تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
بازم دلتنگم..... از هر روز و شبي بيشتر.... بازم هواي سفر دارم.... به يه جاي دور....

براي تو.... براي نگاه غمگينت..... بي قراري ها.... دلم تنگه....

بيا پر کن تموم فاصله ها رو.... اميد دوباره مي خوام..... تجربه جديد....

بيا که بي تو ميميره نگاه هميشه منتظرم..... دلم براي ديدنت تنگ شده...

براي شنيدنت....

براي بوييدنت...

بيا.... دلم تنگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

امشب تمام ستاره ها براي من جشن مي گيرند و تمام ذرات معلق هوا به خاطر عرفان لايت من از حرکت باز مي ايستند. امشب تمام سرگذشتم مرور مي شود توسط صداي جير جيرک هاي کوچک. امشب پنجره ها يخ مي زنند به خاطر مغز يخ زده من که از شکوفه هاي گل يخ هم سردتر است. امشب تمام دودها در اين خلا مطلق خفه مي کنند و زندگي مي بخشند و تمام برگ هاي خشک اين محفل تاريک من در زير پاي افکار کودکانه ام پرپر مي شوند. امشب به صداي هر ستاره اي که مي افتد گوش ميکنم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. امشب رنج مي برم. رنجي زيبا. پروانه اي که آخرين تقلا را به جان مي خرد تا از پيله درآيد و جهان را با خدايي که در چشمانش نهفته آشنا کند. امشب نقشه ي اتاقم نوراني است چون با صداي پيدا شدن من آميخته. امشب حدودا زنده هستم و حدودا خواهم مرد. امشب ابر ها را با چوب دستي نگاهم کنار مي زنم تا خدا را در انتهاي آسمان ببينم و صدايم ميکند.

مي خواهم اعتراف کنم و بخشيده شوم. مي خواهم پيدا کنم و گم نشوم. مي خواهم ببينم و فراموش نکنم. مي خواهم بجنگم و پيروز باشم. مي خواهم بنويسم و ياد شوم. من مي خواهم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. مي خواهم ديوانه باشم و عاقل شوم. مي خواهم ويران کنم تا ساخته شوم. مي خواهم بشکنم تا بند زنم. مي خواهم گوش کنم تا سنجيده شوم. مي خواهم شاهد باشم تا بگذرم. مي خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. مي خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. مي خواهم گريه کنم تا بخندم. مي خواهم صدا کنم تا بفهمي که گنجشک ها تو را صدا نمي زنند. مي خواهم گرم شوم تا خورشيد باشم. مي خواهم ببندم تا آزاد باشم. مي خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. مي خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. مي خواهم فيلسوف باشم تا سوال کنم. مي خواهم زوال را ببينم تا هستي باشم. مي خواهم خيال کنم تا کودک باشم. مي خواهم خيره باشم تا درک کنم.

در اين دنياي وارونه که هر لحظه ممکن است زمين سقوط کند يا خورشيد يخ بزند جايگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببين. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکي.

 من مي خواهم برگردم به کودکي تا خدا را پيدا کنم. در چشمان همان زنبوري که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي بادي که لاي پره هاي دوچرخه ام مي پيچيد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي شکستن شيشه ي همسايه. مي خواهم خدا را پيدا کنم در يک بستني قيفي. خدا را در چشم مادرم وقتي تا سپيده بر بالينم مي نشست و دستمال خيس بر پيشاني تب دارم مي گذاشت. خدا را پيدا کنم در گردش چرخ هاي کالسکه ي کوچکم. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي گربه اي که آواره اش کردم.

من به کجا رسيده ام بدون آنکه مسيري را طي کنم. من به کجا رسيده ام بدون آنکه گلي را پرپر کنم. وقتي مي خواستم بخوابم خميازه مي کشيدم. چشمانم قرمز ميشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... روياي من... آرامش من... مي خواهم برگردم به کودکي ام تا بهار را ببويم. تابستان را بخورم. پاييز را ببارم. زمستان را سفيد باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تيرگي مطلق. روز پويايي است و شب نيز پويايي. اين تعبير آرامش است از زبان شکلاتي که در دست من است. بزرگي که مي خواهد کودک باشد. مي خواهم يک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. مي خواهم يک شن ريز باشم. خاک شوم. يا آدم شوم.  يا آدم هاي مدعي را بپوشانم. مي خواهم يک قطره آب باشم. يا سيراب کنم. يا بخشکانم. مي خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهير کنم. مي خواهم سرم را ببندم با دستمالي که بوي بهشت مي دهد. شايد سردرد دلتنگي ام درمان شود. مي خواهم... فقط مي خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

من ... تشکر ميکنم....

از خدا که منو پرت کرد تو اين دنيا... تا همه زشتي ها رو ببينم... همه زيبايي ها رو ببينم... با هم قاطيشون کنم و زندگي رو بسازم....

از خدا که به من يه مامان داد... فرشته....

از خدا که به من يه بابا داد.... آسموني....

از خدا که به من يه داداش داد.... تا بعد از هر جنگ و دعوا بفهمم که آرامش چيه

از خدا که به من دست و پا داد.....(تا بيل بزنم ... سيب زميني بکارم... به! مملکتم مفيد باشم!)

از خدا که به من اينهمه دوست خوب داد.... تا بي کسي از يادم بره....

از خدا که شب رو آفريد... تا يادم بمونه من تنها ميام ... تنها هم ميرم...

از خدا که روز رو آفريد.... تا يادم بمونه  همه چي اونقدر که من فکر ميکنم تاريک نيست...

از خدا که مورچه رو آفريد.... تا با ديدن بار سنگينش يادم بمونه که درد اين دل کوچيکه من اونقدر ها هم سنگين نيست...

از خدا که ماه رو آفريد.... تا با ديدنش ياد بگيرم که مثل خودش نباشم... اون قشنگ آسمون... دوست داره همه نيگاش کنن... خودشو گول ميزنه.... يادش نيست که هيچي از خودش نداره...

از خدا که خورشيد رو آفريد.... تا با حس کردن گرماش ياد بگيرم مثل اون باشم....اوني که همه رو دوست داره و بي منت به همه زندگي ميده... نور ميده... مهربوني کردن رو ياد ميده.... انقدر عظمت داره که نميتوني نگاش کني ولي اگه نباشه تو هم نيستي....

از خدا که درخت رو آفريد.... تا ياد بگيرم به تدريج ريشه دار بشم.... به تدريج بزرگ بشم....

از خدا که آب رو آفريد.... تا ياد بگيرم همه چيو تو خودم حل کنم....پاک کنم... پاک باشم...

از خدا که ....

آخه تا صبح هم بگم تموم نميشه...

خدا مي آفرينه... منم ياد ميگيرم....

ياد ميگيرم...

ياد ميگيرم...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

تنهاي تنها در اين دنيا قدم مي زنم... آسمان را نگاه مي کنم و آبي مطاقي را که گمان مي کردم تا ابد سقفي است بر بالاي سرم و سر پناهي براي همه آوارگيهايم...

از جنگل عبور مي کنم و درختان سر به فلک کشيده و پارچه سبز ابريشمينش را تحسين مي کنم... هميشه آرامش بي نظيرش را مي پرستيدم و آرزوي داشتنش را داشتم....

به دريا مي رسم... احساس سبکي مي کنم... هميشه دوست داشتم که روزي مانند يک قايق کوچک چوبي ... بي جان و سرگردان روي آن شناور باشم... از فراز آسمان ها به پيکر خود نگاه کنم که چگونه مانند جسمي حقير در هزار توي جهان گم مي شود...

کوه ها را در مي نوردم و هوايي را مي بلعم که در هواي تازگي اش به تمام سختي هايم افزودم...

و از همان جا ستون هاي نا مرئي آسمان را بالا مي روم...

به خلا مطلق مي رسم... به آنجا که هيچ فشاري و اجباري بر جسم و روحم حس نمي کنم... تنها صداي تپش قلبم است که مي شنوم... به من اين هشدار را مي دهد که خدا در همين نزديکي است... دستپاچه مي شوم... آمادگي اين مقابله را ندارم... مي خواهم دوباره به زمين برگردم...اما اينجا هيچ جاذبه اي وجود ندارد... در نهايت در ماندگي و با تمام نيرو هايم فرياد مي کشم و خدا را صدا مي زنم... اما هيچ صدايي از گلويم خارج نمي شود... به فلاکت اسف باري افتاده ام... تمام اعضا و جوارح و تمام حواس پنج گانه ام به درستي فعالند اما از هيچ کدام کاري ساخته نيست... با خود فکر مي کنم که بهتر است به جاي تقلا خود را به دست اين فضاي سهمگين بسپارم و تا آخر دنيا شناور باشم.... اندکي که مي گذرد توان نفس کشيدنم تحليل مي رود... بي اختيار دست و پا مي زنم و سعي مي کنم به چيزي چنگ بزنم و خود را نجات بدهم... اما اجرام سنگين و حجيم را که نمي توتنم در دستان کوچک خود جا کنم!... به خدا التماس مي کنم و به ناتواني خود اعتراف مي کنم... در حال زاري هستم که کور سوي روشني توجهم را جلب مي کند... هر چه به آن نزديکتر مي شوم شعاع بزرگتري پيدا مي کند... بزرگ مي شود تا آنجا که فضا را در بر مي گيرد و مرا به همراه همه چيز مي بلعد.... ديگر چيزي نمي فهمم!

گرماي دلپذيري جسم بي جانم را نوازش ميکند... اما از چشم باز کردن و ديدن اطرافم واهمه دارم... اطرافم هوايي است که هميشه در پي تازگي اش بودم... پاهايم را آب مواج دريايي نوازش مي کند که هميشه مي خواستم روي آن شناور باشم... عطر سبز رنگ جنگل را به همراه هوا مي بلعم و سايه اي بر روي سرم حس مي کنم که گويا از آسمان آبي الهام مي گيرد... کم کم بر ترسم غلبه مي کنم و چشمانم را باز مي کنم....

خدا را شکر مي کنم که تمام اين حسرت ها و نديدن ها فقط يک کابوس بود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 


شايد يه روزي... يه روزي که هيچ وقت نمي ياد... يه روزي که ... نه شايد شب باشه... حتما نبايد روز باشه.... اصلا شب قشنگتره... براي رفتن... کوچ کردن.... خدا رو ديدن... خودش انقدر نور داره که ميتونه شب تاريکتو روز کنه...

داشتم مي گفتم.... شايد يه لحظه اي که مي تونه هم روز باشه و هم شب... خدا مياد و در خونه دل منو مي زنه... بالاخره منو به آرزوم مي رسونه... مياد و دستاي کوچيک و لرزون و منتظر منو ميذاره تو دستاش و با خودش ميبره تو دل آسمون... همون جايي که پر ستاره است و شبا انقدر نگاش ميکنم تا خوابم ببره.... اون جايي که تو آبيه  صورتش ميتونم کودکي مو ببينم.... که چي بودم... چي شدم... چرا؟.... مهم نيست.... گريه ميکنم... يه حال خودم... به حال دنيا.... روي زمين خاکي زندگي ميکنم.... روي اين زمين خاکي ميدوم... نفس ميکشم..... بو ميکشم... عطر زندگي رو....ولي ... هنوز عشق زميني رو ياد نگرفتم.... يا اگه ياد گرفتم کسي رو پيدا نکردم که اونم عشق زميني رو ياد گرفته باشه.....

خدا مياد و منو با خودش ميبره.... به دنيايي که ديگه عشق زميني نداره.... به جايي که دل من زير دست و پا له نميشه... خورد نميشه....

خدا مياد و منو با خودش ميبره.... به جايي که پر از نفس هاي تازه است... يه جاي بکر و دست نخورده...

مياد و منو با خودش ميبره.... به جايي که ديگه ....

حتي اگه نياد هم من بالاخره ميرم پيشش.... بالا خره ميرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

ثانيه ها برايم مثل قرن هاي تمام نشدني مي گذرد... از پس ديوارها نگاه مي کنم اما هيچ چيزي نميبينم...با تمام نيرو هاي بدنم روي انگشتان پاهايم مي ايستم تا ميوه ي رسيده اي را از درخت بچينم.... اما مانند يک جادو ميوه اي در کار نيست... درون يک چهار ديواري به نام اتاق شخصي خودم را محبوس مي کنم... خودم را که با آن بيگانه ام... مانند انسان هاي ناشناخته به خودم نگاه مي کنم... مثل يک موجود غير آدميزاد شدم که در اين دنيا ديده نمي شود... آنقدر بياباني و ترک خورده شدم که آسمان هم در تعجب ديدن من اشک ريختن را فراموش کرده... ديگر جاده ها و بيراهه ها را از هم تشخيص نمي دهم... شايد حتي لياقت بودن را هم نداشته باشم.... اين جزاي اعتقادي است که به حقيقت يگانه ام دارم... شايد خدا به اعتقاد من اعتقاد داشته باشد... اما ديگران که خدا نيستند... داغ پيشاني با مرگ هم از بين نمي رود... دور قلب من حصاري کشيدند که ديگر آنطرف را نگاه نکنم و هوايي نشوم... اما اگر هوايي آسمان شدم بايد با دلم براي ابد خداحافظي کنم...احتياط را از من گرفتند... با سرعت سرسام آور زمان.... گفتند ناگهان باش... سراسيمه... تند... احتياط ديگر شرط عقل نيست... قلب من سياه شد... بايد از جسم جدا شود....مي خواهم به سفر بروم... سوغات من تجربه هايم است... آنها را در کوله ام مي گذارم... اما آنها در هيچ دياري خريدار ندارند.... با آنها چه کنم... شايد بايد آنها را به روز کنم... مقصد من خورشيد است.... مي خواهم نوراني شوم.... مي خواهم گرم شوم.... مي خواهم ذهنم به پرواز درآيد.... مي خواهم متولد شوم... مي خواهم فاصله ها را از بين ببرم... صد ها فرسخ فاصله را به طلوع و صبح تبديل کنم... همه اشک هايم را شمردم.... 1000000000000000 بودند.... شايد يکي کمتر يا بيشتر....آيا ابرها هم اينقدر مي توانند اشک بريزند.... مگر باران گنجايش چند قطره را دارد؟... چشم هايم روي باران را کم مي کند... امروز دلم براي تمام ديوار هاي بلند سوخت... براي تمام خار هاي بيابان... براي تمام شن هاي کوير.... براي تمام پنجره هاي منتظر.... چون همه اين ها دلهايشان براي من مي سوزد!... پس تو هم بيا تا شريک من باشي....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

خدايا

دوباره مثل هميشه دلم برات يه ذره شده... يه ذره کوچولو.... ياد اونوقت ها مي افتم که تو خواب دستام رو تو دستاي گرمت مي ذاشتم و انقدر حرارت مي گرفتم که توي تو آب مي شدم... با تو يکي مي شدم.... ياد اونوقت ها که مثل بچه هاي کوچولو گوله گوله اشک مي ريختم و تو با نور اميد بخشت اونا رو خشک مي کردي... ياد اونوقت ها که مامان و بابام اون سيب ممنوعه رو خوردن و تو از خونت رونديشون....دلم برات تنگ شده...براي اونوقت ها که بغض يه سالمو يه شبه برات باز مي کردم و تو هم گوش مي دادي...اونوقت که همه چي داشتم و فکر مي کردم هيچي ندارم....من الان هم احتياج به تعمير ندارم.... من هنوز هم سرپا هستم... هنوز هم نشکستم... هنوز هم مي تونم اوني باشم که تو مي خواي...

خدايا

درخت ها وقتي مي خوان از تو تشکر کنن برگ هاشون رو برات تکون مي دن.... گلها وقتي مي خوان ازت ياد کنن انقدر جلوت خم مي شن تا وقتي که بميرن.... دريا وقتي مي خواد محبتش رو به تو ثابت کنه ذره ذره آب مي شه ... بخار ميشه و مياد پيشت.... ولي من چي؟؟؟ من چي دارم که باهاش نشون بدم که فقط تو رو مي خوام ... مي خوام بهت يه چيزي نشون بدم... مي خوام برات يه کاري کنم که قشنگ لمس کني که جز تو کسي رو ندارم....

خدايا

دستاي من منتظريه دستيه که قفس رو تجربه نکرده باشه.... يه چشم به راهي که به همون مسيري که من نگاه ميکنم چشم دوخته باشه...

خدايا

دلم براي اون آسمون آبي که ميشد تو رو اون دور دوراش ديد تنگ شده.... براي اون نسيمي که هميشه بوي تو رو برام مي ياورد يه ذره شده... واسه اونوقت هايي که از زور غصه مي خوابيدم تا ديگه بيدار نشم... وقتي از زور گريه حتي تو دلم هم نمي تونستم باهات حرف بزنم...

خدايا

دلم مي خواد انقدر بهت نزديک شم که حتي يه مانع هم بين ما وجود نداشته باشه...

خدايا

دلم خيلي برات تنگ شده.... اصلا گمت کردم... مثل اون قوي سپيدي شدم که بالاي سر جفت مرده اش ميشينه و انقدر آواز مي خونه تا بميره.... مثل اون برگ عاشق بهار شدم که مي يفته و زير پاي عابرا ناپديد ميشه... مثل اون گوله تگرگي شدم که به اميد رود شدن مياد پايين ولي آخر هم مي يفته رو آسفالت خيابون...مثل اون تکه سنگي شدم که به اميد آدم شدن خاک ميشه ولي...

خدايا

من دلم خيلي برات تنگ شده.... به اندازه هزاران سال... چي ميشد دستمو مي گرفتي و با خودت مي بردي اون بالا بالا ها.....تا انقدر از زمين دور شم که همه چيزاي زميني رو فراموش کنم... حتي عشق زميني رو... چي مي شد اگه دوباره نگاهم ميکردي تا دوباره ياد اون روزي بيفتم که با چه شوقي ازت اجازه گرفتم تا به اين دنيا بيام...

اي کاش هيچ وقت بهم اجازه نمي دادي.... هيچ وقت!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

من خوب نيستم... اصلا هم خوب نيستم... به يه تناقض خيلي وحشتناک رسيدم... نمي دونم که الان بايد خدا رو قبول داشته باشم يا نه؟... نمي دونم چي تو مغزمه؟... اصلا دستم به مغزم نمي رسه.... کمک مي خوام... ولي لال شدم... مثل احمق ها شدم... واقعا نمي دونم که بعد از اينهمه سال درد و دل... مخاطب حرفاي من کي بوده؟... يعني فکر مي کني خوشي زده زير دلم و دارم تو عوالم... سير و سلوک مي کنم؟... نمي دونم... شايد!.. ولي من مي خوام خودمو از اول پيدا کنم... به جايي برسم که ديگه هيچ وقت گم نشم... چرا کسي صداي منو نمي شنوه... همه خوابن... خواب خواب.... که فقط مرگ بيدارشون مي کنه...اونا نمي دونن که زندگي چيز زيادي بهشون نمي ده چون خودشون نمي خوان... عادت کردن.... من نمي خوام اسير شم... مي خوام تغيير کنم... بين اينهمه يکنواختي...

من کمک مي خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |