|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
اولش فكر كردم شايد همون خيالات هميشه اي كه داري واقعي ميشي...برنده بازي خيال و كلمه... آخر
همه ناله هاي زخمي... ولي نبودي... نيستي... از كجا اومدي؟... اگه خيال نيستي پس دل من دست تو چي
كار ميكنه؟... من كه جز به خيال به كس ديگه اي دل نباخته بودم... من كه جز تاريكي شب پناه ديگه اي
نداشتم... جز صداي غريبه اي گم شده تو هياهوي صدا آشناي ديگه اي نداشتم... حرارت نسيمي كه فكر
ميكردم نوازش دستاي يه رهگذر موندگاره... و شايد چند يادگار ديگه كه با من موندن و تمام سرمايه ام
شدن... خوب تو كه هيچ كدوم از اينا نيستي... شبيه هيچ كدوم نيستي... ميشه خودتو معرفي كني؟... ميشه
بگي تو دل من چي كار داري؟... كارت شناسايي داري؟... نشوني ات كو؟... بده راهنماييت كنم... شايد اشتباه
اومدي... با همسايه بغلي كار نداري؟... آخه چند روز پيش ها در به در دنبال يه مهمون مي گشت... من كه
خودم هر شب مهمون دارم... يه عالمه... همه اين تاريكي ها و خيالات و تنهايي ها و صداهاي دور و برم...
هر شب مشغولم مي كنن... نمي ذارن تنها بمونم... پس تو كي هستي؟... از كجا اومدي؟... اومدي يادم
بندازي كه ديوونه شدم؟... كه يه عمره دارم خودمو گول مي زنم؟... مي خواي يادم بياري كه دلم رو قاب
كردم گوشه اتاق؟... مي خواي بهم بفهموني كه هنوز تو همون قاب هميشگي مي تپه و من باورش ندارم؟...
كه هنوز زنده اس... نفس مي كشه...
گذشت عزيزم... گذشت اون موقع كه اين دل يه مقصد داشت... گذشت اون موقع كه اسير بود... مي خواي
دوباره اسيرش كني؟... تو؟... نه!... يادت... خيالت... خوب پس چه فرقي مي كنه؟... چرا نمي ذاري تو همين
خيال فعليم غرق بمونم؟... حداقلش اينه كه خيالم تصوير نداره... نمي خواد دنبال كسي بگردم تا اونو زنده
كنه... بهش تجسم ببخشه... ولي تو كه باشي و خيالت كه باشه و خودت نباشي... چه پارادوكس زشتي !...
مي دوني چيه؟... دوستت ندارم... دروغ مي گم؟... آره، دروغ مي گم!... چون تو هم دروغ مي گي... موهام
تو دستات غرق ميشه و نگاهم تو نگاهت... ولي تو هيچي نمي گي... چي داري بگي؟... ميگي نگاهت كردم
چون يه مژه از چشمات افتاده بود مي خواستم بگم يه آرزو كن... موهات رو كنار زدم كه جلوي چشمات رو
نگيره... تازه اينا رو هم نگفتي!... من حدس زدم كه اگه بپرسم اينا رو جواب ميدي... هنوز هم موهام بوي
دستاي تو رو داره... نگاهت شده خيال و خيالت شده بازي... وقتي خسته ميشم با خيالاتم بازي ميكنم... باهام
قهر كرده... ميگه فروختمش!... به كي؟... به تو؟... خوب يعني ارزشش رو نداري؟... داري!... تو عزيز دلم
شدي.... مدت زيادي نيست... ولي كم هم نيست... حداقل انقدر هست كه بشه دوبار قله كليمانجارو رو فتح
كرد... باشه! قبول... دست به دست عوض ميكنيم... خيال تو با خيال من... خيالم رو ميدم به يه ثانيه از
روياي نگاهت... صدات رو قاب ميكنم رو وجب به وجب ديوار اتاقم... مست ميكنم از عطرت... از يادت... از
نسيمي كه حرارت نوازش دستاي تو رو بياره... اين روزا مقدسه... شايد هيچكس اين رو نفهمه... چيزي
نيست كه بين من وتو بمونه... ولي چيزي هم نيست كه تو مغز هر كسي بره... به خودم قول دادم كه خيال
باطل و بازيچه چندين سال گذشته ام رو طاق بزنم با يه خيال زنده و دومين تجسم واقعي... اوليش وقتي پرم
كرد كه دستم به مغزم نمي رسيد... ولي الان در حاليكه مغزم رو تو دستام گرفتم به خودم قول ميدم كه ديگه
غرق نشم...
من هستم... تو هم باش... كه اگه باشي شايد منم هميشه باشم... نذار ناممكني كه قول دادم هميشه
ناممكن بمونه دوباره ممكن بشه...