تبليغاتX
...ایلیای خدا...
... من فرزند بی خدای دیروز ... زاده حال بی مقدار امروز ... انسان بی صدای فردا ...
 

(اینو play کن)

 

 اگه بگم غلط کردم خوبه؟!!

اشتباه محض بود! خریت بود! توبه! هزار بار توبه! حله؟!

میشه عمرم رو بهم برگردونی؟

یهو یه اتفاقی می افته که می فهمی اینهمه آدم اطرافت دکور و دیوارن!

یه نفر آدم پیدا نمی شه که بهش اعتماد کنی!

چشماشو ببنده و فقط تو رو ببینه!

یکی که بگه به جهنم! واسه تو! مال تو! تو مال من!

چقدر نفرت انگیز میشه وقتی از همه چی بترسی که بهت نارو نزنه!

چقدر شک کنی که رو دست نخوری!

همش پا پس بکشی که زیر پایی نخوری!

همش همینه!

آدما مردن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

 

( این آهنگ برای تو! ولی ازت متنفرم! )

 

 

 نمی دونم این مکالمات چه جوری صورت گرفته!

ولی سه تا شخصیت بیشتر نداره!

خدا

من

من

...

 

الان باید چه رنگی بشینم اینجا و با تو صحبت کنم!

از دستت خسته شدم! نمی دونم داری ازم می گیری یا بهم می بخشی!

نمی دونم داری بهم درس می دی یا تنبیه می کنی!

البته جفتش یکیه!

از این راز و رمز کارات ... با کنایه حرف زدنت خسته شدم!

از هر چی که یه نشونه داره و ...

الباقی جزو مکشوفات لاینحل می شه متنفرم! می دونی چرا!!

می ترسم نشونه رو اشتباه ببینم!

همونطور که تا الان اینطور بوده! ولی تو بازم ول نمی کنی!

بازم نشونه! بازم یه درس جدید!

متذکر شم که فوقش واسه یه دیپلم معمولی ۳۰ واحد بیشتر تو سر زدن نداره ها!

تو می خوای منو تا کجا رو سنگ و خاک بکشی!

دیگه جونی به تنم نمونده که دنبالت بیام!

برهوت برزخ رو تو این فیلم آبکی ها تجسم کن!

الان منم ببین اونجا! دیدی؟ آره خودمم! دارم می چرخم !

چه کنم چه کنم و اینا! تو سرم داغه! خب همینه دیگه!

یارو تو ۱۹۰۰ انقدر پیانو زد که با سیم داغش سیگارشو روشن کرد!

سیمای داغ مغز منم الان می تونه یه زندگیو آتیش بزنه!

چیه؟ نگاه می کنی! جالبه یا خنده دار! مگه من دلقکم!

خب همینه دیگه! همین زندگی!

این لامصب کوفتی که یه روزش عمر نوحه! بی راه و هزار راه!

این ور می ری غلطه اون ور می ری غلط تر!

اصلا غلط می کنی هی می ری اینور اونور!

خب سر جاتم که نمی تونی بمونی! می تونی! می گندی بدبخت!

یعنی ترجیح می دی بگندی یا نگندی اما احمق باشی!

این حماقتم عجب کشف جالبی بود!

آدم احمق می دونه احمقه؟ آدم عاقل مطمئنه که عاقله؟

می تونه تشخیص بده کی احمقه! آدم احمق می دونه کی عاقله!

نه خب عقل نداره که!

دلش نمی سوزه؟

آخه نمی دونه احمقه که دلش بسوزه!

پس کلا نتیجه چی شد!

نتیجه چیه؟

یه چیزی که می گیرنش!

که چی بشه؟

که بفهمن نتیجه چی شد!

خب این که همون شد!

چی همون شد؟

نتیجه بابا! نتیجه چی شد!؟

ولش کن! مهم اینه که می دونی الان تو نمی دونی احمقی یا عاقل! مگه دونستنش مهمه؟

اگه احمق باشی نه! چون اصلا نمی فهمی که بخوای بفهمی!

ولی اگه عاقل باشی آره مهمه! چون اگه آدم احمق گیرت بیفته زجر می کشی! زجر می کشی! زجر می کشی!

اون وقت واسه اینکه زجر نکشی همش دنبال آدم عاقل می گردی!

وسواسی می شی! همه رو دسته بندی می کنی!

واسه همه حدود تعیین می کنی! جداشون می کنی!

تَردشون می کنی! به احمق کمک نمی کنی که عاقل شه!

خب اگه می خواست عاقل باشه از اول می شد!

به من چه کار داره؟ مگه عقل ذاتی نیست!

اگه اکتسابی بود که عاقل می شد!

نه دیگه! آدم احمق از کجا بدونه که احمقه و حالا بخواد عاقل شه!

خود تو چی؟ از اول عاقل بودی!

اینطور فکر می کنم!

از کجا می دونی عاقلی!

از اونجایی که معنای حماقت رو می دونم!

پس چرا بعضی وقت ها کارای احمقانه انجام می دی؟

من ... می ترسم!

از چی؟

آدم عاقل وابسته می شه!

به چی؟

به چیزایی که از صافیه عقلش رد کرده و دیگه نمی خواد از دستشون بده!

خب چه ربطی داشت!

دقیقا نمی دونم ولی ربط داره!

باید بدونی! آخه تو عاقلی! عاقل همه چیز رو می دونه!

اگه می دونست خدا می شد!

خدا عاقله؟

کفر نگو!

کفر چرا؟

ولش کن!

خب باشه حالا چی بگم؟

هر چی دوست داری!

من هیچی دوست ندارم!

مگه می شه!

چرا نشه! وقتی هر چی دوست داری از دست می دی و راه به هیچ جا نمی بری کم کم شرطی می شی!

شرط؟

که هر چی دوست داری از دست می دی!!

خب واسه همین دیگه چیزی رو دوست ندارم که جون بکنم و جلو چشام جون بده! زندگی علف و گوَن! خیلی خوبه ها!

تو دیوونه ای!

خب آره! آخه منم عاقلم! یه عاقل دیوونه!

اصلا یه چیزی رو می دونی! عقل و درک اکتسابیه!

هر کی قدر ظرف و حجمش می بره!

پس وای به حال اونی که خیلی حجیمه! اونوقت می میره زیر بار این تکلیف سنگین!

یه چیزی بگم! ... خب من تا چند دقیقه پیش خیلی عصبانی بودم! وقتی عصبانیم عارم میاد گریه کنم!

ولی الان عصبانی نیستم!

احساس می کنم دلم واسه خودم می سوزه!

یعنی دیگه عصبانی نیستم!

پس می تونم گریه کنم و دارم این کار رو انجام می دم!

خیلی حس خوبیه این داغیه اشک!

داغه ولی عین آب رو آتیش می مونه!

حیف که بیشتر وقت ها عصبانیم و نمی تونم گریه کنم!

وگرنه همیشه همین حال خوش رو داشتم! الان می تونم فکر کنم!

الان اطراف رو زیر حجاب اشک می بینم!

شفاف و براق و پر نور! دیگه به هق هق رسیدم!

کم کم وارد مرحله جون دادن می شم!

بسه! بسه! بسه! بسه! بسه!

خب باشه! می دونی! نمی تونم از اصل موضوع برات بگم!

شاید موضوع ها یا موضوعات بهتر باشه!

همون قضیه یک سر و هزار سودا! ولی داره می خوره عین جزام!

یه تیکه روح سالم به تنم نمونده! تا خرخره جیغ دارم!

ولی واسه خودم!

با تو میشه درد دل کرد اما نمی شه سرت جیغ کشید که!

گناه داری! همون حرف بهتره! شاید کم کم اثر کنه!

ولی طولانی میشه! می دونی! دلم خیلی چیزا می خواد!

دلم خیلی چیزا هم نمی خواد! دلم از خیلی چیزا پره!

خیلی کینه داره! خیلی غصه و درد داره! 

ولی بلد نیست تلافی کنه! اگه بلدم بود نمی خواست!

از اینکه انقدر ساده ام حرص می خورم!

انقدر راحت کنار گذاشته می شم!

انقدر راحت به درد نخور می شم!

انقدر راحت دیگه دوست داشته نمی شم!

یکی گفت چرا انقدر سرد و خشنی؟ نباشم؟!

تو بودی چی کار می کردی! همینه دیگه!

باید یه چیزی نشون بدی که بفهمن جا نزدی!

هنوز هستی! نفس می کشی!

فکر نکنه با رفتنش تو رو شکسته! نابود شدی!

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده!

تنها مدارا می کنم! دنیا عجب جایی شده!

جز اینه؟! کاری جز مدارا!

من توان ساختن ندارم! خسته ام! همین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

رمضانی دیگر ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

بدترین شکنجه ای که تا حالا توسط نوع بشر اختراع شده قطره آبه! 

لازم نیست من دربارش توضیح بدم!

روزها و شب ها دارم به همین شکل شکنجه می شم!

تا صدام درمیاد خفم می کنن!

هیچ جایی واسه آرامش ندارم!

به هیچ جا نمی تونم پناه ببرم!

چقدر حرف تکراری بزنم که دیگه خسته شدم یا از همه چی متنفرم با انواع چاشنی اضافه!

می دونی! از همه اینا گذشتم!

به جایی رسیدم که هیچی کفاف حرفا و کینه های مغزم رو نمی ده!

نه کسی حرفام رو می فهمه نه حداقل تلاش می کنه که بفهمه!

من فقط یه وسیله ام! 

واسه اینکه ظرفای مامان جون رو بشورم!

خواهر محترم هر از گاهی از راه دور به صورت آنالوگ قربون صدقه ام بره!

پدر جان غرغرهاشو رو سرم خالی کنه!

برادر عزیز هم به جای خود!

از دوست و آشنا هم که خیر ندیدم!

هر کسی میاد طرفم فقط ازم انتظار داره!

دوستم داره فقط واسه آرامش خودش!

واسه اوقات بیکاری! واسه پز دادن!

آخه مگه من کیم؟؟

اصلا آدما رو ول کن!

دیگه هیچ کس واسم خارج از این اتاق وجود نداره!

منم و این دو تا توله موش که هر وقت دلم می گیره یه ساعت نگاهشون می کنم!

حتی وقتی دعوا می کنن واسه آشتی کردن منت همدیگرو می کشن!

به خدا دیگه طاقت ندارم!

کاش می تونستم عکس همین صفحه رو برات بذارم تا ببینی یه جای خشک روش نمونده!

تو دلم پر از جیغه! می خوام همه چی رو تیکه تیکه کنم!

 از خودشیفتگی دارم می ترکم!

به دیوار اتاقم عکس هیچی نیست جز خودم!

می خوام همه رو پاره کنم! خودمو بشکنم!

مغزمو داغون کنم که انقدر فکر توش نچرخه!

کاش تو عصر حجر به دنیا میومدم!

طبق غریزه فکر میکردم! کار می کردم! می مردم!

دور از اینهمه فلسفه و منطق نا هنجار و خودخواهانه!

 دور از اینهمه پیشرفت و پسرفت!اینهمه فکر و مخیله!

 می خوام فرار کنم از همه چی! بذارم برم!

این آدما رو نمی خوام!

این سوهان های روح و اعصاب رو نمی خوام!

این دوست داشتن های الکی رو نمی خوام!

می خوام جدا باشم! تنها باشم! وسط یه کویر!

فقط من و زمین زیر پاهام و آسمون بالای سرم!

چه خونه آروم و راحتی!

نه وسایل اضافه! نه متعلقات اضافه!

نه صداهای اضافه! نه من ِ اضافه! یه زندگی سالم!

می دونم چی فکر می کنی! چقدر لوس و بی منطقم!

ولی تا حالا کارد به استخونت رسیده؟

تا این حد فکر کن که واسه ریز و درشت کارام باید به یه بچه شونزده ساله جواب پس بدم!

پس من به چه درد می خوره!

افتادم گوشه این اتاق! آهنگ وبلاگم رو گذاشتم!

اگه میشد تو تاریکی نوشت حتما چراغ رو خاموش می کردم!

همه چی به خاطر طوفان یک ساعت پیش در همه!

به زور یه خودکار پیدا کردم!

وقتایی که سر از کار این دنیا در نمی یارم دوست دارم از بین ببرمش!

دستم به هر ذره ای که برسه نابودش می کنم!

یه جزء کوچیک از این دنیا کم بشه خیلی بهتر از اینه که باشه! حتی اون جزء می تونه خود من باشه!

از اینکه مدام میام اینجا و غر می زنم شرمندم!

ولی خب اینجا تنها جاییه که می تونم هرچی داد و هوار دارم خالی کنم!

همیشه به یه شکل و یه رنگ!

طبق معمول هم بلد نیستم موخره ردیف کنم!

خداحافظ!


پ.ن ۱ ) کف اتاقم از مو سیاه شده! فکر کنم به زودی کچل می شم!

پ.ن ۲ ) تو اینهمه ریخت و پاش دقیقا ۱۸ تا کاغذ بستنی عروسکی به چشم می خوره!!

پ.ن ۳ ) به هر جا دست می زنم ۱ من خاک بلند می شه! من که شلخته نبودم! عوارض بی حسی موضعیه!

پ.ن ۴ ) به علت فیلتر بودن تاینی پیک! از نبود عکس شرمنده!

پ.ن ۵ ) همین دیگه! در ضمن اون شخص ۱۶ ساله هم برادرم بود! برداشت نا مربوط نشه احیانا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط ایلیا  | 

 

امشب هم هیچ فرقی با شبای دیگه نداره!

حتی حرفام هم همون مزخرفات همیشگی!

هوای سرد و گرم بهار ...

بادهای الکی ...

الان کنار پنجره بودم! یه ذره یخ زدم!

همه ی کوچه تاریک بود ... پر از ارواح ...

ولی خب من که چیزی ندیدم ... کسی هم نبود که منو ببره!

می دونی ...

از اون خنگ و چپر چلاقایی شدم که چاره اش کتکه!!

انگار همه چی یادم رفته!

پری می گه مامان بزرگش داره آلزایمر می گیره!

واسه همین بچه هاش باهاش آلبوم کار می کنن!!

این آلبوم کار کردن هم یه فعل جدیده که دکترا زیاد ازش

 استفاده می کنن!

منم جدیدا شبا می شینم کل عکسام رو نگاه می کنم!

عکسام منظور آلبوم خانوادگی نیست!

فقط عکسای خودم ... جون تو واسه بعضیاش نیم ساعت وقتم

میره!

چون هیچ شباهتی بین اون و خودم پیدا نمی کنم!

کلافه می شم! انقدر که چندتاشون رو پاره پاره کردم!

چند تا از اون خوشگلاش که اگه می دیدی عاشقش می شدی! (:دی)

ولی خب اونا که من نبودم! شایدم من اونا نبودم!

کلا نبودیم دیگه!!

چهار زانو می شینم ... دستام رو میذارم کنار هم ...

کل خطوطش رو زیر و رو می کنم!

حتی سایه صورتم رو تو برق ناخونام پیدا می کنم!

آخرشم پاهام خواب می ره و بی خیال سیر و سلوک می شم!

از در و دیوار مغزم می رم بالا ولی مجبورم بیام پایین!

راه به هیچ جا نداره!

حتی به اندازه یه بچه ۳ ساله هم نمی تونم خودمو سرگرم کنم!

دوست دارم مثل آدمیزاد شب بخوابم روز بیدار باشم!

دور خودم نچرخم!

واسه هر کاری که باید انجام بدم و نمی خوام ... بهونه نتراشم!

عین مترسک فقط نشینم یه جا و همه ی فرصتام پرپر بشن!

این در و دیوارا دارن قورتم می دن!

این آهنگه می گه خفه شو! آروم باش! جیغ نزن! گریه نکن!

ولی من فقط اینا رو می خوام!

می دونم گوش توام از جیغای من پره ... 

دلت از گریه هام خون! اما ببخش!

کار دیگه ای از دستم برنمی یاد!  

احساس می کنم ما تو جنگ تصاحب انرژی ها خودمونو باختیم!

وقف چیزی شدیم که از راه های بهتری می تونست جواب بگیره!

همه چی می شد جور دیگه ای باشه!

بعضی وقت ها که به حرفای مامانم دقت می کنم ...

یه حسی بهم می گه هنوز داره واسه زندگی کردن آماده می شه!

تقریبا ۹۸٪ آدمای اطرافم اینجوری فکر می کنن!

مگه ما نیومدیم که زندگی کنیم؟!

....

ول کن بابا!


پ.ن.۱: دلم واسه پسرم یه مورچه شده!

پ.ن.۲: یه مارمولک از اونور توری (طوری) زل زده تو چشمای

من!!!

پ.ن.۳: دیگه هیچی از کمرم نمونده!

پ.ن.۳: از این سال جدید اصلا خوشم نمیاد!

پ.ن.۴: تو باشی خودتو سر به نیست نمی کنی؟!

پ.ن.۵: الان ساعت نزدیک ۴ صبحه! ۱ ساعت دیگه می ریم

مسافرت! دلم واسه نت تنگ می شه!

پ.ن.۶: خیلی علاقه مندم که از این اوهامات و زندگی فضایی

بیام بیرون!! هرگونه پیشنهاد با کمال میل پذیرفته

می شود!!

پ.ن.۷: منم آرمیتا می خوام!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط ایلیا  |