تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

و باز همان بهانه ی همیشگی برای تنها بودن. برای تنها شدن. برای خود شدن. برای خواب های وهم آلود. برای ناله های بی جواب. برای خنده های تلخ تر از اشک. برای ثانیه های نا تمام. برای حجم های تهی از هیچ. برای زخمی شدن. برای بی من شدن. برای دل شدن. برای بی نور شدن. برای گذر. برای آرزو. برای شوق و برای تمام

دلتنگی های بی پرده شدن...

و من هم چنان در همان چهار دیواری همیشگی حبس شدم. و اسارت نکرده هایم را میکشم و خدا را نمیبینم.... در لای تمام این کتاب ها و مدادها. هر چه میگردم نه اثری از اوست نه غیر او. و من باز در این فضای پراکنده سیاه میکنم به دنبال روشنی و سنگ ها را میشمارم و خاکستر ها را پخش میکنم و دیوار ها را سیاه که شاید در این برزخ اثری از حیات پیدا شود و نمیشود و خدای من کو؟ و ذهن من کجا جا ماند؟ و دل من کجا دار زده شد؟ و صدایم در کدام فریاد خفه شد؟ و ناله ام در کدام آه سوخت؟

تهی شدم. چیزی ندارم. نا بودم. بی فردایم. بی گذشته ام. بی خدایم. بی امیدم. بی ستاره ام. بی ستاره ام؟ نه.... ستاره دارم. خسته و خاموش. تاریک و بی نور. در فضای خالی ستاره ها مرا فریاد میزند. دلش برای من میسوزد.

در آسمان ها ولی.... در این زمین خالی و سرد.... در این دایره پر حجم... در این سرزمین بی مادر. من لا به لای درخت ها.... در لا به لای ذرات هوا میدوم. پیدا میشوم؟ دوباره گم نمیشوم؟ به کدام صلیب کشیده شدم و به کدام ستاره ی داوود قسم ناروا بستم؟ به کدام رسول حسرت خوردم که نفرین شدم؟ من چشم خورده ام یا پلک دلم پریده؟ گلی را از شاخه چیدم یا کسی را پلکان خودم کردم؟ تمام فکرها را خیمه میکنم تا در زیر آسمان نباشم اما باز در آیینه میبینم که به من میخندد. کجا بگریزم؟ من همانم که دانه گل کاشتم ولی حاصلم خار شد. من همانم که شاد کردم و گریستم. اما به کدام گناه؟ و در صدای چه کسی خسته شدم؟ دیگر حتی قلمم هم ناز شده و من سرا پا نیازمند او. اما زبانش را فراموش کرده ام. من سفر رفته ام؟ به کجا؟ به ماورا؟ به اعماق؟ مرا گم نمیکنی؟ مرا جا نمیگذاری به خدا قسم اگر مرا مانند سیبی بچینی باز هم دلگیر نمیشوم. دل من عادت دارد. بی خطر شدم. فراموش شدم. فراموش کردم. همه را. همه چیز را. در فضایی خالی از مهر مینشینم و خودم را مینویسم. اما کسی مرا نمی خواند یا بیهوده ام و همچنان ادامه دارد.نغمه هایم به شعر تبدیل شد. شعرم به نثر و نثرم به چه چیز تغییر ماهیت میدهد؟ نهان شدم تا پیدا شوم اما گم شدم. اشک های مرا میخری؟ گران است؟ رایگان چطور؟ باز هم نمی خواهی؟ شور است یا تلخ؟ یادگاری خوبیست برای فردایت. خواهش میکنم یک دانه ببر. نه به درد تو نمیخورد. تو در دنیای خودت خوشبختی. این اشک ها دامن گیر است. رخنه میکند. سوراخ میکند. تو که نمیتوانی شب تا صبح در پای دیوار سد بنشینی و فداکاری کنی تا نریزد. این سد میشکند و تنها کسی را که سیل میبرد خود خاموشم هستم. من هم میروم. همه میرویم ولی من به نا کجا.

سفرم سلامت باد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

دلم برای تمام نیامده ها تنگ است. برای تمام لحظه های رسیدن. برای تمام ثانیه های خواستنی.برای تمام آینده های دور. برای تمام ساحل ها و رسیدن ها. تمام قله ها و پیمودن ها. برای تمام چرا ها و جواب ها. برای تمام دنیا ها و آخرها.برای تمام پنجره ها و رمیدن ها. برای تمام دیوار ها و شکستن ها.دلم برای خودم تنگ است. آنقدر دلم تنگ است و گیج. مات و سرگردان. گمشده و نالان. بسته و خاموش..... که در تمام باقیمانده ی عمر انسان ها مانندی ندارد. در این خلوت شبانه. در کنار صداهای گنگ و نامفهوم. در کنار عطرها و دودهای مسموم. در کنار تاریکی ها و ترسیدن ها. به انتظار نشسته ام. در تعجب دیدن همیشه ها گم شدم و تمام این جمع ها را میشمارم و باز به خود امید تک شدن میدهم. مغرور و گمراه راهی که هیچ ایمانی به پیمودنش ندارم. دیوانه و جاری جویباری  که نمیدانم به دریا میریزد یا دل خاک را سیراب میکند. سر به هوای آسمانی که نمیدانم چرا همیشه ابری است. که خورشیدش کو؟ و آبیه بی پایانش کجاست؟ قطره های نفسم را می چکم ولی دریا نمیشود. تیر های نگاهم را می اندازم ولی هدفی ندارد. من در کجا گم شده ام؟ هزار توی من راه فراری دارد؟ یا محکوم گم شدن هستم؟ دیگر نمی خواهم ره روی دیگران باشم. می خواهم خودم شاهراه باشم. میخواهم دل کیهان را به دست آورم. می خواهم به راهم ایمان بیاورم. می خواهم جاری شوم در جویباری که به دریا میریزد. سر به هوای آسمانی شوم که خورشید را در قاب آبی خود جای میدهد.

خداوندا در این خلوت شبانه و در جمع تمام جمع ها از تو میخواهم که دست هایم را بگیری. به پاهایم قدرت پیمودن بدهی. دلم را روشن کنی. تمام نا خالصی هایم را پاک کنی.

خداوندا نمی خواهم های دلم را بخواه و تنها کسی باش که از او کمک میگیرم.

خداوندا کمک هایت را درمان دلتنگی هایم میکنم.... امید هایم را آبیاری کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

چقدر من بدبختم.... به خدا دارم از عذاب وجدان میترکم... این چه وضعشه!!!؟؟؟

بیشعور.... نفهمم.... الاغ.... یه ذره آدم شو.... فکر کردی از دماغ فیل افتادی؟؟؟؟؟؟

(همشو با خودم بودماااااااااااااااا!!!!!)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |