|
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
|
براي تو.... براي نگاه غمگينت..... بي قراري ها.... دلم تنگه....
بيا پر کن تموم فاصله ها رو.... اميد دوباره مي خوام..... تجربه جديد....
بيا که بي تو ميميره نگاه هميشه منتظرم..... دلم براي ديدنت تنگ شده...
براي شنيدنت....
براي بوييدنت...
بيا.... دلم تنگه...
مي خواهم اعتراف کنم و بخشيده شوم. مي خواهم پيدا کنم و گم نشوم. مي خواهم ببينم و فراموش نکنم. مي خواهم بجنگم و پيروز باشم. مي خواهم بنويسم و ياد شوم. من مي خواهم و اين زنده بودن مرا ياد مي آورد. مي خواهم ديوانه باشم و عاقل شوم. مي خواهم ويران کنم تا ساخته شوم. مي خواهم بشکنم تا بند زنم. مي خواهم گوش کنم تا سنجيده شوم. مي خواهم شاهد باشم تا بگذرم. مي خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. مي خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. مي خواهم گريه کنم تا بخندم. مي خواهم صدا کنم تا بفهمي که گنجشک ها تو را صدا نمي زنند. مي خواهم گرم شوم تا خورشيد باشم. مي خواهم ببندم تا آزاد باشم. مي خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. مي خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. مي خواهم فيلسوف باشم تا سوال کنم. مي خواهم زوال را ببينم تا هستي باشم. مي خواهم خيال کنم تا کودک باشم. مي خواهم خيره باشم تا درک کنم.
در اين دنياي وارونه که هر لحظه ممکن است زمين سقوط کند يا خورشيد يخ بزند جايگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببين. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکي.
من مي خواهم برگردم به کودکي تا خدا را پيدا کنم. در چشمان همان زنبوري که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي بادي که لاي پره هاي دوچرخه ام مي پيچيد. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي شکستن شيشه ي همسايه. مي خواهم خدا را پيدا کنم در يک بستني قيفي. خدا را در چشم مادرم وقتي تا سپيده بر بالينم مي نشست و دستمال خيس بر پيشاني تب دارم مي گذاشت. خدا را پيدا کنم در گردش چرخ هاي کالسکه ي کوچکم. مي خواهم خدا را پيدا کنم در صداي گربه اي که آواره اش کردم.
من به کجا رسيده ام بدون آنکه مسيري را طي کنم. من به کجا رسيده ام بدون آنکه گلي را پرپر کنم. وقتي مي خواستم بخوابم خميازه مي کشيدم. چشمانم قرمز ميشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... روياي من... آرامش من... مي خواهم برگردم به کودکي ام تا بهار را ببويم. تابستان را بخورم. پاييز را ببارم. زمستان را سفيد باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تيرگي مطلق. روز پويايي است و شب نيز پويايي. اين تعبير آرامش است از زبان شکلاتي که در دست من است. بزرگي که مي خواهد کودک باشد. مي خواهم يک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. مي خواهم يک شن ريز باشم. خاک شوم. يا آدم شوم. يا آدم هاي مدعي را بپوشانم. مي خواهم يک قطره آب باشم. يا سيراب کنم. يا بخشکانم. مي خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهير کنم. مي خواهم سرم را ببندم با دستمالي که بوي بهشت مي دهد. شايد سردرد دلتنگي ام درمان شود. مي خواهم... فقط مي خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!
از خدا که منو پرت کرد تو اين دنيا... تا همه زشتي ها رو ببينم... همه زيبايي ها رو ببينم... با هم قاطيشون کنم و زندگي رو بسازم....
از خدا که به من يه مامان داد... فرشته....
از خدا که به من يه بابا داد.... آسموني....
از خدا که به من يه داداش داد.... تا بعد از هر جنگ و دعوا بفهمم که آرامش چيه
از خدا که به من دست و پا داد.....(تا بيل بزنم ... سيب زميني بکارم... به! مملکتم مفيد باشم!)
از خدا که به من اينهمه دوست خوب داد.... تا بي کسي از يادم بره....
از خدا که شب رو آفريد... تا يادم بمونه من تنها ميام ... تنها هم ميرم...
از خدا که روز رو آفريد.... تا يادم بمونه همه چي اونقدر که من فکر ميکنم تاريک نيست...
از خدا که مورچه رو آفريد.... تا با ديدن بار سنگينش يادم بمونه که درد اين دل کوچيکه من اونقدر ها هم سنگين نيست...
از خدا که ماه رو آفريد.... تا با ديدنش ياد بگيرم که مثل خودش نباشم... اون قشنگ آسمون... دوست داره همه نيگاش کنن... خودشو گول ميزنه.... يادش نيست که هيچي از خودش نداره...
از خدا که خورشيد رو آفريد.... تا با حس کردن گرماش ياد بگيرم مثل اون باشم....اوني که همه رو دوست داره و بي منت به همه زندگي ميده... نور ميده... مهربوني کردن رو ياد ميده.... انقدر عظمت داره که نميتوني نگاش کني ولي اگه نباشه تو هم نيستي....
از خدا که درخت رو آفريد.... تا ياد بگيرم به تدريج ريشه دار بشم.... به تدريج بزرگ بشم....
از خدا که آب رو آفريد.... تا ياد بگيرم همه چيو تو خودم حل کنم....پاک کنم... پاک باشم...
از خدا که ....
آخه تا صبح هم بگم تموم نميشه...
خدا مي آفرينه... منم ياد ميگيرم....
ياد ميگيرم...
ياد ميگيرم...
از جنگل عبور مي کنم و درختان سر به فلک کشيده و پارچه سبز ابريشمينش را تحسين مي کنم... هميشه آرامش بي نظيرش را مي پرستيدم و آرزوي داشتنش را داشتم....
به دريا مي رسم... احساس سبکي مي کنم... هميشه دوست داشتم که روزي مانند يک قايق کوچک چوبي ... بي جان و سرگردان روي آن شناور باشم... از فراز آسمان ها به پيکر خود نگاه کنم که چگونه مانند جسمي حقير در هزار توي جهان گم مي شود...
کوه ها را در مي نوردم و هوايي را مي بلعم که در هواي تازگي اش به تمام سختي هايم افزودم...
و از همان جا ستون هاي نا مرئي آسمان را بالا مي روم...
به خلا مطلق مي رسم... به آنجا که هيچ فشاري و اجباري بر جسم و روحم حس نمي کنم... تنها صداي تپش قلبم است که مي شنوم... به من اين هشدار را مي دهد که خدا در همين نزديکي است... دستپاچه مي شوم... آمادگي اين مقابله را ندارم... مي خواهم دوباره به زمين برگردم...اما اينجا هيچ جاذبه اي وجود ندارد... در نهايت در ماندگي و با تمام نيرو هايم فرياد مي کشم و خدا را صدا مي زنم... اما هيچ صدايي از گلويم خارج نمي شود... به فلاکت اسف باري افتاده ام... تمام اعضا و جوارح و تمام حواس پنج گانه ام به درستي فعالند اما از هيچ کدام کاري ساخته نيست... با خود فکر مي کنم که بهتر است به جاي تقلا خود را به دست اين فضاي سهمگين بسپارم و تا آخر دنيا شناور باشم.... اندکي که مي گذرد توان نفس کشيدنم تحليل مي رود... بي اختيار دست و پا مي زنم و سعي مي کنم به چيزي چنگ بزنم و خود را نجات بدهم... اما اجرام سنگين و حجيم را که نمي توتنم در دستان کوچک خود جا کنم!... به خدا التماس مي کنم و به ناتواني خود اعتراف مي کنم... در حال زاري هستم که کور سوي روشني توجهم را جلب مي کند... هر چه به آن نزديکتر مي شوم شعاع بزرگتري پيدا مي کند... بزرگ مي شود تا آنجا که فضا را در بر مي گيرد و مرا به همراه همه چيز مي بلعد.... ديگر چيزي نمي فهمم!
گرماي دلپذيري جسم بي جانم را نوازش ميکند... اما از چشم باز کردن و ديدن اطرافم واهمه دارم... اطرافم هوايي است که هميشه در پي تازگي اش بودم... پاهايم را آب مواج دريايي نوازش مي کند که هميشه مي خواستم روي آن شناور باشم... عطر سبز رنگ جنگل را به همراه هوا مي بلعم و سايه اي بر روي سرم حس مي کنم که گويا از آسمان آبي الهام مي گيرد... کم کم بر ترسم غلبه مي کنم و چشمانم را باز مي کنم....
خدا را شکر مي کنم که تمام اين حسرت ها و نديدن ها فقط يک کابوس بود!!!
داشتم مي گفتم.... شايد يه لحظه اي که مي تونه هم روز باشه و هم شب... خدا مياد و در خونه دل منو مي زنه... بالاخره منو به آرزوم مي رسونه... مياد و دستاي کوچيک و لرزون و منتظر منو ميذاره تو دستاش و با خودش ميبره تو دل آسمون... همون جايي که پر ستاره است و شبا انقدر نگاش ميکنم تا خوابم ببره.... اون جايي که تو آبيه صورتش ميتونم کودکي مو ببينم.... که چي بودم... چي شدم... چرا؟.... مهم نيست.... گريه ميکنم... يه حال خودم... به حال دنيا.... روي زمين خاکي زندگي ميکنم.... روي اين زمين خاکي ميدوم... نفس ميکشم..... بو ميکشم... عطر زندگي رو....ولي ... هنوز عشق زميني رو ياد نگرفتم.... يا اگه ياد گرفتم کسي رو پيدا نکردم که اونم عشق زميني رو ياد گرفته باشه.....
خدا مياد و منو با خودش ميبره.... به دنيايي که ديگه عشق زميني نداره.... به جايي که دل من زير دست و پا له نميشه... خورد نميشه....
خدا مياد و منو با خودش ميبره.... به جايي که پر از نفس هاي تازه است... يه جاي بکر و دست نخورده...
مياد و منو با خودش ميبره.... به جايي که ديگه ....
حتي اگه نياد هم من بالاخره ميرم پيشش.... بالا خره ميرم!
دوباره مثل هميشه دلم برات يه ذره شده... يه ذره کوچولو.... ياد اونوقت ها مي افتم که تو خواب دستام رو تو دستاي گرمت مي ذاشتم و انقدر حرارت مي گرفتم که توي تو آب مي شدم... با تو يکي مي شدم.... ياد اونوقت ها که مثل بچه هاي کوچولو گوله گوله اشک مي ريختم و تو با نور اميد بخشت اونا رو خشک مي کردي... ياد اونوقت ها که مامان و بابام اون سيب ممنوعه رو خوردن و تو از خونت رونديشون....دلم برات تنگ شده...براي اونوقت ها که بغض يه سالمو يه شبه برات باز مي کردم و تو هم گوش مي دادي...اونوقت که همه چي داشتم و فکر مي کردم هيچي ندارم....من الان هم احتياج به تعمير ندارم.... من هنوز هم سرپا هستم... هنوز هم نشکستم... هنوز هم مي تونم اوني باشم که تو مي خواي...
خدايا
درخت ها وقتي مي خوان از تو تشکر کنن برگ هاشون رو برات تکون مي دن.... گلها وقتي مي خوان ازت ياد کنن انقدر جلوت خم مي شن تا وقتي که بميرن.... دريا وقتي مي خواد محبتش رو به تو ثابت کنه ذره ذره آب مي شه ... بخار ميشه و مياد پيشت.... ولي من چي؟؟؟ من چي دارم که باهاش نشون بدم که فقط تو رو مي خوام ... مي خوام بهت يه چيزي نشون بدم... مي خوام برات يه کاري کنم که قشنگ لمس کني که جز تو کسي رو ندارم....
خدايا
دستاي من منتظريه دستيه که قفس رو تجربه نکرده باشه.... يه چشم به راهي که به همون مسيري که من نگاه ميکنم چشم دوخته باشه...
خدايا
دلم براي اون آسمون آبي که ميشد تو رو اون دور دوراش ديد تنگ شده.... براي اون نسيمي که هميشه بوي تو رو برام مي ياورد يه ذره شده... واسه اونوقت هايي که از زور غصه مي خوابيدم تا ديگه بيدار نشم... وقتي از زور گريه حتي تو دلم هم نمي تونستم باهات حرف بزنم...
خدايا
دلم مي خواد انقدر بهت نزديک شم که حتي يه مانع هم بين ما وجود نداشته باشه...
خدايا
دلم خيلي برات تنگ شده.... اصلا گمت کردم... مثل اون قوي سپيدي شدم که بالاي سر جفت مرده اش ميشينه و انقدر آواز مي خونه تا بميره.... مثل اون برگ عاشق بهار شدم که مي يفته و زير پاي عابرا ناپديد ميشه... مثل اون گوله تگرگي شدم که به اميد رود شدن مياد پايين ولي آخر هم مي يفته رو آسفالت خيابون...مثل اون تکه سنگي شدم که به اميد آدم شدن خاک ميشه ولي...
خدايا
من دلم خيلي برات تنگ شده.... به اندازه هزاران سال... چي ميشد دستمو مي گرفتي و با خودت مي بردي اون بالا بالا ها.....تا انقدر از زمين دور شم که همه چيزاي زميني رو فراموش کنم... حتي عشق زميني رو... چي مي شد اگه دوباره نگاهم ميکردي تا دوباره ياد اون روزي بيفتم که با چه شوقي ازت اجازه گرفتم تا به اين دنيا بيام...
اي کاش هيچ وقت بهم اجازه نمي دادي.... هيچ وقت!!!!
من کمک مي خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!