|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
شب ميگذرد... مي نالد.... مي خواند... ستاره ها مي افتند... بار غم مي ريزند... تا سحر... تا سكوت... نهان
و پنهان و گريزان مي سازند... تكه تكه ... مهتاب را همراهند... دلم را مي سپارم به سرودشان... عمرم را
مي شمارم... از دل شب ها... كدام شب است كه اثري از نگاهم را يادگار نداشته باشد... كدام ماه و منير
ضرب آهنگين نبضم را نسوخته.... كدام نگاه بي صدا را نمي شناسد... به وسعت تمام هستي بالاي سرم
سرشارم... از درد و آه... كه شايد بسازم و ويران نشود.... بخوانم و پس نخورم... و اين آسمان چه
مغرورانه به من مي خندد... دشمني كه پيروز مي شود... و تو را مي راند... در تاريكي... به تاريكي... ذره
ذره ابرها كه در دل هر نگاهشان ريشخند است.... آسمان دلم ابري است... سفرم را به كجا مي برد... افق
ها گم ميشوند.... شب ميماند... ستاره ها مي افتند.... نوري نمانده... به وسعت تمام هستي بالاي سرم
سرشارم... از لبخند و زخم.... كه شايد يادم آيد و خيره نشوم... پاك مي شود ذهنم از ساخته ها.... در دلش
هزار طعنه به من ميزند... كه دلم از سياهي بي كرانش سياه تر است... كه سوي نگاهم از دورترين ستاره
اش بي سو تر است... و به من مي خندد...
... و به من مي خندي... كه اينجا و در اين قهر خشم آگين اسارت را مي مانم... و در اين بي ساماني ها به
دنبال پناهم...
و به من مي خندي... كه اينجا مي ريزم.... قطره قطره به ياد دل... اشك هاي بي حساب...
و به من مي خندي.... كه هنوز در يادم... كه هنوز بيدارم... كه هنوز به وسعت تمام هستي سياه بالاي سرم
سرشارم...