|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
شور می گوید حسین منشور می گوید حسین
جنیان را تا ابد منصور می گوید حسین
یار می گوید حسین اغیار می گوید حسین
فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
شیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین
در تن شه سنگ و تیغ و تیر می گوید حسین
خار می گوید حسین غمخوار می گوید حسین
بین میدان حیدر کرار می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
گاه می گوید حسین ناگاه می گوید حسین
شمس و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین
آل می گوید حسین دوال می گید حسین
تازیانه بر تن اطفال می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
هوش می گوید حسین مدهوش می گوید حسین
بین نخلستان علم بر دوش می گوید حسین
ماه می گوید حسین با آه می گوید حسین
آیه آیه حضرت اله می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین
یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین
در مدینه احمد مختار می گوید حسین
چاره می گوید حسین بیچاره می گوید حسین
غنچه شش ماهه در گهواره می گوید حسین
خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین

گاهي وقت ها فکر مي کنم که چرا خدا به ما زبون داده؟
از صبح تا شب اراجيف مي بافيم حرف مي زنيم ولي انگار نه انگار...
هيچ موجودي پيدا نمي شه که گوش شنوا داشته باشه...
دلم خيلي پره...
امروز با ديدن و شنيدن هر چيزي بغض مي کردم...
از هميشه خسته ترم...
هزار بار دستم به گوشي رفت که شماره يه نفر رو بگيرم...
حداقل يه دقيقه به حرفام گوش بده...
ولي دلم نمي يومد وقت کسي رو بگيرم...
هيچ کلمه اي پيدا نمي شه تا بگم و تو بفهمي که ته دلم چه خبره...
انگار در هر ثانيه هزار باراز ترس ميميره و زنده مي شه...
انگار با يه تيکه شيشه شکسته خيلي آروم و عميق داره تيکه تيکه مي شه...
دردش رو تا جايي حس مي کنم که مي خوام فرياد بکشم...
همش به علامت هاي تعجبي فکر مي کنم که تو مغزم رژه مي رن...
به هيچي دلم رضا نمي ده... گنگ شده... اصلا هيچي حاليش نيست...
فضاي اينجا رو ميبيني... سياهه سياهه...
دلم واسه خودم مي سوزه که نتونستم خودمو ثابت کنم...
دستام بازم تنهان... چشام باروني شده... باز دلم همون پنجره دلواپسيمو مي خواد...
دلم يه دل خون مي خواد.... مثل خودم...
دستاي تنها مثل خودم... دلم يه حرف قشنگ مي خواد...
يه رنگ نو واسه قلم کهنه ام....
يه ستاره پر نور... يه آسمون پر از آبي....
پر از ابراي رنگي... يه رنگين کمون پر از برگ سفيد...
راستي تو... آره خود تو... مال من مي شي؟
از صبح تا شب می شینی فکر می کنی که چرا همه راه ها به اونجایی که می خوای ختم نمی شه...
چرا همه آدرس ها اشتباه به مقصد می رسن...
نگات به جای دیگه دوخته می شه و اشکاتو یکی دیگه می بینه...
پاهات نای رفتن نداره جز واسه یه نفر ولی هر کسی باهات راه میاد جز همون یه نفر...
تمام سنگ های ریز جاده که باید با ضربه های پای اون تبرک بشه با پای یکی دیگه پرت می شه...
تمام صداهایی که می خوای از حنجره اون مرتعش بشه از چشمای یکی دیگه می خونی...
تمام گرمایی که نفس اون باید بسازه از دست های یکی دیگه می گیری...
بعد از عمری یه نفر میاد تو دلت و یکی دیگه می شه تجسم نبودنش...
اونی که باید دستاش تمنای گل ها رو جواب بده میره سراغ بید مجنون و این گل ها به دست یکی دیگه پرپر میشه...
اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی توی چشمای اون زل بزنی...
نمی تونی دوریشو تحمل کنی...
نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری...
نمی تونی بگی چقدر بهش نیاز داری...
واسه همینه عاشق ها دیوونه می شن...