بود که دیگه هیچ تلاشی واسه زندگیم نمی کردم... تو یه خلا مطلق غرق شده بودم... قدرت فکر کردنم تحلیل رفته بود... خودم می خواستم رشته یه موضوع رو بگیرم ولی دستم به مغزم نمی رسید... کلافه شده بودم... انگار تو این جمجمه چیزی به اسم مغز وجود نداشت.... وقتی یکی صدام می کرد تا به شونه ام نمی زد یا دستم رو نمی گرفت نمی فهمیدم با منه در حالیکه اسم خودم رو میشنیدم! تمام شب هام با حس اختناق و مرگ صبح می شد... دیگه چادر نمازم بوی خدا نمی داد.... اصلا نمی دونستم کجاست....
وقتی رفت حتی اون پنجره کوچیکه اتاقم هم پر از خاک شد... دیگه آسمون نداشت... نی دونم... اصلا هیچی دیگه سر جای خودش نبود... کلافه بودم... همش به انتظار برگشتنش شب ها کنار پنجره به دیوار تکیه می دادم اما خبری نبود که نبود.... رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد...
انقدر منتظرش موندم که اصلا یادم رفت واسه چی میرم دم پنجره... چرا همش اسمی رو تکرار می کنم که معنیش رو نمی دونم... و از اون به بعد هر اتفاقی که می افتاد برمیگشت به نبود خدا... به نبود چیزی که جهان بهش وصل باشه... کم بودن یه نیروی قابل اعتماد... و بعد پیدایش سرنوشت و حجمی که روحت رو تو فضای سنگینش اثیر! می کنه... زنجیری که به دست و پاهات بسته می شه و تو رو تا جایی که جا داشته باشه دنبال خودش می کشونه... و تو مسخ و بی اختیار میری و می خوای که فقط دستت به یه جای این جهان بند باشه... که فقط از روش نیفتی... تو فضا غرق نشی...
منم اثیر شدم... اسیر همون چیزی که تو بهش می گی سرنوشت و من بهش می گم مسخ شدگی... تو روزمرگی عادت هام گم بودم... شب زنده داری... سکوت... خیرگی... اشک... داغی که هر از گاهی تازه می شد... داغدار خوبی بودم بدون عزیز از دست رفته... دخیل و پنجره... آسمون و بی ستاره...
و در یک لحظه پریدم... یه جای خالی دیدم... یه قاب عکس خالی... یه آینه بی انعکاس... من مردم!!!
در به در دنبال چیزی می گشتم که نمی دونستم چیه... از هر کسی نشونی می خواستم خدا رو معرفی می کرد... کم کم مثل حافظه بازیافت شده احساس کردم این اسم به گوشم آشنات... یه ذره چشمامو محکم فشار میدادم... لرز می کردم... سرمو تکون می دادم که شاید بیشتر یادم بیاد... ولی همش سیاه بود...
دلم می خواست تمام اون زنجیر ها رو پاره کنم... از فضای اون حجم خسته شده بودم... می فهمیدم که قدرت دارم خودم باشم ولی انگار یه بختک روم افتاده و نمی ذاره حرکت کنم... شروع کردم به نفس زدن... تقلا می کردم که فقط سر انگشتام حرکت کنه... بلکه از این فاز لعنتی بیام بیرون... یه ذره دیگه... زود باش... بیدار شو... بپر دیگه... بیدار شدم!!
الان بی سرنوشتم... می خوام که بخوام... می خوام دیگه نخوابم... وقتی سرنوشتی نباشه همه وظیفه ها گردن خودته.... تو باید بخوای ولی یه جای کار می لنگه... از کی یا از چی باید بخوای تا اجابت بشه... همه خواستن ها که به یه بستنی یا یه جعبه مداد رنگی ختم نمی شه... خواستن چیزی به اسم نفس... ذهن... بودن... همون نیرویی رو می خواد که قدرت توصیفش تو قلم هیچ موجودی نیست... با اون چیزی که قرار بود خواسته ام رو بشنوه یه قرار گذاشتم... گفتم اگه هستی و می خوای که من بخوام ... می خوای که منم شریک باشم ... به عنوان اولین خواستم خودتو به من نشون بده... ولی این همه ماجرا نبود... با چنان هول و ولایی بهش گفتم که فکر کنم یادش رفت ازم بپرسه که خوب چه جوری خودمو ثابت کنم... اونم مثل من با همون عجله ظاهر شد... وجود پیدا کرد... منم قبولش کردم!
دارم باهاش کشتی می گیرم... دوست دارم مهربون شه... ولی دیگه نمی خوام عاشقش باشم... می خوام فقط دوستش داشته باشم... جای چادر نماز فقط تو سجاده اس...
حالا فهمیدی چرا می شه جهان رو از خدا جدا کرد... چون جهان سرنوشت داره... ولی مقوله خدا بودن و خدا داشتن فقط با خواستن درک می شه... به این حرف های تکراری کاری ندارم که خدا خالق جهانه.... چیزی که موجود می شه یعنی یه خط تعیین شده رو طی می کنه... ولی من که موجود نیستم... من یه خدا هستم... یه خدای کوچولو روی زمین... اشانتیون همون بزرگی که اون بالا نشسته... منم به چیزی که بگم باش بود میشه... فاصله بین این دو یه خواستن منه... فقط بین من و اون بزرگ آسمون یه فرق هست... بین خواستن من و خواستن اون... من درگیر زمانی هستم که اون نیست... این زمان با اسید اراده آب می شه.......
ای فرزند آدم... من بی نیازی هستم که نیازمند نمی شوم... مرا در آنچه بدان امر کرده ام اطاعت کن تا تو را بی نیازی کنم که نیازمند نشوی...
ای فرزند آدم... من زنده ای هستم که نمی میرم... مرا در آنچه بدان امر کرده ام اطاعت کن تا تو را زندگی ای بخشم که نمیری...
ای فرزند آدم... من به هر چیزی که می گویم "باش" می شود... مرا در آنچه بدان امر کرده ام اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که به هر چیزی بگویی "باش" بشود...
عدة الداعی, ابن فهد حلّی, صفحه 291
صداي پاي تو كه مي روي...
و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم!!
براي اعتراف به كليسا مي روم...
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم...
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم...
بخشيده خواهم شد به يقين ...
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام...
درانتهای هر سفر
در ایینه
دارو ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره - این زمین
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام كجا
ندیده ای مرا؟؟؟
که هر چی می خوای می پره!!!!
هر چی نمی خوای سرت میاد!!!!
این روزای لعنتی بدجوری نمی گذرن...
تمام لحظه ها می چرخن و واسم ادا در میارن...
گریه ام می گیره... واسه کی مهمه...
این روزا هر چی میاد تو دستم... هر آدم... هر فرصت... هر کتاب...
چمی دونم... حتی یه بستنی لیوانی نسکافه ای کاله....
بدجوری بهم نارو می زنن...
همون چیزی که به خاطرش اومده... بهونه می کنه واسه رفتن...
خوب بره... کی به کیه... مگه من مهمم!!! مگه من وجود دارم!!! فقط بگو قد یه خرمگس....!!!!
این روزا هیچ اثری از نشونه های بودنم نیست....
همون چیزایی که حس اعتماد داشتنشون "من" رو می ساخت...
الان "من" نیست... تموم شد... لولو برد... له شد...
خدایا... وجودت اصلا واسم مهم نیست...
می دونی در موردت چی فکر میکنم....
من شدم بچه کثیف و دماغوی قصه...
توام اون مامان از خود راضی که نمی خوای بچه هات با من بازی کنن...
نمی دونم چی بگم... ولش کن!!! تعطیل...