تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

شب در چشمان من است
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم

جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

-من يه آدم دم دمي مزاجم. خيلي وقتها شادم و خيلي وقتها غمگين! در کل ثبات هيجاني ندارم!
تا حد زيادي بي خيالم و اين باعث ميشه زياد دلشوره نداشته باشم. اصلا آدم کينه اي نيستم. يعني نميدونم شايد باشم ولي تا حالا تجربه اش رو نداشتم. خيلي وقتها بي نهايت افسرده ميشم و بيشتر اين خيلي وقتها هم بي دليل.قبل از انجام کار زياد فکر نميکنم ولي بعدش چرا. خيلي وقتها پشيمون ميشم و خيلي وقتها هم به خاطر اون کار به خودم افتخار ميکنم. خيلي زود عصباني ميشم و داغون عصباني ميشم! ولي بي نهايت زودرنج و حساسم!
-بي نهايت از بودن با ديگران لذت ميبرم و اين در حاليه که حاضر نيستم تنهايي هام و تو خودم بودن هامو با هيچ چيز عوض کنم. وسط وسط!
با همه زياد از حد گرم ميگيرم مگه اينکه تو نگاه اول به دلم نشينه که اينم از محالات1% است! عاشق کار گروهيم به شرطي که يا خودم رهبري کنم يا نظرم براي همه مهم باشه و برام احترام قائل باشن! خيلي راحت ميتونم از پس ديگران بر بيام و حق خودم رو بگيرم! ولي اگه پاي کتک کاري وسط بياد فکر کنم به کمک نياز داشته باشم! کلازياد از حد هايپراکتيوم! دنبال هيجان و ترس سازنده! خوشبين و شاد و مثبت!
-خيلي راحت بين پديده هاي کلاسيک و افکار جديد تعادل برقرار ميکنم و از هر دو استقبال ميکنم!
فکر کنم تا حالا نصف عمرم رو تو خيال و رويا بودم! البتعه خوب خيلي هاشون رو واقعي کردم! عاشق آدم زيبا,زيبايي و زيبايي آفريني ام,به هر شکلش! اصلا آدم رمانتيکي نيستم! يعني اينجوري به نظر ميام و از اين برداشت راضيم! اگه کاري برام مهم باشه و علاقه داشته باشم تا حد مرگ توش جديم! ولي اگه زورکي باشه به راحتي سمبل ميکنم! کلا بايد در مورد هر چيزي يه نظري بدم! انگار دنيا به آخر ميرسه اگه من دهنم بسته بمونه! براي ارزش ها و اعتقاداتم اهميت قائلم و ازشون دفاع ميکنم! کاملا به حق!!
-وقتي ميرم تو يه جمع دوست دارم ساز خودمو بزنم در صورتيکه ديگران دوست داشته باشن با ساز من برقصن و اگر اينطور نبود سعي ميکنم همه رو ترغيب کنم که هر کي يه ساز بزنه و با هم يه کنسرت راه بندازيم!
خيلي زود به ديگران اعتماد ميکنم! کار زياد خوبي نيست! دارم رو خودم کار ميکنم که ترک شه! هراز گاهي شيطونيم گل ميکنه و خرده شيشه پيدا ميکنم ولي پاي قول مردونم تا آخر جون هستم!خيلي به فعاليت هاي بشر دوستانه اهميت ميدم! به اندازه 10% متواضعم و به اندازه 120% مغرور! البته غرورم جوري نيست که ديگران ازم زده بشن! شايد جون غرور نيست  يه عزت نفس شيطنت آميزه1 مطمئنم که خيلي مهربونم مخصوصا با مورچه ها!
-در قبال مسئوليتي که بهم سپرده ميشه با وجدانم!
کلا آدم با نظمي هستم ولي ممکنه ماه ها بگذره و اتاقم رو مرتب نکنم! آخه نظم تو خون آدمه! ولي ممکنه به خاطر کمبود وقت نتونم هر چيزي رو بلافاصله بعد از استفاده سر جاش بذارم! تا حدي به خاطر اين بي نظميه ظاهريم عذاب وجدان دارم و کلافه ميشم! نميدونم چرا ولي همش دوست دارم از زير کار در برم! مخصوصا اگه آسون باشه! عاشق پيشرفتم تو هر زمينه اي! از يه نواختي و ثبات بيزارم! در کل خيلي دختر خوبيم! بدي هام رو به خوبي هام ببخش! راستي من بدون علامت تعجب يعني گل لادن بدون ساقه!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

يه صداي ريز تو گوشم داد ميزنه,انگار مي خواد يه چيزي بگه,ولي من نمي فهمم,داره با نهايت قدرتش داد ميزنه ولي من صداشو نمي شنوم,فضوليم گل کرده,کاش انقدر کوچولو بودم تا صداي اون برام فرياد باشه,يا اون انقدر بزرگ بود تا به جاي فرياد زدن تو گوشم نجوا کنه, چرا من انقدر چرند ميگم؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

به نام تنها خداي همه چيز!
خسته ام اما نه از تکرارهاي بيهوده,خسته ام اما نه از رنگ هاي سياه,خسته ام اما نه از ساعت هاي ناگذر,خسته ام اما نه از سايه هاي وهم,خسته ام اما نه از غم و درد,خسته ام اما نه از حل مجهولات لاينحل,خسته ام نه از هميشه راه هاي بي پايان,خسته ام نه از ندانستن و نتوانستن,خسته ام نه از خواسته نشدن,خسته ام نه از روزگار سياه,خسته ام نه از خواستن دنياي سفيد,خسته ام نه از خواستن خدا,خسته ام نه از اعتراف کردن,خسته ام نه از نشدن هر چه ميگويم باش,خسته ام نه از زيادي بودن,خسته ام نه از صبوري نبودن,خسته ام نه از نامانده ها,خسته ام نه از خالي بودن جاها,خسته ام نه از لمس نرمي کفش ها,خسته ام نه از صعود تا خدا,خسته ام نه از آوارگي ناخوانده ها,خسته ام نه از طعم گس عطرها,خسته ام ... خسته... خسته...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

هنگامي که عشق به شما اشارتي کرد,از پي اش برويد,هر چند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامي که با بال هايش شما را در برميگيرد,تسليمش شويد,گرچه ممکن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان کند
وقتي با شما سخن ميگويد,باورش کنيد,گرچه ممکن است صدايش روياهاتان را پراکنده سازد,به سان باد شمال که باغ را بي بر ميکند
زيرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان ميگذارد,به صليبتان ميکشد
همانگونه که شما را مي پروراند,شاخ و برگتان را هرس ميکند
همانگونه که از قامتتان بالا ميرود و نازکترين شاخه هاتان را که در آفتاب مي لرزند نوازش ميکند,به زمين فرو مي رود و ريشه هاتان را که به خاک چسبيده اند مي لرزاند
عشق شما را چون بافه هاي گندم براي خود دسته ميکند
ميکوبدتان تا برهنه تان کند
سپس غربالتان ميکند تا از کاه جدا شويد
آسيابتان مي کند تا سپيد شويد
ورزتان ميدهد تا نرم شويد
آنگاه شما را به آتش مقدس خود ميسپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ناني مقدس شويد!
                                                                                  "جبران خليل جبران"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

در انتهاي هر خيال نيستي قشنگترين پايان است... بي رياترين سکوت ابدي... پاسخي بي معنا به تمام سوال هاي بي جواب... بي زحمت  فکر و بي خيل تمام دست و پا زدن هاي بي خود در گرداب خورنده دنيا... بي منت چراغ و نان... بي منت تمام بودها و باش ها... انتخابي آزاد... لحظه به لحظه رهايي...
مگر ديگران از بودنت خوشحال بودند که از نبودنت غمگين؟ ... از آغاز زنده بودن و خاکي بودن برده اي و مي چرخي و مي چرخي ... تا دستي تو را نگه دارد و باز هم مي چرخي تا بخواهد و تنها چيزي که تو مي خواهي تا ديگران بجرخند همان سکوت ابدي است...
آرام گرفتن در تنها آرام دنيا
                            غرق شدن در خيال شيريني که پايان ندارد
                                                         در تمام ترين آغازها
                                                                   پايان يافتن در سرآغازي ديگر...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

بگير دستم را و نجاتم بده که گم شده ام در خويشتن خويش و مي کاوم در اعماق نهانخانه ذهنم که تهي است ... راهي رهنما شو و چراغي روشن باش که در ظلمت شب هاي دلم اسيرم ... صدايي بيار که گنگ اصوات ناهنجار تمام هنجره هاي بي صدايم ... آينه اي بشکن که خسته ام از ديدن تکرارها در صيقل بي پشتوانه فردا ... ندايي بده که مي گردم در هياهوي رنگارنگ بي مهري ... رهايم کن در تلاطم امواجي به وسعت تمام سرزمين هاي بي درخت ... نمايان شو که تا به هميشه در پس پرده خيال,سايه ام ... دلم را بگير و ارزاني کن که محتاج تمام تمناهاي بي اميدم ... يگانه باش و بياب مرا در برهوت تضادها ... باز کن قفل نگاهم را به نگاهي نگران ... بسوزان چون شوري اشک خشکي هاي تکه تکه بيداري ... تهي کن ذهنم را از تهاجم تاتار گناه ... بياراي مرا به تناوب عشق و زمان ... ببر مرا به همراه  خود تا انتهاي هر چه هست ... و رد کن مرا به ادعاي هر چه نيست ...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 نياز داريم که خداوند را پيدا کنيم و او در قيل و قال و بي قراري پيدا نمي شود ... خداوند دوست سکوت است ... نگاه کن که چگونه طبيعت,درختان,علف ها و گل ها در سکوت مي رويند ... به ستارگان و ماه و خورشيد نگاه کن که چگونه در سکوت حرکت مي کنند ...
براي لمس روحمان به سکوت احتياج داريم
                                                         "mother tereza"
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

سلام
من خوبم ولي انقدر بدنم درد ميكنه انگار پياده تا مشهد رفتم و اومدم
يادمه آخرين برنامه اي كه شركت كردم دركه ماه روضون بود!
بعدش هم اگه 2-3 بار در ملا عام ظاهر شدم فقط براي اظهار وجود بود و يه ذره روحيه باز كني!
ديروز ساعت 5 ميدون ونك قرار داشتيم... راس 5 رسيدم... به غير از يگانه هيچ كس رو نميشناختم!!!... همه جديد بودن!
يه چند نفر رو هم فقط به چهره ميشناختم و يه بار ديده بودمشون
از جمله فهيت (فهيط يا فحيت يا فحيط يا... نميدونم چه جوري نوشته ميشه! ببخشيد!) و مهدي يوسفي
چند دقيقه بعد كيوان و ياشار هم اومدن  و از رو ليستاشون اسمها رو خوندن و سوار شديم... ليدر ما ياشار بود! (شانس نداريم كه!)
نميدونم چرا فكر ميكردم يه ساعت بيشتر راه نيست! نگو 4 - 5 ساعت راهه!
اين آقاي راننده ما بيچاره آهنگاش ماله دهه 60 و اوايل 70 بود! ولي خداييش فيت همچين جاهايي سلكت شده بود! اولش يه ذره يخ بوديم ولي همزمان با گرم تر شدن هوا يخ ما هم آب شد و تا وقتي رسيديم ميزديم و ميرقصيديم!! (خدا اين مجالس رو از ما نگيره! كه يعني همه چيو گرفته!)
وقتي كه پياده شدم چهره هاي ديگه رو هم ديديم... بعضيا ديرتر رسيده بودن مثل مهدي عشقي... آخي بيچاره دير از خواب بيدار شده بود بعد چون  با عجله اومده يادش رفته با خودش چيزي بياره... از يكي شلوارك گرفت... بعد براش دمپايي خريديم...
راه افتاديم... رفتيم رفتيم رفتيم تا به تنگه رسيديم... كه تازه  فهميدم تنگه اوله! ( يادم باشه از اين به بعد خواستم جايي برم قبلش تحقيق كنم!) به ظاهر معمولي بود... ولي همينكه وارد آب شدم و قدم اول رو برداشتم...! واي ... مگه تموم ميشد! من به شخصه بيچاره شدم... وقتي سنگها از رو پام رد ميشدن احساس ميكردم دارم ميفتم تو چاه! ثانه به ثانيه هم يه اسب يا از جلو ميومد تو صورتت يا از عقب داد ميزدن تشريفتون رو ببرين اونور! وسط تنگه يه كنده كاريه بزرگ بود... جند ده تا مرد اسب سوار جنگي... كه بعدا مامانم گفت ماله زمان قاجاره!!!( مامان جونم معلم تاريخ و جغرافيه!)
انقدر دمپايي از پامون دراومد! خدا عقبيا رو حفظ كنه كه كمك به موقعي بودن!
خلاصه رد شديم... بعد از تنگه يه دشت بود به چه بزرگي... قشنگ... رويايي... يه هارموني بسيار لطيف از رنگهاي سبز و زرد و بنفش و در انتها پيوستگي به آسمون آبي با چند لكه ابر پراكنده... با وجود اونهمه آدمي كه ميرفتن و ميومدن و حرف ميزدن  و اونهمه سر و صدا درست ميكردن يه آرامش خيلي روان داشت... به هر سمتي كه نگاه ميكردم تا آخرين نقطه تو ذهنم ثبت ميشد... چند تا عكس با بنر و پلاكارد كلوب گرفتيم و راه افتاديم
رسيديم به تنگه دوم... به طور متوسط عمقش از اولي كمتر بود
وسطهاي تنگه سمت راست (موقع برگشتن ميشه سمت چپ!!) يه آبشار كوچيك و خيلي قشنگ بود... آب پله پله و نامنظم از رو سنگهاي خزه بسته ميريخت پايين... حجمش هم يه ذره بيشتر از آبياري به شيوه مكانيزه ي قطره اي بود!
آخر تنگه هم به يه آبشار بزرگ ميرسيد كه من هر چي ديد زدم پيداش نكردم... گويا ديدنش چشم بصيرت ميخواست!
انقدر آب بازي كرديم... عين ني ني كوچولو ها كه ميذارنشون تو وان حموم... چقدر ذوق ميكنن! هنوز احساس ميكنم تو گوشام پر از آبه! درد ميكنه! اگه كر شدم پاي اونايي كه آب كردن تو گوش ما! حالا اينا هيچي ... مردم يه جوري نگاهمون ميكردن انگار ما از صحراي آفريقا فرار كرديم! كيوان به ترتيب همه رو فرستاد تو آب كه آبش بدن! يه چند نفر هم اون پشت مشتا قايم شدن كه من لو نميدم كيا بودن!
آب بازيا كه تموم شد و كيوان دستور حركت داد اولين نفر راه افتادم... هم به خاطر خستگيم هم اينكه داشتم يخ ميكردم! اندفعه رد شدن از تنگه آسون تر شد... نمدونم شايد من اينجوري حس كردم... چون هم حجم آب  و هم سرعتش كمتر به نظر ميرسيد...و هم اينكه هر جا گير مياوردم پامو ميذاشتم( توصيه ي كاراي مهدي يوسفي!)
وسطهاي راه سمت چپ (موقع اومدن ميشه راست!) يه جايي بود كه دورش رو حصار كشيده بودن ... جهت استراحت و ناهار و دست به آب تشريف برديم اونجا! فكر كنم يه ساعتي بوديم...
ناهارمون رو خورديم  و مثل آدماي متمدن زباله هاي توليد شده رو هم جمع كرديم و راه افتاديم
از تنگه اول هم گذشتيم و رفتيم و رفتيم و رفتيم...
آخيش! بالاخره رسيديم و سوار شديم... باورم نميشد كه تموم شده!
اول كه راه افتاديم همه از جنگ برگشته ... خسته و زار ولو شده بودن... بعد يهو شروع كرديم تركوندن... تا خود تهرون فقط در حال حركت بوديم...
آخراي راه به آقاي راننده گفتين ضبط رو خاموش كنه... ياشار يه پيشنهاد داد... نفر اول شروع كنه به خوندن و نفر بعدي سريع يه چيز ديگه... بي ربط يا با ربط... بخونه!
شير تو شيري شد...
لب كارون چه گل بارون... دختر كولي پكرم كرده... باز بارا با ترانه ... ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه... آمنه آمنه چشم تو جام شراب منه... عشق از سه حرف تشكيل شده... اي دختر صحرا نيلوفر...
بازي بعدي اين بود كه يه توي يه تايم مشخص هر كاري انجام بديم جز حرف زدن... آخر خنده... يكي بشكن ميزد... اونيكي شعر ميخوند و لب ميزد.... يكي ديگه فحش ميداد... بعد از اونهمه سعي و تلاش و چند دفعه تجربه شكست بالاخره موفق شديم يه دقيقه حرف نزنيم!
رسيديم تهران و ميدون ونك پياده شديم... كلي خدافظي كرديم و كلي سفارش ادد داديم و گرفتيم بعد هم نخود نخود هر كه رود خانه خود!
خيلي خوش گذشت! واقعا از كيوان عزيز و ياشار ممنونم كه اين لحظات پر از شادي رو براي ما بوجود ميارن!!
خدا حفظشون كنه!!! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط ایلیا  |