|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
این مصاحبه۴۰ چراغ با صمد می باشد!![]()
صمد بی آیدین!![]()
بیاین بهش قول بدیم که نگران نباشه... ما آیدین رو فراموش نمی کنیم!![]()
۴۰: حتما این ۳۰-۴۰ روز رو باید به حساب روزایی گذاشت که واسه آدم بی هیچ نکته و اتفاقی بوده؟
صمد: فقط می تونم بگم که خیلی سخت بود. هنوز هم نفهمیدم این روزا چه جوری گذشتن! کارم شده فکر کردن به رفتن آیدین و اینکه بالاخره باید این موضوع رو باور کنم یا نه!
۴۰: روزای اول فوت آیدین که هیچ کس جرات نمی کرد بهت نزدیک شه!
صمد: چون نمی تونستم این موضوع رو باور کنم. اصلا یادم نمی یاد اون روزا چه جوری گذشت...
۴۰: برخوردها تو این مدت با تو چه جوری بوده؟
صمد: همه به من محبت داشتند. اما بالاخره بعد از مدتی مردم عادی آیدین رو فراموش می کنن اما من چی کار کنم؟! نمی تونم به همین راحتی برادرم رو از یاد ببرم...
۴۰: تفسیرها و شایعات در مورد تصادف آیدین زیاد بوده و هر کسی برداشت خودش رو از این موضوع داشته!
صمد: آیدین قرار بود بیاد شمال پیش ما. جاده چالوس رو که خودتون میشناسین. بیچاره همه پیچ ها رو درست رد کرده بود اما دیگه فکر نمی کرد که وسط جاده گاردریل هست. اون هم بی هیچ علامت و چراغی... باورت نمی شه اگه بگم از محل تصادف تا ویلا فقط پنج دقیقه راه بود. دیگه نمی دونم چیو باید توضیح بدم!
۴۰: بعد از اون اتفاق بعضی ها ادعا کردن که با سفر آیدین مخالف بودن!
صمد: به هر حال این بحث ها زیاد پیش میاد. اما مگه با این حرف ها آیدین زنده می شه؟! اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد! فکر می کنم بقیه بحث ها بی اهمیت باشه.
۴۰: بعد از اون اتفاق خونه آیدین رفتی؟
صمد: آره! اما کارم شده بود راه رفتن تو خونه... البته جدیدا یه کم خونه اشو مرتب کردیم.
۴۰: خونه رو نگه می دارین؟
صمد: چرا که نه! به جز خونه تمام وسایلش رو هم نگه می داریم!
۴۰: مثل لپ تابش؟
صمد: اون بهترین سرگرمی اش بود!
۴۰: فکر می کردی مجلس هفتم آیدین انقدر شلوغ بشه؟
صمد: دست همه درد نکنه... واقعا فکر نمی کردم مردم اینهمه آیدین رو دوست داشته باشن.
۴۰: این استقبال شاید دلیل دیگه ای هم داشته باشه و اون بی توجهی صدا و سیما نسبت به فوت آیدین بود!
صمد: نمی دونم اونا چرا زود این ماجرا رو قطع کردند. اگه ادعا می کردن که آیدین قهرمان ملی بوده و باعث شادی مردم شده، می تونستن براش برنامه درست کنن اما این کارو نکردن. بازم دست مطبوعات درد نکنه که این ماجرا رو پوشش دادن...
۴۰: انگار قرار شده برای آیدین کلیپ درست کنن؟
صمد: آره، پیشنهاد یکی از دوستای آیدین بود.
۴۰: برنامه دیگه ای هم دارین؟
صمد: می خواهیم کاری کنیم که اسمش همیشه تو خاطره ها بمونه. قراره با پول های خودش یه مدرسه شبانه روزی بسکتبال درست کنیم و بچه های مستعد رو از سن پایین بیاریم اونجا.... فعلا دنبال زمینش هستیم.
۴۰: فکر می کنی همه این کارا رو خودتون بتونین انجام بدین؟
صمد: روزای اول که همه قول داده بودن کمک کنن... اما دیگه خبری نیست!
۴۰: چطور؟
صمد: نمی دونم! شاید داغ بودن قول دادن! البته من تو چند روز آینده با چند تا از مسئولین قرار دارم تا ببینم چی پیش میاد.
۴۰: بعد از فوت آیدین شایعه شده که تو می خوای با بسکتبال خداحافظی کنی!
صمد: دروغه! اتفاقا الان باید بیشتر به فکر بازی باشم. فکر می کنم اگه من میمردم کمترین انتظارم از آیدین این بود که به بسکتبال ادامه دهد تا یاد منو زنده نگه داره! مطمئنا اون هم همچین چیزی رو می خواد. اگه من ضعیف کار کنم ممکنه این تصور بوجود بیاد که اگه آیدین هم بود نمی تونست پر قدرت باشه، به همین دلیل می خوام با قدرت برگردم!
۴۰: سخت نیست؟!
صمد: چرا! همین الان هم شرایط درستی ندارم ولی مجبورم برگردم!
۴۰: بازی مقابل صباباتری تو امارات چطور بود؟
صمد: خب اولین بار بود که دیگه آیدین روبه روم نبود! همین قضیه خیلی عذاب میداد! از طرفی ما با ترکیب ناقص به مصاف صبا می رفتیم و اونا هم چون تو لیگ از ما باخته بودن اونجا به ما رحم نکردن و بدجور ما رو بردن!
۴۰: تو و آیدین در یک پست بازی می کردین، فکر میکنی بتونی جای اونو پر کنی؟
صمد: به هیچ عنوان! چون سبک بازیمون اصلا به هم نمی خورد!
۴۰: بازیکنی هست که بتونه جانشین خوبی برای آیدین باشه؟
صمد: واقعا نه! من سبک بازی اونو پیش هیچ بازیکن دیگه ای ندیدم! پرتاب های ۳ امتیازی اون فوق العاده بود!
۴۰: بزرگ ترین حسرت آیدین چی بود؟
صمد: حسرت!؟ والله نمی دونم! اما بزرگ ترین آرزوش بازی تو المپیک بود که متاسفانه بهش نرسید...
۴۰: حتما یاد گذشته ها افتادی؟
صمد: اغراق نکردم اگه بگم که تمام لحظه های با آیدین برایم خاطره اس!
۴۰: کل کل های برادرانه؟
صمد: فقط برای لذت و خوش گذرونی بود. ما مثل خیلی از برادرا نبودیم و واقعا همدیگه رو دوست داشتیم.
۴۰: اگه فرزندت پسر باشه حاضری اسمشو آیدین بذاری؟
صمد: نه! حداقل در مورد اولی مطمئنم. نمی خوام شخصیت آیدین رو پسرم تاثیر بذاره. می خوام شخصیتی که آیدین ساخته بود همیشه حفظ بشه!
۴۰: ببخشید این سوالو می پرسم اما آیدین اخلاق بد هم داشت؟
صمد: خب هم تنبل بود هم بی حوصله! اگه تو مود چیزی نبود به هیچ عنوان نمی تونستی راضیش کنی که اون کارو انجام بده! البته خیلی هم نترس بود. اگه می خورد فوری می زد. کاری هم نداشت که کسی اونو ببینه. شاید هم یکی از دلایل تصادفش همین نترس بودنش بود.
۴۰: چهلم آیدین با روز تولدش یکی شده. نمی دونم باید بگم عجیبه یا ناراحت کننده!
صمد: فکر کنم این موضوع اتفاقی باشه. شاید هم براش تولد بگیریم هم چهلم.
۴۰: می تونی به این سوال جواب ندی چون کاملا شخصیه.... اما هیچ جا صحبت از نامزد آیدین نشد؟
صمد: این درخواست خانواده نامزد آیدین بود وگرنه ما می خواستیم برای اونم مراسم بگیریم...

در راستای طرح من شناسی!
من از یه دیدگاه دیگه!!
---- من رنج می کشم! از هر چی که اطرافمه و باهاش سازش ندارم... از سردی هوا... از گرد و خاکی که رو ذره ذره حجم اتاقم می شینه... از صدای بالاتر از 10 دسی بل... از وجود آدم های احمق... از فکرهای چرندی که تو مغزم می چرخه... از مرگ کسانی که نمی خوام نباشن... از میخ دیوار... تقریبا از همه چی رنج می کشم! رنج کشیدن حتی اگه موجه باشه نشونه نا بهنجاریه... نابهنجاری یکی از علائم نداشتن سلامت روانیه!
---- من همه پول هامو بدون هدف و برنامه خرج می کنم... تا حالا کم نیاوردم ولی اگه بیاد چی؟ من زیاد آرایش می کنم بدون اینکه نیاز باشه... من یه مطلب رو شاید 10 بار بخونم با اینکه می دونم یه بار کافیه و مفهوم رو گرفتم... خیلی وقت ها بی دلیل به خاطر چیزی که از دست می دم یا نابود می شه مدت ها حرص می خورم... خیلی وقت ها هیچی از حرف های منو نمی فهمی... به همه موتوری ها و کوچه های تاریک شک دارم و ناخودآگاه با شنیدن صدای یه موتور می پرم تو پیاده رو... با اینکه می دونم اونایی که مرض دارن جزء نوادر هستن! تقریبا می شه گفت به همه چی تا ثابت نشه شک دارم و همه چیز رو بی تعقل نابود می کنم! این کار های نامعقول حتی اگه موجه باشه نشونه نا بهنجاریه... نابهنجاری یکی از علائم نداشتن سلامت روانیه!
---- صبح که بیدار می شم ممکنه خوشحال یا ناراحت باشم و عصر برعکس... ممکنه یه روز ازت خوشم بیاد و روز بعد برعکس... ممکنه یه روز از انجام کاری لذت ببرم و روز بعد از همون کار متنفر بشم.... هیچ چیزی راضیم نمی کنه... همه چیز اولش برام جذابه ولی بعد از چشمم میوفته... از تکراری حالم به هم می خوره... ولی چیزایی که دیر به دیر به دستم بیاد و بین هر دو دفعه فاصله طولانی باشه بازم برام تازه اس! این عدم کنترل و غیز قابل پیش بینی بودن حتی اگه موجه باشه نشونه نا بهنجاریه... نابهنجاری یکی از علائم نداشتن سلامت روانیه!
---- ...
فروید می گه آدم سالم, آدم متعادلیه که توان عشق ورزیدن و کار کردن رو داره... من فقط بلدم کار کنم!
الیس می گه فردی سالمه که باورهای سالم داشته باشه! خوب... من خیلی ندارم!
یونگ می گه آدمی سالمه که ویژگی های منحصر به فرد خودش رو داشته باشه... آدم سالم خودش رو میشناسه... می تونه خودش رو بیان کنه... با خودش کنار اومده ... ولی من خیلی وقته بین جرز دیوار دنبال خودم می گردم!
خوب مفهوم سلامت روانی خیلی گنگ تر از این حرفاس... مهم اینه که من می دونم این علائمی که من تو خودم دیدم ممکنه خود تو هم داشته باشی... اینا خیلی کلی و عام هستن... با دیدن این علائم تو وجود خیلی های دیگه می فهمم که نداشتن سلامت روان جز در موارد حاد مثل سرماخوردگی می مونه و نباید به چشم سرطان و ایدز بهش نگاه کرد....
و حداقل این اخطار رو بهم می ده که تلاش کنم تا زندگی سالم تری داشته باشم!
من زندگیمو ... نه زیاد ... ولی دوستش دارم!













(رو عکس ها وایسا ببین چی می گن!!)
سلام....![]()
من خوشحالم....![]()
اصلا هم خنده نداره....![]()
تربیت بدنی قبول شدم....![]()
الزهرا قبول شدم....![]()
مهم نیست که فقط دختر داره و حتی ذره ای اثر از یک سوسک نر هم پیدا نمی شه!!![]()
مهم نیست که بعد از دو سال معطلی قبول شدم....![]()
مهم نیست که از اول این رشته رو دوست داشتم و هیچ کس نذاشت برم دنبالش و چند سال مغزم رو با ریاضیات شست و شو دادم...![]()
مهم نیست که....![]()
هیچی مهم نیست....![]()
مهم اینه که الان خوشحالم... خیلی...![]()
مهم اینه که واسه ۴ سال مسیرم مشخص شد....![]()
مهم اینه که بالاخره راهم برای ایده آل زندگیم باز شد....![]()
بسکتبال تو ذره ذره ی خون من می چرخه...![]()
اینم خنده نداره....![]()
چطور شماها عاشق فوتبال می شین...![]()
به خاطر قرمز و آبیش خودتونو و دیگرانو له می کنین!!
چشم سرباز مردم رو از حدقه در میارین....![]()
...
بازم می گم خیلی خوشحالم...![]()
برام دعا کنین...![]()
![]()
همتونو دوست دارم.... یه عالمه...![]()
![]()

...من به اندازه تمام گناهانم پاکم...
...من فرزند بی خدای دیروزم...
...زاده حال بی مقدار امروز...
...انسان بی صدای فردا...
...مهرم به تمامی اگر باشد به نام تو...
...من سایه ی وهم و خرافه...
...جسم خاکیم به نام باد...
...ذهن بی سندم میان سنگ ها...
...سرگردان تو...
...ضربه های زمان بدرقه ی سکوت...
...لغزش دیوار از آن ریشه...
...رنگ دلت به یاد جاده...
...بر جای خالی من بتاب...
...در ظرف خالی من بریز...
...سر بر آسمان دلم بگذار...
...لمس کن حریر تنهاییم را...
...بی صدا میان حرکت مردگان...
...گردش ستارگان را سیر کن...
...سرگردانی چون من در آسمان نگاهت...
...مسافرم...
...بی تو می روم...
...بی توشه می روم...
...بی ندا می روم...
...بی خدا می روم...
...پشت پای من آبی نریز...
...سفرم بی بازگشت می ماند...
...نرخ نگاهم ارزان خواهد شد...
...جنس صدایم نامرغوب...
...دلم را در میان دستانت یادگار می گذارم...
...لمس کن گاه گاهی رنگ سیاهش را...
...گرد و خاک بگیر از ذره های بی مقدارش...
...خسته ات کرد به لطف دلت قربانی کن...
...نگاهم را بر سر طاقچه می گذارم بماند...
...چراغ نگاهت کم سو شد...
...تا آخرین ذره برای روشنایی نگاهت می سوزد...
...حرم دستانم لای سجاده برای نیت نمازت عطر یاس می آورد...
...
...مسافرم...
...بی تو می روم...
چقدر تو کارتون های بچگی قشنگ بهار می شه... در عرض یه چشم به هم زدن همه برف ها آب می شن... تمام درخت ها شکوفه می دن... تمام گل ها باز می شن... صورت خورشید گل میندازه... رودخونه ها با نهایت سرعت جاری می شن... تمام جونورا از لونه هاشون می ریزن بیرون و اینور و اونور میدون... همه جا حرارت داره... امید داره... نور داره... چقدر دنیای نقاشی قشنگه... هر چی می خوای به سرعت اتفاق میفته... همه بدی ها خط می خوره... تمام ذهنیات واقعی می شن... همه چی به روت لبخند می زنه... دلم می خواست نقاشی بودم... بهار می شدم... جوونه می زدم... سبز می شدم... می درخشیدم... می خندیدم... زشت می شدم... پاک می شدم... یه چیز دیگه می شدم... اما بازم قشنگ کشیده می شدم... از این دنیای سیاه خسته ام... از اینهمه دود... از اینهمه یخ سنگ شده... اینهمه آدم بی وجود... بی تضاد... از اینهمه گمراهی... چشمام می سوزن... خوابشون میاد... یه خواب طولانی می خوان... از همونا که می خوابی و می خوابی و وقتی بیدار می شی که همه آرزوهاتو جلوی چشمات می بینی... انگار تو سرزمین عجایب بیدار شدی... دلم یه قلم جادو می خواست... یه عصای سحرآمیز...
به خدا دلم پره... انقدر که هر چی زار بزنم خالی نمی شم... می خوام همه گچ های دیوارو با ناخونام بتراشم... همه موهاموآتیش بزنم... همه چی رو پاره کنم... می خوام هوار بکشم... می خوام منفجر بشم... از درد... از اینهمه بدی... از اینهمه صدا که تو سرم پیچیده...از اینهمه نامردی... هر لحظه که میگذره و هر صحنه ای که جلوم ظاهر می شه کفرم به خدا بیشتر می شه... اصلا دیگه تو زندگیم نیست... هیچ اثری نداره... هیچ نشونی از خودش نشون نمی ده... همه جا رو سیاه کرده... همه جا بوی نا می ده... بوی مرده می ده... همه جا ترسناک شده... حالم از همه چی بهم می خوره... بغض گلومو پاره کرده... دلم تیکه تیکه شده... خسته شدم انقدر صفحه های ورم کرده از اشک خشک شده رو ورق زدم... انقدر که ریختم و هیچ اثری نداشت جز تشدید حال افتضاحم... خدایا... اگه واقعا جسم خارجی داشتی... اگه زورم بهت می رسید... تیکه تیکه ات می کردم... پوستت رو می کندم ... مجبورت می کردم عین پالتو پوست بپوشیش... چشماتو از حدقه در می آوردم میذاشتم کف دستت... تو فقط از اون دنیا که نمی دونم هست یا نه می فرستی این ور تا فقط به التماست بیفتیم تا ببخشیمون... که عذاب بدی... که فقط آمرزش بخوایم... دیگه نمی شناسمت... دیگه نیستی... نمی خوام باشی... چرا همه حرفات دروغه... چرا همش می خوای حرف خودتو به کرسی بشونی... چرا این کارو با من می کنی... چرا دست رو هر چی میذارم ازم می گیری... نابودش می کنی... چرا انقدر سنگ جلوی پام میندازی... آخه می خوای چی بهت ثابت شه... مگه من مترسک توام... چیه؟ ترسیدی.... حق ندارم حرف دلمو.... حسی که بهت دارمو برات بگم... یعنی تا این حد نامردی... می خوای به خاطر این حرفا منو تو جهنمت آتیش بزنی... به درک... بگم و بسوزم بهتره تا نگم و دوبار بسوزم... که سوختن از لال موندن بدتر از جهنم توئه... خیلی داری با کارات می ری رو اعصابم... حتی دیگه نمی خوام از سر عادت روزمره اسمتو به زبون بیارم... به اسمت قسم بخورم... دیوونم کردی... خسته شدم از اینهمه دیوونه بازی... از اینهمه نشونه تهدید آمیزی که برام می فرستی... واسه چی به مامانم گفتی اون خوابو ببینه... یعنی من اگه به حرف دلم گوش کنم باید نابود بشم... پس غلط کردی به من دل دادی... وقتی اول و آخرش باید حرف تو باشه... واسه چی نمی ذاری دل آدما یه ذره نرم تر بشه... چرا نمی ذاری یه ذره به هم اعتماد کنیم... چرا همش خط و نشون می کشی... چرا انقدر گند می زنی به زندگیم... مگه من چی کار کردم... مگه من کی هستم... یکی از همون ته مونده های گل بازیت... آخه چی کار داری با زندگی من... یه دیوونه فرستادی تو این دنیا ... خوب بذار دیوونگیشو کنه... دیوونه که عاقل نمی شه.... چه انتظاری ازش داری... دیگه دلم باهات صاف نمی شه... خودت اینو می خوای نه من... تو نمی خوای یه بار چیزی که می خوامو بهم بدی تا حداقل یه ذره دلمو به دست بیاری... خودت نمی خوای من مال تو باشم... یادته چند روز پیش بعد از کلی مدت به دلم انداختی نماز بخونم... با هر کلمه ای که می گفتم چقدر اشک می ریختم... تو احکامت گفتی گریه سر نماز حرومه اگه واسه دنیا باشه... ولی من واسه دنیا گریه نمی کردم... دلم واسه خودت تنگ شده بود... دلم تو رو می خواست... انقدر گریه کردم که بعد از سلام نمی تونستنم از رو سجاده بلند شم... مسخ شده بودم... خیره به بادی که لای پرده ها می پیچید... انگار تو اون باد تو جریان داشتی.... به صورتم می خوردی... اشکامو خشک می کردی... پس چی شد... یه ذره اومدم طرفت باز خودتو گرفتی.... آخه چرا ... به چی قسم بخورم که باور کنی دیگه طاقت ندارم... دیگه چشمام اشک نداره با اینکه دارم از زور بغض می ترکم... می خوام بمیرم از حرص... از این دو رنگیات... اصلا یه چیزی... من الان دارم با کی حرف می زنم... اصلا تو وجود داری یا مخاطب من در و دیوار آسمونه... یا این چهاردیواری سیاه... دیگه نمی دونم چی بگم... دیگه قلمم هم به خاطر اینهمه کفر راه نمی ره... به درک... حالا حالا ها نمی خوام از حرفام برگردم... تا یه نشونه بدی که وجود داری...حالا حالا ها هم دلم باهات صاف نمی شه... پاشو برو در خونه خودتون بازی کن.... باهات قهرم!!!!

***لطفا نصیحت نکن... کارد بزنی خونم در نمی یاد!!***