تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...

 

 

دیگه این لاگ آپ نخواهد شد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/02ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

چی میشه که انقدر له شی!!!

شارژ ایرانسل؟

شیر موز؟

جین؟

سگ؟

شاتر؟

نه!

فقط خودت و درسایی که یه عمر یاد نگرفتی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/27ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 
 

 

 

حلقم مزه خون می ده! دوست دارم دور تا دور دیوارای

اتاقم رو با ناخونام بتراشم! که قشنک صدا بده!

از همونا که تا مغز استخونات با شنیدنش تیر می کشه!

آخرشم هرچی گچ ریخت پایین رو تو  یه پارچ آب حل کنم

با یه مقدار مرگ موش قاطی کنم و سر بکشم!

حیف که آینه اتاقم رو شکوندم چون اگه الان سالم یود

خوردش می کردم و با تیکه هاش رو کل بدنم طرح بته جقه

می زدم!!! از این بو بدم میاد! یه بوی خاصیه!

بوی نای اتاقم رو می گم! یه موقعی خوب بود!

حس امنیت می داد! بدون هیچ اعتمادی به هرچیز خارج

از این محیط! ولی الان نداره! از وقتی پامو توش

می ذارم همین بو تو مغزم می کوبه! که قراره شروع بشه!

ترسم!! تا فردا که دوباره چشمای لعنتیم رو دوباره

باز کنم! چند وقته که این هشدار درسته! تا میام اینجا

بغزم می گیره! انگار یکی نشسته تو گلوم و با کلیدش

تمام گوشتامو می کنه! شاید واسه همینه که حلقم مزه

خون می ده و صدام در نمیاد! همیشه فکر می کردم

دیوونه شدن یه مقطعه! یهو شروع می شه! هرکی دیوونه

شده یهو شده! یهو یه صحنه ای دیده! یه چیزی شنیده!

یه حرکتی دیده! ولی من الان دارم دیوونه می شم!

به خاطر بوی اتاقم! به خاطر هر چیزی که می شنوم!

به خاطر شوری که دلم می زنه!

به خاطر اینهمه بختک که رو چشام افتادن!

به خاطر این زندگی مسموم!

ظرفیتم داره تموم می شه! دیگه پله های آخرشه!

بازم از زندگی سگیم رو دست خوردم! تا چند وقت دیگه

احتمالا از قفس می پرم! اگه بپرم بازم دیوونه می مونم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

 

وقتی از این همه روزای زندگی ...

فقط به اندازه ی یه روز به خودت مطمئن میشی ....

یه چیزی میشه ... یه اتفاقی میفته ....

دوست داری چار ستون کائنات رو تو دستت بگیری و ... 

همه چیو به هم بپیچی!!

وقتی می خوای به تقدیر و قهرش اعتماد کنی ....

یه جوری از پشت خالیت می کنه ...

که نمی دونی الان باید مغزت رو ...

به کدوم ستون افکارت ببندی که فقط پس نیفتی ...

سر پا موندن پیش کشت!

دست و پاهات و بی حس می کنه ...

ولی مجبوری که ...

بازم زیر یه اجبار دیگه ...

بکارت الکی خوشی که واسه امیدت ساختی از بین ببری!!!

و آخرش تویی و تمام سرگیجه هایی که واست می سازه ...

و شکی که بین تمام ذرات وجودت میندازه!

و همین! هرچی که بوده و هست بازپخش می شه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

نیاز فقط مختص مغز یه آدم نیست! نیاز چیزی نیست که

 بهش ببالی! که داریش! خیلیه که جسارت داشته باشی و

 نیازت رو فریاد بزنی! چون زجرت می ده! به هر چی که

 باشه! وقتی دلت انقدر بخواد که نتونی آروم بشینی!

 آروم بخوابی! آروم راه بری! وقتی به خاطر نیازت

 استرس داری! قلبت می زنه! خیره به همه جا می مونی

 و چای تو لیوانت یخ می زنه! وقتی همه چی می گه

 جوابت خیلی دوره! دورتر از انرژی تو! بیشتر از

 تحملت! خیلی زیادتر از توانت! خب می شکنی! وقتی

 می خوای نمی تونم رو از ذهنت بیرون کنی ولی همه

 چیز مثل نمی تونم نمود پیدا می کنه! چی داری بگی!

 چقدر می تونی به جای نمی تونم بگی نمی دونم

چه جوری بتونم! چقدر خودت رو گول بزنی! چقدر به

 خودت امید الکی بدی! چقدر به جای خدا بگی کائنات!

 که وقتی جواب نیازت رو نمی ده همه چی رو بندازی

 گردن خودت و افکارت! که تویی که نمی تونی!

 تویی که رد شدی! خدا یا هر قدرت برتر دیگه فرقی

 نمی کنه! مهم تویی! توی تنها! پر از نیاز!

 پر از نرسیدن! چه فرقی داره که خدات کی باشه!

تویی که داری زجر می کشی و نرسین رو با تمام وجود

 حس می کنی! تویی که تو تمام لحظه هات رویاهات

 رو می بینی و نبودنشون رو حس می کنی! چقدر برای

 خودت دونه دونه اشون رو بشماری! همه جا بچینی!

 بهشون زل بزنی! ولی فقط ببینی! تا حالا دستت به چند

 تاشون رسیده؟! بی رحمانه ترین زنجیره ای که می شه

 تصور کرد! هر نیاز‌‌‌‌، نیاز به یه نیاز دیگه داره! تا

 به یه چیزی نرسی به بعدی هم نمی رسی! نه اولیش رو

 می شه تعیین کرد! نه آخریش معلومه! و تمام عمرت

صرف این می شه که نیازهات رو به ترتیب بچینی!

به کی بگم که دستم رو ول نکنه! به خدا؟

به کائنات؟ به دوستم؟ به خودم؟ به عمه جانم؟!

 و آخرش هم من می مونم و هر چی که دلم می خواد!

 یه عالمه گره! یه عالمه حرف! که فقط واسه تحمل

داشتنشون تو مغزم، تمام عمرم تموم می شه!

از زخم و نمک هم گذشته! و شبیه هیچی نیست!

و این روزهای تکراری هر روز تکرار می شن!

و من هم هر روزاین روزها رو فقط به نیازهام

 نگاه می کنم و دقیقاً نمی تونم کاری کنم! همین!


پ.ن ۱: از پذیرفتن هرگونه کامنت احمقانه معذورم!

پ.ن ۲: بمیرم؟؟

پ.ن ۳: یه ذره بهت تیکه انداختما!!!

پ.ن ۴: نمی تونم تا ژانویه صبر کنم خب!!!!

پ.ن ۵: !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/05ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |