تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

 

 

شب است... سرد است... ناله ای در گوشم می خواند... نور ضعیفی که تنها این ورق را روشن کرده... آینه ای که بتوانم خود بیگانه ام را در آن ببینم... انبوهی از کتاب که صفحه صفحه هر کدام نگرانی هایم را چندین برابر میکند... نبض زندگی که با گذران هر ثانیه تمام فضا را گمراه می کند...  من که هستم؟... در میان تمام این ناهنجارها...

هستی را گم کرده ایم... من گم کرده ام... تو گم کرده ای... همه گم کرده اند... بی هستی تمام فکرها مسموم اند و تمام باورها پوچ... بی هستی نه من انسانم... نه تو دوست... بی هستی همه چیز سیاه است... چه کسی هستی مرا گرفت؟... هستی تو را گرفت؟... چه کسی به اعمال ما لباس خیانت پوشانید؟... در این محفل که تمام خنجرها غلاف اند و حتی  کسی به  آینه خویش پشت نکرده تا بهانه ای برای خیانت باشد... در این محفل که همه چیز عیان است...

اگر من... اگر تو... اگر او... اگر گل... اگر سنگ... اگر تمام کائنات بی گناهند... پس چرا؟... چرا همه جا را مه گرفته و سرمستی هستی ما رنگ باخته؟... چرا برای قدم برداشتن در راه کسی... براس نجات کسی... باید دروغ ها را چراغانی کرد؟... برای چه؟... مگر ما آینه نداریم تا خودمان را در آن سیر کنیم و در بیابان های ذهن خود نعره بزنیم... با خودمان کنار بیاییم... این منم در آینه... اوست در آینه... آینه در دل همه است... پس چرا آینه ها را می شکنیم؟... چرا بر روی آینه او خاک می ساییم و آینه خود را جلا می دهیم؟... ما یاد نگرفته ایم که خود را در آینه دیگران ببینیم... چرا می خواهیم در تنهایی پرواز کنیم و بال همسفرانمان را می شکنیم... بیگانگی در زمین جرم است و ما همه می خواهیم بیگانه باشیم... اما من... وقتی هر روز دوباره حس بودن روی این متحرک دوار را تجربه می کنم... می بینم و مطمئن می شوم که بیگانه نیستم... من یاد نگرفته ام که با خودم صادق نباشم... شاید این گونه است که با نگاهی عاشق می شوم... من هر روز خودم را میبینم... من هر روز مادرم را می بینم... من گدای سر گذر را می بینم... من تو را می بینم هر چند که فرسنگ ها از من دوری... تو را حس می کنم... گرمای وجودت را از آغاز تولد به یادگار دارم... من صدای قدم هایت را در هر کجای این خاک می شنوم... من هنوز عطر یاس و اقاقی همسایه را هر چند دیگر نیست و جایش را انبوهی از بتون فرا گرفته می جویم... و آسمان اینجا آبی است و آسمان همسایه آبی است... و آسمان تو آبی است و پرنده ها در همه جای این آبی پرواز میکنند... ولی اینجا آسمان از من دور است... دیر زمانی است که نمی توانم ستاره بچینم و از پنجره آویزان کنم تا نورانی شوم... نردبان ام گم شده... تو آن را ندیده ای؟... برای تو هم آشناست... با هم از یکی یکی پله هایش بالا می رفتیم... ابرها را نوازش می کردیم و ستاره می چیدیم... بعد پایین می آمدیم و در زیر طاق حیاط می نشستیم و آنها را قسمت می کردیم... یکی برای من... یکی برای تو... یکی برای من... دو تا برای تو... یکی برای من... همه برای تو... اصلا تمام  ستاره ها برای تو... تمام ابرها... تمام باران ها... تمام قشنگی ها... و تمام هر چه خوب در این دنیا هست برای تو باشد و من هیچ نمی خواهم... من گم شده ام... در برهوت بیداد گم شده ام... تشنگی کلافه ام کرده... سرگیجه دارم... مستم از یاد کودکی... می گردم به دنبال کودکی... پیدا نمی شود... بر نمی گردم... می روی... نمی آیم... می جویم... نمی یابم... افعال منفی... نا امیدانه... در کودکی همه چیز هست... تمام ریشه ها... تمام درخت ها... تمام خوب ها... تمام دوست ها... و این از همه بهتر است... و تمام مهری که به همدیگر هدیه می دادیم... بی طمع باز پس گرفتن... بزرگ شدن احتیاط می آورد... اگر تو برای من بمیری شاید به خاطرت تب کنم... این است ایثار این زمان... این است شعار بیگانگان... زندگی بازار است... زندگی معامله است... کودکان معامله یاد نمی گیرند... بی بهانه می بخشند... دیگر تاب نوشتن ندارم... بی حرف پیش بگویم... دلم به اندازه تمام ستاره ها و گل ها و تمام خوب ها برایت تنگ شده... برگرد به آغوش قلب من که همیشه جای تو در آن نورانی است... اگر نیایی اشک هایم را چه کسی میخرد؟... حرف های بی حسابم... ناله های بی کتابم... برایت نگرانم... همیشه این باورم بود که دل گفته هایت فقط برای من است... با حمیتی کودکانه می خواهم انتقام بگیرم از کسی که شاید حرف هایت را خریده باشد.... برگرد... در این فضای وهم ناک می ترسم... می ترسم بی تو... بیگانگی را بلد نیستم... من به بودن ها تعلق دارم...

