تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
من اشکاتو پاک میکنم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

بشکنه دستی که اشک رو به گونه هات هدیه داده....

وقتی امروز از دووور اشکاتو میدیدم ....یاد اشکای خودم افتادم.....حرمت اشکاتو با روسریت پوشونده بودی...ناخوداگاه یاد این آهنک افتادم.. بزار رو سینم سرتو ، چشمای خیس و ترتو ........ غصه نخور...عاشقا هیچ وقت تنها نیستن ....... داستان شکلاتت رو یه زمان ازش شنیدم اما فکر نمیکردم که حرمتشو نگه نداره ......

راستی داداشمم یه عالمه تشکر کرد بابت کلاهت..... تنگه واشی منتظر دیدن رقص قشنگت هستم ......

آبجی کوچولوی من بیشتر مراقب خودت باش...

این نامه رو دیروز یکی از دوستام برام فرستاد. به خاطر داشتن همچین دوست هایی به خودم افتخار میکنم! اون وقته که تحمل سخت ترین چیزها آسون میشه!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

چقدر سخته ندونی چته... همش بخوای گریه کنی... همش بغض داشته باشی... حس کنی یه چیزی نداری...گم شدی... بهت بگن آخه چته؟؟؟... چرا انقدر زار میزنی؟... از ته دل... با نهایت درموندگی و گمراهی بگی... نمی دونم... به خدا نمی دونم... شاید فقط خودش میدونه... اون کیه؟... یکی که هیچ وقت نیست... یه سایه... یه خیال... یه وهم... فقط اومده تا تو رو ببره... به جهنم خودش!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |