تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

 

نظرهای پست پایین رو ببین... دیدی خودش نیومد... می دونستم نمی یاد...

چون اصلا نمی دونه این پست نوشته شده...

اصلا نمی دونه این پست واسه خودش نوشته شده...

مهم نیست... شاید یه روزی بیاد... یه روزی... همیشه یه روزی...


غروبه... بازم یه جمعه دیگه... و بازم انتظار...

بازم پنجره کوچیک خودم... بازم آسمونی که حتی اگه ابری نباشه من ابریش می کنم...

سوز سردی که خبر رفتن زمستون رو می ده تا مغز استخونم رو می سوزونه...

حالم بدجور خرابه... هوای پرکشیدن رو تو ذره ذره های نادیدنی می شه دید...

صدای خش خش آخرین برگای درختا که جاشون رو به برگای تازه می دن...

به نظرت اینا قشنگه؟... بیدار شدن چه شوقی داره؟... رسیدن چه شوری داره؟...

گذر کردن چه حالی داره؟... رنگ عوض کردن و نو شدن چه حسی داره؟...

نمی دونم چرا من درکش نمی کنم... اگه زیباست چرا من نمی بینم...

 
همیشه غروبای جمعه نوحه گوش می دم...

یه چیز آروم که فقط بغضم رو تو گلوم نکه داره...

انقدر آروم که اشکام فقط تو چشم جمع بشن ولی نریزن...

دنیا رو از زیر آب دیدن خیلی قشنگه... همه چیز موج داره... همه چیز روشن و نورانیه...

همه چیز پاکه... خیسه... آب زشتی هارو رد نمی کنه...

و تو چیزی رو می بینی که شاید بشه بهش گفت حقیقت...


غروب های جمعه تمام سرگذشتم تا خود همون جمعه جلوی چشمام مرور می شه...

انگار تو سالن سینما نشستم و وحشتناک ترین و تلخ ترین و گریه دار ترین...

 فیلم زندگیم رو می بینم...

و چه قدرتی دارم که اشکام رو فقط تو چشمام نگه می دارم... 

و چه قدرتی داره پنجره کوچیک تنهایی که هزار تیکه نمی شه...

 از دیدن این همه نامردی تو چشمای من...


دوست دارم چشمام رو ببندم و وقتی باز کنم که هفت روز هفته بی شنبه باشه...

هیچ روزی صبح نداشته باشه... همیشه همیشه غروب جمعه باشه...

اون وقت ها که مخاطب حرف هام خدا بود شاید صفحه ها می گذشت و هیچی نمی فهمیدم...

 ولی الان... تو این هوای بی خدایی... کلمه کم میارم واسه القا حسی که دارم...

اون موقع ها کلمه ها تو ذهنم می جوشید... یه جور وحی مطلق بود...

الان به کل مغزم رو گل گرفتم... همه چی از ذهنم پریده...

خوبی هام خط خطی شده... بدی هام نمود پیدا کرده...

اون حس سگی که همیشه دفن می کردمش دوباره داره قلقلک می ده...

اون زخم کهنه لعنتی داره سرباز می کنه...

همه جا پر شده از علف هرز... نفس دلم بند اومده... همه حجم اتاق مسمومه...

اصلا خودم و تمام متعلقاتم شدیم آینه دق!


هوا داره کم کم تاریک می شه... تاریکی... حس و حال غروب رو تو خودش غرق می کنه...


می دونم به حرفام می خندی...

با خودت می گی که کاش اراجیفش تموم شه.... خفه شه...


اصلا یه ذره بین بردار... دلمو نگاه کن...

دیدی چی توشه... یه عالمه حس... اگه زشته پررنگه... اگه قشنگه .... محو شده!!


الان یه سفر رفته دارم... نمک آش پشت پاش اشکای خودم شد...

یه عشق دارم... تنها چیزی که حتی می ترسم در موردش حرف بزنم یا فکر کنم...

همون که تو پست قبلی هیچ رد پایی نداشت... مخفی ترین حس دلم...

یکی تو دلم هست که شاید راست بگه... ولی با حرفاش لهم می کنه...

نیش می زنه... دورم می کنه... ولی بازم هست... خوبه که هست...

یه حس بی نام دارم... فقط مال غروب های جمعه...

یه حس خماری لعنتی... مال وقت هایی که می مونم با این همه لاینحل چی کار کنم...

یه حس برزخی... مال وقت هایی که بین پایین و بالای دنیا قل می خورم...

اون حس سگی که بهت گفتم... اونم هست... ولی فعلا تو قفسه...

اگه یه وقت بیاد بیرون دیگه...! (کم کم داره میاد!)
...

شبیه گالری یه نقاش شدم که فقط با سیاه کار می کنه...

یه رنگین کمون سیاه... یه بچه کلاغ زشت...

واین بچه کلاغ زشت هیچ حرفی به عنوان موخره نداره!!!

....

اینو از اعماق ته این لاگ سیاه سوخته پیدا کردم! خیلی با وضعیت فعلیم جور بود!

بگير دستم را و نجاتم بده که گم شده ام در خويشتن خويش...

 و مي کاوم در اعماق نهانخانه ذهنم که تهي است ...

راهي رهنما شو و چراغي روشن باش که در ظلمت شب هاي دلم اسيرم ...

 صدايي بيار که گنگ اصوات ناهنجار تمام هنجره هاي بي صدايم ...

آينه اي بشکن که خسته ام از ديدن تکرارها در صيقل بي پشتوانه فردا ...

ندايي بده که مي گردم در هياهوي رنگارنگ بي مهري ...

رهايم کن در تلاطم امواجي به وسعت تمام سرزمين هاي بي درخت ...

نمايان شو که تا به هميشه در پس پرده خيال,سايه ام ...

دلم را بگير و ارزاني کن که محتاج تمام تمناهاي بي اميدم ...

يگانه باش و بياب مرا در برهوت تضادها ...

باز کن قفل نگاهم را به نگاهي نگران ...

بسوزان چون شوري اشک خشکي هاي تکه تکه بيداري ...

تهي کن ذهنم را از تهاجم تاتار گناه ...

بياراي مرا به تناوب عشق و زمان ...

ببر مرا به همراه  خود تا انتهاي هر چه هست ...

 و رد کن مرا به ادعاي هر چه نيست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

منو ببین! شبیه چی شدم؟ هنوز آدم موندم یا نه؟ اصلا منو میشناسی؟

یا انقدر برات تکراری شدم که از یادت رفتم! حتی از یاد خاطره های خاک خوردت؟

اصلا تو با من خاطره داری؟ اگه داری تا حالا مرورش کردی؟

با من خندیدی یا گریه کردی؟ حالتو گرفتم یا تو حالمو گرفتی؟

از من بدت میاد یا انقدر هستم که تحملم کنی؟

من کجای ذهنت گم شدم که حالا باید بمیرم تا دوباره یادت بیام؟

چی هستم تو نگاه تو! یعنی به نظرت اگه نباشم ممکنه دلت برام تنگ شه!

اگه نباشم یادت میفته که منم یه زمانی بودم!

یا اگه حتی این پیام ها و درد و دل های زورکی هم نبود به کل برات مرده محسوب می شدم!

 الانم که دیگه حتی اون یه ذره امید رو هم ازم گرفتی! 

می دونی چقدر دلم برات تنگ شده! می دونی چند وقته اسمت تو گوشیم خاک می خوره!

می دونی چند وقته حرفای تکراری تو می خونم!

همیشه عین مشاورای روزمره جواب می دادی! ولی اونم قشنگ بود!

یادته اون وسط های تابستون ... تازه داشتم به شرایط جدید عادت می کردم!

خستگی رو تو از تنم پاک می کردی! با همون چند کلمه!

فقط یه خسته نباشی! یا امروزچطور بود؟

من همون بچه زشتم! همون لوس و ننر و نق نقو! از همه چی می رنجید!

با همه سر جنگ داشت! تو آرومش می کردی!

همون نفرتی و نفرینی که تو بهش امید می دادی!

همون صفحه سیاه و تو خط های سفیدش!

همون شب تو چشمای منه ... تو خورشید روزش باش!

اون که می گه غرورت باعث تنها بودنته... کجاست ببینه من به خاک افتادم به خاطر تو!

اونکه همه سر تا پای منو ادعا می بینه... کجاست ببینه میمیرم تا یه نگاهت مال من بشه!

اونکه می گه خودتو پیدا کن تا همه چی درست شه ...

 نمی دونه من همه چیم تو وجود تو گم شده!

منو نمی بینی! منو نمی شنوی! صدای خفه ام خشک شد بس که اسمتو صدا زد!

هوا رو ببین! همش سایه نگاه توئه تو چشمای من! که زل زدم به سایه نگاهت!

یه ذره منو ببین که له شدم!

خیلی وقته دیگه حس و حال همیشگیم واسه نوشتن یخ کرده! یه آدم لمس و بی تحرک!

مغزم شده عین قرآن لب طاقچه! خاک می خوره تا به دادش برسی!

از کله صبح تا بوق سگ تو خیابونای این شهر بی صاحاب سرگردونم!

 نمی دونم چی کار می کنم!

تو همه ماشین ها و پنجره ها و مغازه ها و هر جایی که انعکاس آدم توش باشه...

 دنبال تو می گردم

 ولی بازم عین سراب! همه این نگاه ها انعکاس نگاه من تو شیشه اس! آخه همیشه تو نگاهمی!

 زندگی گوسفندی رو هم دارم تابلو می کنم! چیزی از خونه و مامن یادم نمونده!

نه فقط خودم بلکه همه آدم های اطرافم رو هم عروسک بچه بازیه خودم کردم!

کاش یه چیزی اون بالا بود که می شد بهش یه عالمه اعتماد کرد!

می شد ازش تو رو خواست!

یه عالمه یعنی خیلی زیادتر از اون ایمان مصلحت آمیزی که تو ذهن همه می چرخه!

خیلی ترسو شدم! نگرانم! حس نبودنت و نداشتنت زجرم می ده!

 واسه همه تکراری شدم! واسه اینکه فقط تو جلوی چشمام باشی!

باور کن می مونم تو این وضعیت تا تو نجاتم بدی! باور کن!

می دونی از وقتی تو ذهنمی و ندارمت همه زندگیم شده کفر! دیگه خدا رو قبول ندارم!

بهش گفتم اگه هستی وجودتو ثابت کن! می گی خدا به من نیاز نداره که خودشو ثابت کنه!

ولی من که به وجود چیزی مثل اون احتیاج دارم!

خواستم نداد! می گی شاید به صلاحت نبوده!

ولی من می گم اگه خدا واقعا خداست ...

چرا یه بار چیزی که من می خوام رو به صلاحم نمی کنه!

یه بار چیزی که می خوام رو تقدیرم نمیکنه!

یه بار قسمتم رو به عهده خودم بذاره! ولی خرابش نکنه!

نذاره چوب انتخابم رو بخورم! یه بار تو رو قسمتم کنه!

من کاری می کنم که خودش از اینکه تو رو به من نداده پشیمون بشه!

.................

تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمده ام...

پیاده!

باور نمی کنی؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده من...

حالا بگو... در این تراکم تنهایی   

مهمان بی چراغ نمی خواهی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 
 
ابليس گفت: من هرگز ندانستم كه جز تو كسي ديگر شايستگي مسجودي دارد. من تو را بي يار و شريك و بي مثل وبي زن و بي فرزند مي شناسم. باور ندارم كسي شايستگي نيابت و خلافت تو را بيابد، تا من سجده اش كنم. سجده بر آدم ارزاني خيل عظيم فرشتگان درگاهت باد...
 
ندا آمد: اين سجده ي تعظيم و تكريم است نه سجده ي عبادت...
 
گفت:‌‌ اين آدم را نشايد كه چون من سجده اش كند، چه سجده ي تعظيم و تكريم چه سجده ي عبادت...
 
ندا آمد: ما هرگز فرمان نمي دهيم كه در ملك ما به كسي جز ما سجده كني و جز ما را بپرستي...
 
گفت: اين آدم را نشايد كه چون تويي پشتيبانش باشد...
 
ندا آمد : امر الهي بالاتر از فهم اجتهاد اشخاص است. اگر خداوند از شخصي خواست به كسي سجده كند ولو سجده ي عبادت، گريزي از اطاعت نيست...
 
گفت: من عاشقي صادق و پاكبازم، كه جز معشوق هيچ نمي بينم و هيچ نميشناسم. سر نهادن بر زمين پيش غير، و جز معشوق و معبود ازلي را سجده كردن، حتي به امر او، شرك است و خلاف عبوديت و ناقص شرط جوانمردي و دعوي عاشقي، كه من و تو از روز ازل پيمان بستيم...
 
ندا آمد: ما تو را از هر خيري نا اميد مي كنيم...
 
گفت: من به هيچ روي نمي توانم در برابر اراده و قدرت تو، فعل ديگري در برابر فعل تو تصور كنم. من مخلوقي از مخلوقات خداوندم و افعال من نيز خارج از اراده ي مطلق الهي نتواند بود. بنگر كه اكنون قامتم به سجده خم نمي گردد...
 
ندا آمد: از بهشت برو! لعنت بر تو باد! ازين پس تو شيطان رجيمي. نوميد هر خيري.........
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط ایلیا  |