                                   

                                    برگرد...

                                              برگرد...

                                                        برگرد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

 

دلم هوای نوشتن کرده... مثل نصفه شبای تابستون... به همون سرعت که عرق از پیشونیم سرازیر می شد مغزم منفجر می شد از نا گفته ها و کاغذی بود که پشت سر هم سیاه می شد... تمام دل مشغولی های بیهوده این چند وقته عادت نوشتن رو از سرم پرونده... همینه که سرد شدم... بیگانه شدم...

 

فکر میکنم بازم مغزم داره منفجر میشه اما از زور خالی بودن... اون موقع ها حتی تو خواب هم مست نوشتن بودم ولی الان شاید واسه حرف زدن معمولی هم نیاز به فرهنگ لغت داشته باشم... چقدر بده که خودم رو فراموش کردم واسه چیزی که شاید بشم ... شاید نشم...

 

ولش کن... تو هوای چیزی موندن چاره نمی شه... باید دوباره دست به کار شم... چیزی که فراوونه کاغذ باطله... و یه ذهن دیوونه... دیوونه... وای که چقدر عاشق این کلمه ام... و کسی که بهم بگه دیوونه... یه دنیا خاطره برام زنده میشه... تلخ مثل عسل... شیرین عین روغن کرچک... دنیای قشنگی که هر شب سیل اشکام می بردش... نه از سر بی کسی و تنهایی... واسه ساخته شدن... واسه پیدا شدن... واسه قد کشیدن...  وقتی تمام پستوهای ذهنمو میگردم... دلم قتج میره... حتی واسه یه ثانیه اش... انگار همه چی بودم و همه چی داشتم و همه چی می ساختم از هیچی... یه چیز رو به همه چیز تبدیل می کردم و همه چیز رو به خاطر همون یه چیز نابود میکردم... دلم رو می بستم به همون یه چیز ...

 

الانم تابستونه... ولی سرد... یه حرفی تو دلم مونده... نمی دونم چیه... نمی دونم از کجا اومد تو دلم... کی بی اجازه من راهش داد... نمی دونم باید گفته بشه یا نه... فقط بدجوری راه نفسم رو بسته... این بغض لعنتی تا شیر فلکه چشمام بالا میاد... ولی فکر کنم که پیچش هرز شده... باز نمی شه... به هیچ صراطی مستقیم نمی شه... که اگه بترکه همه جا رو آب می بره و دنیای تو رو خواب... آخه به چه زبونی بگم که دلم برات تنگ شده... حداقل بهم بگو واسه کی؟ واسه چی؟ ... اون چه موجودیه که حتی نمی دونم کجاست... اصلا چرا دلم براش تنگ شده... مگه چی کار کرده که خاطره اش ولم نمی کنه... کجای ذهنم گم شده که هر چی میگردم بیشتر گم می شه... انگار اسمش سر زبونمه... ولی هر چی بیشتر بهش فکر می کنم زبونم درازتر میشه... از دستش خسته شدم... مثل یه خاطره مرده فراموش شده می مونه که قراره تو برزخ یادم بیاد... یادم بیاد؟ چرا؟ که ازم بخواد گریه کنم یا دیگه نبینمش... آخه من دوستش دارم... هر ثانیه اش رو دوست دارم... خاطره اش مثل اولین بوسه فرشته موقع تولدمه... تازه و ملس... مثل شکوفه درخت ها صورتیه... طولانیه به اندازه تمام ماه ها و لحظه ها... حداقل تمام لحظه هایی که مال من بود... خیلی عاقل و با تجربه اس... کسی که با من سر و کله بزنه خیلی چیزا براش روشن میشه... راحت گریه ات رو در میاره... چون همه اشکای منو خریده... آسمونش فقط یه متر در یه متره... اندازه مال خودم... بعضی وقت ها یکی دو تا ستاره هم داره... دوست داره همیشه استادش براش حرف بزنه... کسی که در انتهای هر سفر... دار و ندارش را مرور میکرد... اونیکه نمی دونست مرده یا زنده اس... اونیکه اگه چشماشو می بست همه جا تاریک می شد... اصلا چی دارم می گم... خل شدم؟ پس تو هم قبول داری؟ مهم اینه که تو هم فهمیدی من یه چیزی کم دارم... یه چیزی این وسط واست گنگ مونده... نمیدونی این تیکه گم شده مال قلبمه یا مغزم... از من میشنوی قبول کن مال دلمه... هر وقت سرویس اش میکنم پیچ و مهره اضافه میارم... ولی بعد از چند وقت یه تیکه اش میفته... منم تازه می فهمم که خوب درستش نکردم...

 

ای خدا چرا تموم نمی شه... همش می خوام از اون لحظه های تموم نشدنی حرف بزنم ولی خودمو میپیچونم... آخه نمی شه گفت چه جوریه... باید دچار انبساط زمان بشی تا بفهمی چی میگم... اصلا می دونی انبساط زمان یعنی چی؟ مهم دونستن نیست... مهم اینه که بتونی درکش کنی و خودت رو اونجا حس کنی... اون وقت شیرینی لحظه های منو حس میکنی... وقتی بهش فکر می کنی تموم ذهنت شیرین میشه...

 

بگذریم... زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گرده و به اینکه تو قضیه انبساط زمان و بعد چهارم رو قبول داشته باشی یا نه ربطی نداره... و اصلا هم عاقلانه نیست که بخوام همه اون لحظه ها رو دوباره تجربه کنم... قول میدم با خاطره هاشون بسازم و هیچی نگم... من قول میدم گریه نکنم.... قول میدم بنویسم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

این دو تا متن رو خیلی دوست دارم... وقتی برای هزارمین بار میخونمشون تمام تنم یخ میکنه... داشتن اون پایینا خاک میخوردن... دوباره میذارم برای خاطره هام... زنده کردن مرده....

 

امشب تمام ستاره ها براي من جشن مي گيرند و تمام ذرات معلق هوا به خاطر عرفان لايت من از حرکت باز مي ايستند. امشب تمام سرگذشتم مرور مي شود توسط صداي جير جيرک هاي کوچک. امشب پنجره ها يخ مي زنند به خاطر مغز يخ زده من که از شکوفه هاي گل يخ هم سردتر است. امشب تمام دودها در اين خلا مطلق خفه مي کنند و زندگي مي بخشند و تمام برگ هاي خشک اين محفل تاريک من در زير پاي افکار کودکانه ام پرپر مي شوند. امشب به صداي هر ستاره اي که مي افتد گوش ميکنم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. امشب رنج مي برم. رنجي زيبا. پروانه اي که آخرين تقلا را به جان مي خرد تا از پيله درآيد و جهان را با خدايي که در چشمانش نهفته آشنا کند. امشب نقشه ي اتاقم نوراني است چون با صداي پيدا شدن من آميخته. امشب حدودا زنده هستم و حدودا خواهم مرد. امشب ابر ها را با چوب دستي نگاهم کنار مي زنم تا خدا را در انتهاي آسمان ببينم و صدايم ميکند.

مي خواهم اعتراف کنم و بخشيده شوم. مي خواهم پيدا کنم و گم نشوم. مي خواهم ببينم و فراموش نکنم. مي خواهم بجنگم و پيروز باشم. مي خواهم بنويسم و ياد شوم. من مي خواهم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. مي خواهم ديوانه باشم و عاقل شوم. مي خواهم ويران کنم تا ساخته شوم. مي خواهم بشکنم تا بند زنم. مي خواهم گوش کنم تا سنجيده شوم. مي خواهم شاهد باشم تا بگذرم. مي خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. مي خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. مي خواهم گريه کنم تا بخندم. مي خواهم صدا کنم تا بفهمي که گنجشک ها تو را صدا نمي زنند. مي خواهم گرم شوم تا خورشيد باشم. مي خواهم ببندم تا آزاد باشم. مي خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. مي خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. مي خواهم فيلسوف باشم تا سوال کنم. مي خواهم زوال را ببينم تا هستي باشم. مي خواهم خيال کنم تا کودک باشم. مي خواهم خيره باشم تا درک کنم.

در اين دنياي وارونه که هر لحظه ممکن است زمين سقوط کند يا خورشيد يخ بزند جايگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببين. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکي.

 من مي خواهم برگردم به کودکي تا خدا را پيدا کنم. در چشمان همان زنبوري که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي بادي که لاي پره هاي دوچرخه ام مي پيچيد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي شکستن شيشه ي همسايه. مي خواهم خدا را پيدا کنم در يک بستني قيفي. خدا را در چشم مادرم وقتي تا سپيده بر بالينم مي نشست و دستمال خيس بر پيشاني تب دارم مي گذاشت. خدا را پيدا کنم در گردش چرخ هاي کالسکه ي کوچکم. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي گربه اي که آواره اش کردم.

من به کجا رسيده ام بدون آنکه مسيري را طي کنم. من به کجا رسيده ام بدون آنکه گلي را پرپر کنم. وقتي مي خواستم بخوابم خميازه مي کشيدم. چشمانم قرمز ميشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... روياي من... آرامش من... مي خواهم برگردم به کودکي ام تا بهار را ببويم. تابستان را بخورم. پاييز را ببارم. زمستان را سفيد باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تيرگي مطلق. روز پويايي است و شب نيز پويايي. اين تعبير آرامش است از زبان شکلاتي که در دست من است. بزرگي که مي خواهد کودک باشد. مي خواهم يک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. مي خواهم يک شن ريز باشم. خاک شوم. يا آدم شوم.  يا آدم هاي مدعي را بپوشانم. مي خواهم يک قطره آب باشم. يا سيراب کنم. يا بخشکانم. مي خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهير کنم. مي خواهم سرم را ببندم با دستمالي که بوي بهشت مي دهد. شايد سردرد دلتنگي ام درمان شود. مي خواهم... فقط مي خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!

 

 

 

 

و باز همان بهانه ی همیشگی برای تنها بودن. برای تنها شدن. برای خود شدن. برای خواب های وهم آلود. برای ناله های بی جواب. برای خنده های تلخ تر از اشک. برای ثانیه های نا تمام. برای حجم های تهی از هیچ. برای زخمی شدن. برای بی من شدن. برای دل شدن. برای بی نور شدن. برای گذر. برای آرزو. برای شوق و برای تمام

دلتنگی های بی پرده شدن...

و من هم چنان در همان چهار دیواری همیشگی حبس شدم. و اسارت نکرده هایم را میکشم و خدا را نمیبینم.... در لای تمام این کتاب ها و مدادها. هر چه میگردم نه اثری از اوست نه غیر او. و من باز در این فضای پراکنده سیاه میکنم به دنبال روشنی و سنگ ها را میشمارم و خاکستر ها را پخش میکنم و دیوار ها را سیاه که شاید در این برزخ اثری از حیات پیدا شود و نمیشود و خدای من کو؟ و ذهن من کجا جا ماند؟ و دل من کجا دار زده شد؟ و صدایم در کدام فریاد خفه شد؟ و ناله ام در کدام آه سوخت؟

تهی شدم. چیزی ندارم. نا بودم. بی فردایم. بی گذشته ام. بی خدایم. بی امیدم. بی ستاره ام. بی ستاره ام؟ نه.... ستاره دارم. خسته و خاموش. تاریک و بی نور. در فضای خالی ستاره ها مرا فریاد میزند. دلش برای من میسوزد.

در آسمان ها ولی.... در این زمین خالی و سرد.... در این دایره پر حجم... در این سرزمین بی مادر. من لا به لای درخت ها.... در لا به لای ذرات هوا میدوم. پیدا میشوم؟ دوباره گم نمیشوم؟ به کدام صلیب کشیده شدم و به کدام ستاره ی داوود قسم ناروا بستم؟ به کدام رسول حسرت خوردم که نفرین شدم؟ من چشم خورده ام یا پلک دلم پریده؟ گلی را از شاخه چیدم یا کسی را پلکان خودم کردم؟ تمام فکرها را خیمه میکنم تا در زیر آسمان نباشم اما باز در آیینه میبینم که به من میخندد. کجا بگریزم؟ من همانم که دانه گل کاشتم ولی حاصلم خار شد. من همانم که شاد کردم و گریستم. اما به کدام گناه؟ و در صدای چه کسی خسته شدم؟ دیگر حتی قلمم هم ناز شده و من سرا پا نیازمند او. اما زبانش را فراموش کرده ام. من سفر رفته ام؟ به کجا؟ به ماورا؟ به اعماق؟ مرا گم نمیکنی؟ مرا جا نمیگذاری به خدا قسم اگر مرا مانند سیبی بچینی باز هم دلگیر نمیشوم. دل من عادت دارد. بی خطر شدم. فراموش شدم. فراموش کردم. همه را. همه چیز را. در فضایی خالی از مهر مینشینم و خودم را مینویسم. اما کسی مرا نمی خواند یا بیهوده ام و همچنان ادامه دارد.نغمه هایم به شعر تبدیل شد. شعرم به نثر و نثرم به چه چیز تغییر ماهیت میدهد؟ نهان شدم تا پیدا شوم اما گم شدم. اشک های مرا میخری؟ گران است؟ رایگان چطور؟ باز هم نمی خواهی؟ شور است یا تلخ؟ یادگاری خوبیست برای فردایت. خواهش میکنم یک دانه ببر. نه به درد تو نمیخورد. تو در دنیای خودت خوشبختی. این اشک ها دامن گیر است. رخنه میکند. سوراخ میکند. تو که نمیتوانی شب تا صبح در پای دیوار سد بنشینی و فداکاری کنی تا نریزد. این سد میشکند و تنها کسی را که سیل میبرد خود خاموشم هستم. من هم میروم. همه میرویم ولی من به نا کجا.

سفرم سلامت باد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

میچکم.... قطره قطره.... دریا میسازم... دریای اشک... هر شب... کنار پنجره... زیر آسمون.... تو تاریکی... برای گل ها... برای آدم ها... برای... دریای اشک من بزرگ میشه... هوا که گرم بشه سیل میاد.... سیل که بیاد با خودش میبره... هر نامردی که یه روز یه تیکه از دلمو برد.... موقع رفتن انداختش زیر پا.... حتی تیکه هاشو ندارم تا بتونم بندش بزنم....

این تیکه آخرشم مال تو... هر کاری دوست داری باهاش انجام بده... همون تیکه رو هزار تیکه کن... بسوزونش... نابودش کن... قابش کن... بنداز زیر پا... دیگه هیچی نمی تونم بگم.... نمی دونم... من یه همراه معمولیم.... تا هر وقت تو بخوای...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |