تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

بنویس تا از دل سیاهی های کاغذ خودتو پیدا کنی ... می نویسم تا بفهمم که من تنهام ... می نویسم تا بفهمم که چقدر تنهایی قشنگه ... بفهمم که چرا گوشیم خیلی وقته رنگ یه پیام کوتاه آشنا (!) رو به خودش ندیده ... بفهمم که چقدر خوبه آدما تو نگاه اول آشنایی نمی تونن همدیگه رو بشناسن ... و گرنه همیشه همه تنها می موندن ... بفهمم که چرا انقدر زمین می چرخه و با هر چرخش ما هم میوفتیم رو یه دنده دیگه ... اینکه چرا هر چی دایره های درخت زیادتر می شه باوقارتر می شه ولی دایره های ما که زیاد می شه کم می شیم ... پس می ریم ... نوشتن یه دریاست ... سیاهی عمقش چشماتو می بنده ... با چشم بسته چیزایی رو بهت نشون می ده و چیزایی رو بهت ثابت می کنه که با چشم مسلح هم نمی تونی کشفشون کنی ... نوشتن زجر آوره ... با هر حرکت قلم چیزی رو پیدا می کنی که سیاهی های ذهنتو بیشتر می کنه ...

دلمو نگاه کن ... سیاه شده ... تنها شده ... گرفته ... تنگ شده ... خسته شده از این همه بیداد ... از این همه نامردی و بی معرفتی ... این همه تنا گذاشتن ها ... از این همه لجاجت ... از اینهمه نرسیدن ... از این همه جای خالی که عذاب می ده و پر نمی شه ... همیشه یه چیزی کمه ... یه چیز خوب که راضیت کنه ... همیشه دلتو می سوزونه که نیست ... بازیت میده ... می خواد خون به جیگرت کنه و نیاد ... می شکنه و لهت می کنه ... ولی بازم پر نمی شه ... کاش انقدر دندونه دار نبودیم ... یه جای خالی عذابت می ده ... حالا با این همه جای خالی چی کار کنم ... چی پیدا کنم که کارشو راه بندازه ... بازار مشترک ... دست دوم ... نه که به درد نمی خوره ... از کجا بگم؟ ... از این شاخه به اون شاخه می پرم ... دوست دارم همه ذهنمو واست رو کنم ... ذهنم نمی ره ... قلمم قلقلکش می ده.... می خوای بدونی الان اینجا چه خبره؟ ... داریوش داره تو جنگل شب خودش دنبال چکاوک می گرده ... بهش التماس می کنه که نره ... سفر نکنه ... ترک نکنه ... نبودنش مرگه ... اعداد اتمی دارن جلوی چشمام رژه می رن ... من باید تاوان اکتشافات و حس ارضا نشدنی احمق هایی مثل رادرفورد, کوری و مندلیف رو بدم ... و انبوهی از کتاب که انگلیسی رو برای آینده بچه های فردوسی و سعدی به ارمغان آوردن ... یه مشت خودکار و مداد رنگی واسه خط خطی کردن یه کتاب فسقلی که هر سال عوض می شه و منی که قراره لیسانس کنکور بگیرم باید اول هر سال دوره بیفتم تو میدون انقلاب دنبالش ... انواع و اقسام توحید که همشون جز کفر نیستن و خدای یکی یه دونه منو زیر سوال می برن ... راه و روش های چرند مثلاً برای رسیدن به زندگی بهتر ... برنامه فردا ... سعادت ... بهشت ... تهش جهنم ... اینا یعنی چی ... از یک تا مربع بشمار ... نمی تونی؟ ... بذار من بهت بگم ... 1 – 2 – 3 – 4- 5- 6- 7 – 8 – 9 - * - 0 – مربع! ... اینم از آخر و عاقبت جنگ اعصاب گراهام بل ... و یه لیوان خالی ... البته زیاد هم خالی نیست ... من به همون یه میلی متر ارتفاع پرش نگاه می کنم ... یه نگاه تلخ مثل چای یخ کرده ... گس ... قندون نیمه پر ... نمکدون تنها ... یه عالمه پوشه و کاغذ و کاغذ و ... سیاسی نشو ... چه ربطی به بروکراسی داره ... و میون این همه خرت و پرت هیچ اثری از من نیست ... من کوشم؟ ... گم شدم ... یکی مثل چای منو خورد ... یکی مثل ضبط ماشین منو دزدید ... یکی مثل انگور کشمشی منو از درخت چید ... یکی مثل ته سیگار منو زیر پاش خاموش کرد ... یکی مثل چک نویس منو مچاله کرد ...  حوصله نوشتنمو همین الان باد برد ... سوز زمستون ... شب یلدا ... فعلاً این قلم چیزی واسه یادآوری نداره تا اطلاع ثانوی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

هزار توي اين خيال تلخ و اين وهم سياه  تو را به بازي مي خواند...


فکر کن... بينديش و درک کن... تصور کن...


ديوار به ديوار و فصل به فصل رنگ ميگيرد و رنگ مي بازد و مي ماند ولي...


همواره مي ماند و تو را... تويي که گم ميشوي در هر صدا را...


به تمسخرميگيرد... به زبوني و ضعيفي تو ميخندد...


و سايه ات را مي کشد بر بوم شب و تو اسير ميشوي در رنگ خودت...


در سياهي سايه ات...


نمي تواني بگريزي... نميتواني بخندي...


تو محکومي... تو را رقم زده... تو را قضا کرده... به تکاپوي تقديري زشت...


که تا به سفيدي بگردي و بگردي و بگردي... و پيدا نشوي...


به ياد گام ها بر اين خيال مي نشيني... جاي پاي تو را باد مي برد...


بي فايده نباش... تو نمي ماني...


تمام روزنه ها به رويت بسته ميشود... تو نمي ماني...


تمام فصل ها برايت زرد مي شود... تو نمي ماني...


تمام ديوارها تا ثريا بالا مي رود.... تو نمي ماني...


به سادگي اين خيال خنديدي و با تمام تضادهايش تو را احاطه کرد.... انسان و بي تضاد؟ ....


و تو اين را نمي دانستي...


صدايت اين خيال سرد را آزار ميدهد... تو را نمي شناسد...


عطر خاطره ات در ميان مسمومیت ها رنگ باخته....


نگاهت مدت هاست که ديگر اين خيال سرد را مصلوب نمي کند...


اين خيال ديگر نيست....


هزار توي اين خيال تلخ تو را به بازي مي خواند....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط ایلیا  |